من شهید تیغ ابروی توام/ خاکم و آسوده‌ روی توام

حرف حرف می‌آورد، باد برف

حالا یادم آمد، همین آگهی دکتری بود که مرا بیاد ماجرای سپهسالار و شازده امیرتومان انداخت، گفتم حرف حرف می‌آورد، باد برف.

  1. ۶ ماه قبل
  2. ۰
محمد صالح علاء
نوآوران -

پیش از اختراع موبایل در آداب دلبری هرروز که بیدار می‌شدم به آینه نگاه می‌کردم زل می‌زدم به ابروی چاچی می‌گفتم:

من شهید تیغ ابروی توام/ خاکم و آسوده‌ روی توام.

حرف حرف می‌آورد، باد برف.

محمد صالح‌علاء: در روزگاران سپری شده، به سببی سپهسالار نسبت به شازده حاج بهاء‌الدوله سرگران و نامهربان شد. در پی بهانه بود که او را گوشمالی دهد، در فرصت مناسب چندان از او نزد علیاحضرت شاه بدگویی کرد تا آخر اجازه یافت منصب امیرتومانی وی را بازپس‌گیرد، شادمان از پیروزی بر حریف، بشکن‌زن و تن‌جنبان امر کرد او را احضار کنند، شازده آمد. سپهسالار گفت: "شاه فرموده است که تو را از درجه‌ امیرتومانی خلع و شمشیر حائلت را بازپس‌گیرم." بهاء الدوله خنده‌زنان به نشانه تمسخر گفت: "به چشم، فرمان را اطاعت می‌کنم و شمشیر و یراق باز کرده برمی‌گردانم، اما حتما می‌دانی که من این منصب را به ازای پیروزی در جنگ با دشمن یا گشودن قلعه‌ای نگرفته‌ام، جنگی نبوده که به دشمن پشت کرده باشم و به جرم این خیانت خلع درجه شوم، پول کلانی داده‌ام و این منصب را خریده‌ام، بگو پولم را پس دهد، منصبش را بگیرد." سپهسالار از جواب عاجز ماند و شازده همچنان تا پایان عمر امیرتومان بود.

چند سالی است به جای آینه، همین‌که چشمم باز می‌شود، نخست به صفحه تلفن نگاه می‌کنم. پیام‌ها را می‌خوانم. بیشتر پیام‌هایی که برایم می‌فرستند آگهی‌های تبلیغاتی است و من عاشق آگهی‌های تبلیغاتی‌ام. هریکی را می‌خوانم، معبری برای خیال‌بازی‌ها در حافظه‌ام باز می‌شود، بویژه دسته‌ای از آگهی‌های ابزورد یا سوررئالیستی، که مدت‌ها مرا به خود مشغول می‌کنند؛ مثل این «مخصوص آقایان رسید، تحویل درب منزل» طبیعی است که من به اندازه فرهنگستان نازنینمان به زبان فارسی حساسیت ندارم، اما گاهی با خودم می‌گویم ای‌کاش با آنها که «مخصوص آقایانشان» رسیده تماس بگیرم و بگویم کلمه «درب» غلط است، اما پیش از آن کنجکاوم که بدانم اصلا و اصالتا این مخصوص آقایان چیست و چرا حمل‌ونقل آن رایگان است، آن هم در چنین روزگاری. باخود می‌گویم، شاید کلاه‌شاپوست، یا شال بلند، یا عصاست، اما عصا زنانه مردانه ندارد. بارها آگهی را می‌خوانم و باز از خودم می‌پرسم این چیز مخصوص آقایان چیست و از کجا رسیده؟ آیا چینی است، ژاپنی است، غربی که نیست، چون ما هنوز با آنها معامله نداریم، آنها ما را تحریم کرده‌اند؛ از ارسال دارو برای بیماران صعب‌العلاج یا قطعات یدکی هواپیماهای مسافربری خودداری می‌کنند، چطور می‌توانند برایمان مخصوص آقایان ارسال کنند، پس حتما آن چیز مخصوص آقایان چینی است از چین رسیده یا اگر چینی نیست، لابد ترکی است یا عربی است. معمولا آنها در امور مخصوص آقایان فعالند، حتما از کشورهای حاشیه خلیج فارس رسیده است.

از فرط کنجکاوی با شماره آگهی تماس می‌گیرم، دل توی دلم نیست. هیجان‌زده‌ام، می‌خواهم بدانم آن چیز تازه رسیده چیست، چه فایده دارد، به درد من می‌خورد یا نه؟ خانمی گوشی را برمی‌دارد، من هم سراسیمه تلفن را قطع می‌کنم، اما پشیمان می‌شوم و دوباره تماس می‌گیرم، باز صدای همان خانم محترم است. این‌بار سلام می‌کنم، می‌گویم: "ببخشید همکار مردی دارید با ایشان صحبت کنم." ایشان با متانت می‌خندد و می‌گوید: "منظورتان را فهمیدم، گوشی را نگهدارید با آقای خانجانی صحبت کنید." بعد هم دستش را روی گوشی می‌گذارد، آهسته می‌گوید: "مشتریه، می‌گه می‌خواد با یک مرد حرف بزنه، بیا ببین چی می‌خواد، اگر سفارش داشت، بگو سه روز طول می‌کشه دستش برسه." من همه حرف‌هایش را می‌شنوم، بعد هم آقایی گوشی را می‌گیرد، می‌گوید: "من خانجانی هستم، امر بفرمایید، چند تا؟ چه سایزی؟" من دست‌پاچه می‌گویم: " آقای خانجانی من اصلا نمی‌دانم این چیزی که شما آگهی کردید چیه، به چه درد می‌خوره، چه اندازه است، قیمتش چنده، از کجا رسیده؟"

آقای خانجانی پس از سکوت دنباله‌داری با تردید می‌گوید: "آقای محترم شما اول بفرمایید چند سالتونه، مجردید یا متاهل، از تهران تماس می‌گیرید یا از شهرستان؟" من پس از مکثی می‌گویم: "چشم، من به همه‌ سوالات شما جواب می‌دهم ولی اول شما بفرمایید، به سلامتی چی می‌فروشید و چرا آگهی شما اینقدر رمزی است؟" آقای خانجانی باز مدتی سکوت می‌کند، چنان که من چندبار می‌گویم: "آقای خانجانی، آقای خانجانی، الو، الو، الو..." آقای خانجانی با آرامش بسیار می‌گوید: "آقاجون، دوربین مخفیه، فیلمه، سرکاریه، شما بچه کجایی؟" می‌گویم: "طرف‌های سیدخندان، جلفا، ولی اصلا بچه دروازه‌دولابم." آقای خانجانی باز سکوت می‌کند و بعد با آرامش، گوشی را قطع می‌کند در حالی که می‌شنوم به کسی می‌گوید: "یارو قاطیه، مردکه میگه شما چی می‌فروشید، می‌خواستم بگم مردحسابی تو اگر نمی‌دونی ما چی می‌فروشیم اصلا چرا تماس گرفتی..." من هم آرام‌آرام تلفن را قطع می‌کنم، در حالی که دلم می‌خواست دوباره تماس بگیرم و به او بگویم من قاطی نیستم، مردکه هم نیستم، آقای خانجانی لطفا مودب باشید. من واقعا نمی‌دانم، برای شما چی رسیده، شما چی می‌فروشید و تا زمانی که ندانم چی می‌فروشید که نمی‌توانم از شما خرید کنم، باید اینها را به او می‌گفتم؛ زیرا دلم نمی‌خواست آقای خانجانی پس از قطع تلفن، آهی بکشد و به خودش بگوید ما را بگو که برای کی‌ها مخصوص آقایان وارد می‌کنیم. از طرفی خودم هم ناراحت بودم که نتوانسته‌ام خوب حرف بزنم یا دست‌کم صداقتم را به آقای خانجانی اثبات کنم و از رساندن بموقع مخصوص آقایان تشکر کنم، پس از فرط ناراحتی دنبال جای خلوتی می‌گشتم، جای خلوتی تا در آن جا، چندبار بزنم پشت دست خودم، گفتم: "حرف حرف می‌آورد، باد برف." من از ابتدا می‌خواستم درباره آگهی دیگری حرف بزنم؛ آگهی «دکتری بدون کنکور با تاییدیه رسمی در رشته‌های مختلف با مدرک مورد تایید یکی از کشورهای انگلیسی زبان، صبح‌ها با آقای خانجانی تماس بگیرید.» باخودم می‌گویم ای بابا این آقای خانجانی کیه که هم مخصوص آقایان را وارد می‌کند و بصورت رایگان «درب» منزل تحویل می‌دهد، و هم دکتری در رشته‌های مختلف، آن هم با مدرک مورد تایید یکی از کشورهای انگلیسی زبان.

حالا یادم آمد، همین آگهی دکتری بود که مرا بیاد ماجرای سپهسالار و شازده امیرتومان انداخت، گفتم حرف حرف می‌آورد، باد برف.