بگذار تا دوستی باشد!

دوست‌داشتن برتر است یا عشق؟

می‌دانیم که کلیدواژهٔ «عشق» در بدو امر، و در زبان و ادبیاتِ جهانی، مفهومی است بسیار فراگیر که انواعِ گرایش، کشش یا هم‌گرایی انسانی و دوست‌داشتنی را از عشق به خدا گرفته تا همنوع و تا دوستِ آشنا و تا معشوقِ شیدا، دربرمی‌گیرد.

  1. ۶ ماه قبل
  2. ۰
احسان شریعتی
نوآوران -

احسان شریعتی: می‌دانیم که کلیدواژهٔ «عشق» در بدو امر، و در زبان و ادبیاتِ جهانی، مفهومی است بسیار فراگیر که انواعِ گرایش، کشش یا هم‌گرایی انسانی و دوست‌داشتنی را از عشق به خدا گرفته تا همنوع و تا دوستِ آشنا و تا معشوقِ شیدا، دربرمی‌گیرد.

یونانیان البته برای هر سنخ از عشق واژه‌ای داشتند:

«اروس» (عشق یا شور-و-شوقِ عاطفی و جنسی)،

«فیلیا» (دوستی، فیل‌آنتروپی: انسان یا نوع‌دوستی؛ فیلوسوفیا: دوستدارِ فرزانگی)، و «آگاپه» (محبت معنوی).

مسیحیت این واپسین واژه را برای عشق به‌معنای عامِ دوستیِ جهانروا به «احسان» (در لاتینی Caritas ، شاریتهٔ فرانسوی) برگرداند. در اینجا منظور از عشق‌، در مقامِ قیاس با مفهوم دوستی، همان احساس و رفتار عاطفی ویژه‌ای است که در عشق‌های زمینی، و بطورمعمول در رابطه با جنس مخالف، شاهد آنیم، و البته در عرصهٔ عرفان و معنویت نیز می‌توان این‌دو نوع رویکرد را تعمیم داد و تمایز بخشید.

تمایزگذاری میان این دو مفهوم در تاریخِ فکر و فلسفه شاید به ارسطو بازگردد (کتاب‌های هشتم و نهم «اخلاق نیکوماخوس»، درباره دوستی)، که به‌عکس، عشق را نوع خاصی از جنس عامِ دوستی می‌دانست. در دوستی، اگر دیگری را، آنچنان‌که هست، در استقلالِ خویش، یعنی همچون یک منِ مساویِ دیگر می‌پذیریم، عشق آن نوع آمیزشی است که چشم‌اندازش یگانگی است، و نه تنها همبستگی، بلکه «وابستگی» به‌‌یکدیگر.

مرجع اصلی در بحث عشق البته رسالهٔ مهمانی افلاطون (علاوه بر رساله‌های لیسیس/دوستی و فایدروس) است که سقراط در آن از زبانِ دیوتیما، «اروس» را همان «میل» و هر میل را خواستِ رفعِ یک «فقدان» تعریف می‌کند. عشق در این نگاه هیچگاه موفق نیست و به سعادت نمی‌رسد، زیرا به محض نیل به خواسته و إرضاء، اصلِ فقدان و میل نیز از میان می‌رود. هم از این‌رو، فلسفه (فیلیای سوفیا) نه یک دانشِ مکتسب، بل جستجویی است مستمر. مرزِ فیلیا و اروس در نزدِ افلاطون هنوز بروشنی متمایز نیست. برای ارسطو اما به‌عکس، فیلیا برتر از اروس، میل به رفع فقدان، و چنان‌که بعدها نزد اسپینوزا، موجبِ شادی و التذاذ و کسب فیض و سعادت از (و در) حضور دیگران (فرزندان، همسران، دوستان) است. مسیحیت سپس، این درک را دوستی (عشق متعالی) را همگانی و جهان‌شمول ساخت.

نمونهٔ دیگر، در تمایزگزاری نیچه‌، میانِ عشق و دوستی، که باز به همین معنا است: «اگر برده باشی نمی‌توانی یک دوست باشی. اگر خودکامه باشی نمی‌توانی دوستانی داشته باشی. در زن از دیرباز یک برده و یک جبّار پنهان بوده‌اند. از اینروست که زن هنوز قادر به دوستی نیست: او جز عشق را نمی‌شناسد. در عشقِ زن بی‌عدالتی و کوری هست نسبت به آنچه دوست نمی‌دارد. و حتی در عشقِ آگاهانهٔ زن در کنارِ نور، غافل‌گیری، رعد، و شب هست. زن هنوز قادر به دوستی نیست...اما، شما مردان به‌من بگویید، کدام‌یک از شما قادر به دوستی است؟ ای مردان، لعنت بر فقر و حرصِ روانِ شما! آن‌چه را که شما به دوستان‌تان می‌بخشید، من حتی به دشمنانم می‌دهم، بی‌آن‌که فقیرتر شوم. رفاقتی (اگر) هست: بگذار تا دوستی باشد! چنین گفت زرتشت.» («چنین گفت رزتشت»، دربارهٔ دوست) در موردِ معانیِ نمادینِ «زن و مرد» در نگاه نیچه نباید عجولانه داوری کرد، زیرا «حقیقت شاید زنی باشد که بنیانش نشان‌نادادنی بودنِ بنیانش باشد»! («دانش شاد»، ترجمهٔ تحت‌الفظی)؛ زن راستی است و یا راستی زنانه؟! مرد فقیر و حقیر است یا بُخل و حرص مذکر؟! در هرحال، این نکته درست است که میان عشق و دوستی مرزی و فرقی است.

می‌بینیم که تمایز میان عشق‌ورزیدن و دوست داشتن در قاموس شریعتی تصوری بی‌سابقه و من‌عندی نبوده و مراد از این تمایز نیز ترکِ عشق نیست. او نیایش می‌کند که: «به هرکه دوست می‌داری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است، و به هرکه دوست‌تر می‌داری، بچشان که: دوست داشتن از عشق برتر!» دوستی در اینجا متعالی‌ترین شکلِ عشق است:

«واقعیت، خوبی، و زیبایی. در این دنیا جز این سه، هیچ چیز دیگر به جستجو نمی‌ارزد. نخستین با اندیشیدن، علم؛ دومین با اخلاق، مذهب؛ و سومین با هنر. عشق می‌تواند ترا از این هر سه محروم کند...و نیز می‌تواند تو را از زندان تنگ زیستن، به این هر سه دنیای بزرگ پنجره‌ای بگشاید و شاید هم..دری؛ و من نخستینش را تجربه‌ای کرده‌ام و این است که آن را «دوست داشتن» نام کرده‌ام، که هم، همچون علم و بهتر از علم آگاهی می‌بخشد و هم، همچون اخلاق روح را به خوب بودن می‌کشاند و خوب شدن؛ و هم، زیبایی و زیبایی‌ها را کشف می‌کند، که می‌آفریند».