حافظ موسوی در گفتگو با نو آوران

براهنی اصلا تبدیل به سنت نشد

امیر حسین بریمانی- جریان سازی شعر مدرن ایران پس از دهه ی هفتاد و ژیش از آن با ظهور احمد شالو و دستگاه شعر آراکائیک روندی پر تنش را سپری کرده است وجود خرده سنت هایی چون ساده نویسی و ژناه بردن بخشی از شاعران به فضای مجازی و به نحوی قهر مخاطب با شعر از مسائل مهمی است که هنوز جریان شعر ایران را در خودشغوطه ور کرده است.

  1. ۶ ماه قبل
  2. ۰
براهنی اصلا تبدیل به سنت نشد
نوآوران -

در این میان نقش رضا براهنی و احمد شاملو پس از نیما در ایجاد شریان های جدید و نحله های متفاوت شعر کتمان ناپذیر است. با حافظ موسوی شاعر مهم معاصر ایران و دبیر جایزه ی شعر احمد شاملو درباره ی پاره ای از این مسائل به گپ و گفت نشستیم که اینک پیش روی شماست:

حتی اگر قائل به این باشیم راجعبه براهنی هنوز هم جای بحث و گفتگو باقی است، اما احمد شاملو را دیگر میتوانیم در تاریخ شعر معاصر تثبیت شده بدانیم؛ کسی دستاوردهایش را ابدا نمیتوان انکار کرد. پس با این تعبیر، وجود جایزهای به نام شاملو شاید مشروعیت بیشتری نسبت به دیگر نامها داشته باشد و نماینده بودگی او برای شعر معاصر، توسط تمام جریانات موجود در تاریخ شعر پسانیمایی به رسمیت شناخته شده است. اما از طرفی نقش براهنی در شعر یکی دو دههی اخیر ما غیرقابل انکار است. شما فکر نمیکنید باید از شاملو گذر کنیم؟ یا اینکه بصورتی ناخودآگاه چنین اتفاقی در شعر ما افتاده است؟

ما در جایزهی شاملو، بنا نداریم به کسانی جایزه بدهیم که مثل شاملو شعر میگویند! داستان جایزه ازین قرار است که خود شاملو در زمان حیاتش به حمایت کردن از شعر جوان علاقهمند بوده است ؛ البته من مستقیما در جریان نبودهام و این را از خانم آیدا سرکیسیان شنیدهام. با تاسیس موسسه الف.بامداد، این آرزوی شاملو، بعد از مرگش بوقوع پیوست.اما اگر بهشکلی نمادین با این قضیه برخورد کنیم، باید بگویم که شاملو، پس از نیما گشایندهی راه تازهای در شعر فارسی بود که از آن به عنوان شعر سپید یا شاملویی و یا شعر منثور نام برده می شود . البته در همان دوران و پیش از آن اشعار منثوری از هوشنگ ایرانی و منوچهر شیبانی نیز داریم اما شاملو کسی بود که با پیگیری و جدیت و از همه مهم‎تر با آوردن نمونههای درخشان، شعر منثور را تثبیت کرد. اگر بخواهیم شعر یک قرن اخیر را مرور کنیم باید اینطور شروع کنیم که نیما یک سنت هزارساله را دچار گسست کرد و شیوه ی کاملا متمایزی را در شعر فارسی آغاز کرد. شاملو، نقطهی بعدی این زنجیره است .البته باید در نظر داشته باشیم که شاملو، ضد نیمایی هم نیست بلکه پتانسیل دیگری از پیشنهاد نیما را آشکار کرد و با پافشاری، آن را به یک سنت در شعر فارسی بدل کرد. نکتهی مهم همین تداوم و یا سنت شدن دستاوردهای شاملو در شعر پس ازاوست .

پس شما فکر میکنید دستاوردهای براهنی فقط برای شاگردانش تبدیل به سنت شده است؟

براهنی اصلا تبدیل به سنت نشد! مشکل کار براهنی این بود که نوعی از پیشنهادات را مطرح کرد که فقط در کار خودش میتوانست نمود پیدا کند. البته من منکر ارزشهای کار براهنی نیستم و برای او احترام قائلم. براهنی فکر میکرد که پس از "هفده قطعه برای عروسی و مرگ"، شعر فارسی به بعد و قبل از آن تقسیمبندی خواهد شد و این مطلب را صراحتا بیان کرد ؛اما عملا چنین اتفاقی نیفتاد. باید ببینیم بدنهی شعر امروز ما در ادامهی براهنی ست یا در ادامه ی نیما و شاملو. درواقع فکر میکنم سلسله شعر معاصر پس از نیما ازین قرار است: شعر نیمایی در اخوان به یک اوجهایی میرسد و سپس شعر سپید یامنثور پدیدمیآید که شاملو شاخص ترین چهره ی آن است و در ادامه ی مسیر ، شاعرانی چون فروغ فرخزاد، احمدرضا احمدی و منوچهر آتشی سر بر میآورند. ناگفته نماند که نوع شعراحمدرضا احمدی هم درجای خود تاثیرگذاری زیادی داشته و میتواند یک پاگرد مهم تلقی گردد. همچنین بیژن جلالی هم اگرچه شاعر خیلی مهمی به حساب نمی آید امازبان ساده و بی تکلف شعر او در شعر دههی شصت به بعد بازتاب یافته است . بهطور کلی رویکرد براهنی به شعر، به یک سنت بدل نشد اما بدیهیست که بر شعر فارسی تاثیراتی گذاشت.

شعر ما از دههی شصت به این سو، دچار یک وضعیت پست مدرن شده است. در چنین وضعیتی، قطعا کلا روایتها فرو ریخته است و شاید بدین دلیل است که نمی توانیم سنت واحدی را در آن تشخیص بدهیم. شما فکر نمیکنید مشکل اصلی برآمده از همین موضوع باشد؟

بله موافقم. شعر ما پس از دهه ی شصت، بسیار متکثر شد. شمامی توانید شعر دههی سی، چهل و پنجاه را در سه یا چهار شاخه دستهبندی کنید اما این دسته بندی در شعر دههی هفتاد به این طرف عملا ممکن نیست. اما راجعبه اینکه، این امر را میتوان تبعات ناخواستهی پست مدرنیسم دانست یا نه، باید گفت که بله پست مدرنیسم بیتاثیر نبوده است. تاثیر پستمدرنیسم را در بقیه شاخههای هنری هم میتوان دید. اما باید در نظر داشته باشیم که پست مدرنیسم، یک شیوهی نوشتن نیست .بلکه همان طور که شما به درستی بیان کردید باید از یک وضعیت پستمدرن سخن بگوییم. تجربههایی که متفکران غربی در دهه شصت میلادی و خصوصا پس از جنبش دانشجویی فرانسه از سر گذراندند را ما هم بهنوع دیگری لمس کردیم. اگر ما زبان مسلط شعر پیش از هفتاد را زبان ایقان بدانیم، زبان شعر پس از آن را باید زبان تردید بنامیم؛ یعنی زبانی که به زبان فروغ بیش از زبان شاملو و اخوان تمایل دارد . به همین دلیل است که من فکر میکنم نوع نگاه فروغ فرخزاد به زبان و شعر، پیوندهای نزدیکتری با شعر امروز ما دارد .  فرخزاد کمتر از دیگران متاثر از ایدئولوژی های مسلط آن روزگار بود و این وضعیت ،امکان نگاه بدون واسطه و تجربهگرایانه را برای او فراهم می کرد .از پاسخ سئوال شما دور افتادم. این که شما تلویحا بیان می کنید که شعر براهنی به این دلیل به سنت تبدیل نشد که اساسا دوران سنت سازی (که خود نوعی کلان روایت است)به سر آمده می تواند حرف درستی باشد، اما این داوری را در مورد هر شاعر دیگری هم می توانیم داشته باشیم. شاید من در تاکید بر سنت سازی مبالغه کرده باشم و از این بابت می توانم ایراد منطقی شما را بپذیرم ، اما در عین حال واقعیت شعر امروز ایران به من می گوید که به رغم همه ی تنوع و تکثری که به آن اشاره کردم هنوز هم می توانیم جهات اصلی حرکت و تحول شعر امروز فارسی و نقاط اتصال آن به گذشته یا همان سنت  را ترسیم کنیم .اگر پست مدرنیسم به معنای نفی تاریخ باشد من با آن موافق نیستم .

شعر ما همواره سریعتر از جامعه و دیگر هنرها به دانش تولید شدهی غربی واکنش نشان داده است. اگر نیما را آغاز مدرنیسم در شعر فارسی بدانیم، حال تا دههی شصت، چند دهه تجربه مدرنیسم آیا برای شعر ما کافی نبوده است؟ میخواهیم بدانیم جملاتی از قبیل ما "مدرنیسم را درونی نکردیم و ورودمان به پست مدرنیسم نابهنگام بود" چقدر میتواند اعتبار داشته باشد؟

اگرچه حرکت جامعه ی مادر گذار از سنت به مدرنیته به صورت زیگزاگی بوده و ما هنوز در جامعه ای نامتوازن زندگی می کنیم که به قول معروف شب و روزش با هم فرق می کند و این عدم توازن را به ویژه در ساختار سیاسی کشور که به هرحال برآمده از دل همین جامعه و همین فرهنگ است به روشنی می توان دید ، اما این بدان معنا نیست که بتوانیم به کل منکر دستاوردهای مدرنیته در کشورمان باشیم . همان طور که شما اشاره کردید شعر و ادبیات مدرن ما نزدیک به یک قرن سابقه دارد و ما حق نداریم به آن فرمان ایست بدهیم . بدیهی است که در عرصه ی زندگی اجتماعی هم نمی توانیم چنین کنیم ؛ کما این که در طول چند دهه ی اخیر تمام تلاش هایی که برای تغییر شیوه ی زندگی مردم و بازگرداندن جامعه ی شهری ایران به شیوه ی زندگی سنتی صورت گرفته با شکست مواجه شده است .بنابراین من هیچ مشکلی با گرایشات پست مدرنیستی در هنر و ادبیات ندارم و از قضا به تجربه دریافته ام که با شکسته شدن برخی دگم های مدرنیستی در آموزه های پست مدرن ، چه چشم انداز گسترده تری می تواند در برابر هنر و هنرمند گشوده شود .بخش قابل ملاحظه ای  از شعر ، داستان ، تئاتر ، سینما ، موسیقی و هنرهای تجسمی دو دهه ی اخیر ما بدون درک فضای پست مدرن معاصر غیر قابل درک است . بینشپست مدرن به هنرمند مجال پرواز در قلمروهایی را می دهد که پیش از این غیر قابل تصور بود . اما همه ی این ها که گفتم باید به صورت خیلی طبیعی بروز پیدا کند . هنرمند باید به درک ضرورت پرواز در آن قلمروهای ممنوعه رسیده باشد .پیش از تغییر شیوه ی نوشتن ، باید شیوه ی نگاه کردن ، شیوه ی اندیشیدن و بلکه وجدان هنری ما تحول یافته باشد . واکنش منفی گروهی از منتقدین و اهل نظر در برابر پست مدرنیزم در کشور ما به گمان من  به خاطر ارائه ی اداهای پست مدرنیستی بوده است .البته نوع دیگری از پست مدرنیسم هم هست که ایدئولوژی نولیبرالیسم جهانی است و هدفش گسترش قلمرو چپاول توده هاست که گمان نمی کنم مورد نظر شما باشد .

چیزی که ما راجعبه شعر دهه هفتاد میدانیم، اوج آن عملا در نیمهی دوم هفتاد محقق شده است. در این دوران نوعی از آزادی زبان در شعر بوجود میآید که باعث پشت کردن به فخامت زبانی موجود در شعر دهههای پیشین می گردد. این امر را باید دستاورد دوران اصلاحات بدانیم یا چاپ شدن "خطاب به پروانههای" براهنی در سال 74؟ بدین طریق مشخص میشود که رخدادهای شعری ما خود ارجاع هستند یا از زمینهی سیاسی-اجتماع موجود نیز تاثیر پذیرفته است.

روند سادهسازی زبان شعر فارسی در پاسخ به یک ضرورت عینی و نه دلبخواهی و یا صرفا زیبایی شناسیک ،از دوره ی مشروطه و با شعر شاعرانی چون ایرج میرزا ، سیداشرف گیلانی و ... شروع شد و از آن پس توسط نیما تئوریزه گردید. نیما باور داشت که شعر باید به همان زبانی نوشته شود که با آن حرف میزنیم. امکان دارد نیما این حرف را از الیوت گرفته باشد اما بههرحال مسئله این است که شعر مااز زمان نیما به صورت آگاهانه فرآیند سادهسازی زبان را طی کرده است. درواقع در شعر نیما و پس از نیما، تلاش شده تا پیرایههای اضافی را از شعر فارسی حذف کنند تا شعر بتواند بازتاب زندگی مردم باشد.

قائل به این نیستید که این اتفاق عملا در نیمهی دوم دهه هفتاد ممکن شد؟

نه . این رویکرد بار دیگر – یعنی پس از مشروطه و نیما - در دهه ی شصت در شعر فارسی مطرح شد .دلیلش هم این بود که زبان شعر فارسی از دهه ی چهل به بعد به تدریج از توصیه های نیما دور شده بود و در زیبایی شناسی خاص خودش به اشباع شدگی رسیده بود .با اندکی اغماض می توان گفت به زبانی دو قطبی تبدیل شده بودکه با آن فقط سیاه و سفید را می شد نشان داد ؛ در حالی ما در دهه ی شصت عملا وارد دوران خاکستری شده بودیم . یکی از دغدغههای همه شاعران در دههی شصت، این بود که زبان شعر را به سادگی متمایل کنند.  بهعنوان مثال منوچهر آتشی که پیش از آن در شعرش از زبانی نیمه آرکائیک و تا حدودی حماسی استفاده میکرد وقتی به دههی شصت میرسد، به زبانی از نوع زبان فروغ فرخزاد چرخش میکند. وقتی رضا چایچی در سال 69 تعدادی از شعرهایش در مجله ی مفید چاپ شد، چیزی که گلشیری را واداشت تا آنطور ستایشگرانه راجعبه آن شعرها بنویسد، بروز همین رویکرد در شعر نسل جوان آن سال ها بود .  بهطور کلی فرآیند سادهسازی زبان شعر، از دههی شصت آغاز شد. من فکر میکنم دکتر براهنی هم در شعر اسماعیل خود در این جریان قرار میگیرد اما او در دههی هفتاد به رویکردی کاملا متفاوت رو میآورد؛ درواقع باید گفت براهنی در مقابل سادگی زبان و ساختار شعر، دست به کودتا زد! درست در زمانی که شاعران به این میاندیشیدند که با دوری جستن از تکلف زبانی، شعر را بیان وضعیت پیچیده و متناقض جامعه نزدیک کنند، براهنی پیشنهاد کرد که شعر باید از ارجاع بیرونی فارغ گردد.نظریه ی زبانیت براهنی در آن مقطع به نظرم نوعی دستانداز در روال منطقی شعر فارسی بود. . این که شاگردان براهنی که در دهه هفتاد متاثر از او و به شیوه  او شعر می گفتند،اما در اشعار اخیرشان از پیشنهادهای زبانی  براهنی فاصله  گرفتهاند به نظرم معنادار است .بنیامین و آدورنو بحث مهمی راجعبه شعر اواخر قرن نوزدهم فرانسه دارند که قابل تعمیم به شعر ما هم هست. مالارمه باور داشت که بوژوازی، همهچیز و از جمله زبان را به ابتذال کشیده است است و او  با پیچیدگی اشعارش،  به ابتذال موجود واکنش نشان داد. اما بنیامین میگوید این تقدیر جامعهی مدرن است که به سوی یک نوع عمومیت حرکت کند و خود هنرمندان و نخبگان هم در حال این همان شدن با تودهی جامعه هستند که از آن به عنوان دموکراتیزه شدن ساختار هنر و جامعه نام میبرد. بدون آن که قصد شبیه سازی مطلق داشته باشیم می توانیم بگوییم که شعر فارسی از نیما به بعد، مسیری را طی کرده است که در شعر غرب از بودلر آغاز میشود و تا الیوت ادامه پیدا میکند.

آیا میتوانیم با سادهنویسی مبارزه کرده و سعی کنیم سادهنویسی را به همان دوران اوجش باز گردانیم؟

به نظر من مشکل اصلی، فقر اندیشگی در شعر است. آنچه که به شعر دههی هفتاد اصالت میبخشید، درک ضرورت تحول اجتماعی و به تبع آن پیداکردن زبان و فرم های متناسب با آن بود . جامعه به فروبستگی در ایدئولوژی، فرهنگ، سیاست و غیره رسیده و دچار گرههای مختلف بود و همانطور که شما هم پیشتر اشاره کردید، شعر فارسی پیشاهنگ گشودن این گرهها بود. در شعر شما شاعران نسل جدید هم چنین چیزی دیده میشود: ستیز با هنجارهای اخلاقی و ادبی. یادم هست که یکی از دوستان راجعبه شعر اول کتاب سطرهای پنهانی من می گفت این شعر اساسا خلاف هنجار ادبی است چون در هنجار ادبی، شاعر نباید توضیح بدهد و من هم این را میدانستم اما تعمدا دست به چنین کاری زده بودم.( آنجایی که می گوید : مرد را بر اسب می نشانند/ این را کودک می بیند / در صبحی زرد / این را مرد میبیند ...). یا مثلا شعر فارسی مبتنی بر یکمرکز بود و شاعر نگران بود که مبادا مرکز معنایی شعرش از دست برود اما در دههی هفتاد، شاعران حتی تعمدا دست به چندمرکزی کردن شعر میزدند و یک جهان معنایی متکثر را در شعر بوجود میآوردند. درواقع ما میخواستیم ضدارزش را به یک نوع ارزش تبدیل کنیم که این امر برخاسته از یک خواست اجتماعی بود. جامعهی فروبستهای که تجارب تلخی از انقلاب ، جنگ ، سرکوب ، فروریزی ارزش ها و ... بر شانه اش سنگینی می کرد در جست و جوی معنای جدیدی بود که باید خود پدید می آورد.انعکاس این وضعیت بود که به شعر و دیگر هنرهای دهه ی هفتاد اصالت می بخشید .مشکل شعر سادهنویسی فقدان اندیشگی ،عدم پیوند با الزامات جامعه و انتزاعی بودن آن است.البته این را هم باید اضافه کنم که کل جامعه و همه ی بخش های آن در وضعیت رکود و فترت است و این فرق می کند با شرایطی که یک جامعه در سر پیچ یک تحول قرار دارد .

بهعنوان یک روشنفکر فکر میکنید میتوانیم به دولت تدبیر و امید اعتماد کنیم که سانسور و بهطور کلی موانع موجود بر سر راه ادبیات را حذف و یا حداقل کمتر کند؟

من تحول عجیب و غریبی در چشمانداز نمیبینم .ازین رو ما مجبوریم به اصلاحات دلخوش کنیم و امیدوار باشیم اوضاع بهتدریج بهتر شود. من بدبین نیستم و فکر میکنم بخشی از حاکمیت به این نتیجه رسیده است که به جای هماهنگ کردن زورکی جامعه با خواست های حاکمیت ، حاکمیت باید خودش را با خواست های مردم و به ویژه نسل جوان هماهنگ کند .اگر این دیدگاه در حاکمیت تقویت شود تحولات خوبی میتواند اتفاق بیافتد .همانطور که در همین ده پانزده سال هم (با همهی دستاندازهایی که پشت سر گذاشتیم)اوضاع اندکی تغییر کرده است. جامعه یک خواستهایی دارد که در هر فرصتی آن ها را یادآوری میکند.  مثلا در انتخابات اخیر، تهرانیها به افرادی رای دادند که اکثرشان را نمیشناختند و بدلیل همین اعتماد نسبی به اصلاحات بود که به آنان رای دادند. تغییرات جدی در نسل جوان صورت گرفته که نمیتواند در آیندهی ایران تاثیرگذار نباشد!البته موانع بسیار جدی وجود دارد ؛ علی الخصوص وقتی بحث مسائل فرهنگی و آزادی بیان در بین باشد دشواری ها و موانع به مراتب بیشتر از سایر حوزه هاست .

شما در دوره ی دوم احمدینژاد نتوانستید کتابی به چاپ برسانید. ازین تجربهی ناگوار، چه راهکارهای احتمالیای توانستید بدست بیاورید؟ فضای مجازی بههرحال آثار مخربی بر ادبیات ما داشته است؛ حال با این وجود میتوان نشر الکترونیک را راهکاری برای انتشار بیدردسر کتاب دانست؟

من شخصا نتوانستم با فضای مجازی کنار بیایم ولی فکر میکنم با اینکه فضای مجازی به سطحینگری دامن میزند اما سد سانسور را هم می تواند بهراحتی بشکند . با وجود فضای مجازی، هیچ صدایی خاموش نمی ماند. ازین لحاظ فکر میکنم که نکات مثبتی در نشر الکترونیک وجود دارد. اما از طرفی هم فضای مجازی نمیتواند رسمیت کتاب کاغذی را پیدا کند.

به این دلیل که شاعران مورد حمایت یک جامعه صنفی نیستند، خیلی راحت در معرض آسیب قرار میگیرند. فضای نشر، سانسور و بسیاری موارد دیگر به شعر معاصر تعرض کردهاند. حال شعر عملا به کجا میتواند اتکا کند؟

اتفاقی که برای خود من در آن چند سال افتاد، تجربهی بسیار تلخی بود و در روند کاری من وقفه ایجاد کرد. من فکر میکنم که فضای مجازی نمیتواند این مشکل را بهتمامی حل کند و یا حداقل برای من  فضای مجازی راهکار خوبی نبوده است. راجعبه فضای نشر باید بگویم که انتشارات، نهایتا یک بنگاه اقتصادیست و باید دخل و خرجش بخواند. البته من آرزو میکنم که ناشران ما به آن درجه از آگاهی و تعهد رسیده باشند که بخشی از وقت و انرژی خود را صرف ادبیات جدی و همچنین سرمایهگذاری بر روی نویسندگان و شاعران جوان کنند. اما نباید نادیده گرفت که اوضاع مالی انتشاراتیها هم خوب نیست و بازدهی مالی خوبی ندارند. اما راجعبه شاعران جوان من فکر میکنم که باید کمی صبوری پیشه کنند؛ در درازمدت حق هیچکسی خورده نمیشود! مکانیزم نشر واقعا پیچیدهتر از این حرفهاست و نمیشود همه بار را به دوش ناشر انداخت.ما چاره ای نداریم جز این که خودمان و کارمان را جدی بگیریم و برای غلبه بر اوضاع مایوس کننده ای که به به آن اشاره کردید مبارزه کنیم .

مشکل اصلی اینجاست که فضای غالب نشر و مطبوعات، در دست افراد ادبیاتی نیست و سردبیری مطبوعات را اکثرا افرادی در دست گرفتهاند که با نظام کارمندی ترقی کردهاند و نه الزاما شایستهسالاری. حال این افراد قطعا دلسوزیای هم برای ادبیات نخواهند داشت!

بله . یکی از مشکلات جدی ما نبود مطبوعات تخصصی است. از اواخر دههی شصت به بعد مجلات قدرتمندی همچون گردون، آدینه، دنیایسخن، کارنامه ، عصرپنجشنبه و مفید پا گرفتند که بصورت تخصصی به ادبیات میپرداختند. چاپ کردن یک شعر یا داستان در این مجله ها، به اندازهی چند کتاب در معرفی شاعران و نویسندگان جوان تاثیر داشت . در مجلات تخصصی و معتبر معمولا آثار از فیلترهای کارشناسی  می گذرند و کیفیت آن ها تا حدودی تضمین می شود ؛ به همین دلیل مخاطب با خیال راحت تری می تواند به آن آثاراعتماد کند . و از طرفی  تیراژ مجلات معمولا بیشتر از کتابهاست بخصوص در شهرستانها که یک مجله را یک گروه ده پانزده نفره میخوانند. ضربهی اساسیای که به ادبیات نسل شما وارد شد، این بود که عدهای بسیج شدند تا مجله های ادبی معتبر را تعطیل کنند! البته امروز هنوز هم مجلاتی وجود دارند و من پایداری آن ها را تحسین می کنم اما متاسفانه جریانساز نیستند. روال کار در آن زمانها اینطور بود که پیش از چاپ کردن کتاب، باید چندین کار در مطبوعات چاپ میکردید و اگر میدید یدکه آثارتان را چاپ نمیکنند، ممکن بود به این نتیجه برسید که یکجای کار خودتان میلنگد. خود من وقتی نخستین کتابم را چاپ کردم، در جامعه ادبی تا حدودی شناخته شده بودم . همینطور رضا چایچی، بهزاد خواجات ، بهزاد زرینپور ، هیوا مسیح هم قبل از انتشار کتاب، در مجلات ادبی معرفی شده بودند. نسل جوان نیاز به پاگرفتن دوبارهی مجلات تخصصی دارد تا بتواند خودش را به مخاطبان معرفی کند و هم اینکه نوعی فیلتر کارشناسی برای ادبیات بوجود بیاید؛و این چیزی است که در فضای مجازی وجود ندارد. خدا نیامرزد کسانی را که باعث شدند درِ تمام نشریات ادبی ما تخته شود!