یادداشتی بر رمان «دود» اثر حسین سناپور

کیفیت رمان یا خلق یک استعاره اصیل

فرهاد خاکیان دهکردی - رمان «دود» جدیدترین اثر داستانی حسین سناپور، تابستان امسال از طرف انتشارات چشمه وارد بازار کتاب شد. این رمان شامل پانزده فصل است و در یک تعریف کلی بازآفرینی زندگی آدم¬های طبقه متوسط جامعه است که همیشه چیزی، شاید صدمه¬ای، یا عنایتی آنها را به طبقه ثروتمند مربوط می¬کند.

  1. ۵ ماه،۲ هفته قبل
  2. ۰
کیفیت رمان یا خلق یک استعاره اصیل
نوآوران -

در واقع روایت داستانی رمان «دود» در همین کشمکش­ها شکل می­گیرد. شاید بی­راه نباشد اگر راوی داستان «حسام» را نماینده­ی مردهای این طبقه بدانیم که در جامعه ایرانی دهه­های گذشته، تحت تاثیر رخدادهای سیاسی و اجتماعی غالب، روند طبیعی زندگی­شان دگرگون شده و گرفتار یک جبر ناخواسته باقی عمرشان نیز در تکاپوی کسب امکانات حداقلی طی شده­است. در این بین یک هژمونی مطلق که گویی نماینده­ای از عامل تمام شوربختی­های راوی هم هست، با زندگی معمول و روزمره او تلاقی پیدا می­کند و این برخورد دراماتیک موجب خلق لحظه استثنا و وقوع روایت داستانی می­شود. یک کنش بیرونی که راوی را مجبور به واکنش می­کند و همین مسئله او را مجبور به کنکاش درونی و در نهایت مجبور به برخورد با مسئله و حل آن می­شود. شاکله رمان «دود» در همین کنکاش­ها و در مسیر حل همین مسئله، شکل می­بندد.

در پیکره رمان «دود» ماهیت شخصیت­ها و کیفیت برخوردشان با پدیده­ها از قبیل انفعال­شان یا کنش و واکنش­شان است که بار اصلی روایت را به دوش می­کشد. به عبارت دیگر پرسوناژها ابداً تحت تاثیر امر تصادف سمت حل مسئله­شان پیش نمی­روند و آنچه در داستان رخ می­دهد، به مدد آن کنکاش­های درونی است که اتفاقاً از سمت راوی این داستان عموماً به صورت اکسپرسیونیستی بازآفرینی شده­اند. دقیقا همین­جاست که کیفیت شخصیت­پردازی داستان خود را نشان می­دهد. طبیعی­بودن تصمیمات هرچند هم که دور از ذهن باشند، در کنار این سازوکارها اتفاق می­افتد و رفتار کاراکترها را باور پذیر می­کند. در این مجال باید به یکی از تکنیک­های شاخص آقای سناپور در شخصیت­پردازی آدم­های رمان «دود» اشاره­کنم؛ آن هم ورود شخصیت­ها به بدنه اصلی داستان و نحوی شناساندن­شان به مخاطب است. این مهم در مورد شخصیت «درسا» دختر راوی که در اوایل داستان حضوری پررنگ به صورت بیرونی دارد و باقی حیات داستانی­اش در ذهن راوی و دیالوگ­ها دیگران جریان دارد و همچنین شخصیت «رئیس» ( نماینده آن هژمونی مطلق) که در بیشتر داستان حضور بیرونی و ظاهری ندارد؛ ولی روایت سرشار است از گفته­ها و شنیده­ها درباره اوست؛ صدق می­کند. از طرفی کیفیت شخصیت راوی داستان «دود» در مواجهه با تناقض­هایی که دارد، خود را نشان می­دهد. نمونه یک شخصیت موفق در داستان مدرن. پرسوناژی که از درون یک انقلاب را تجربه می­کند. مجبور است که تجربه کند. و مدام در حال پی­بردن به دورنیات خود و اصطلاحاً کشف آن حدیث «چه شد که به اینجا رسیدم؟» است. هم این کنکاش­ها و هم واکنش­های راوی با عنایت به مهندسی رمان، باورپذیر شده­اند و دقیقاً رسالت ساختار داستانی نیز رسیدن به همین هدف است.

روایت رمان دود در دو سطح عینیات و ذهنیات اتفاق می­افتد. سیال ذهنی که راوی را بر اثر تداعی­ها با خود به گذشته­های دور و نزدیک می­برد تا مجالی باشد برای کشف نقاط تاریک و روشن در گذشته­اش. همین کشف و شهود درونی است که در نهایت او را برای آن کنش اصلی در روایت عینی آماده می­کند. سیال ذهن در رمان «دود» به مانند یک سفر درونی است و کاراکتر با همین سفر است که می­تواند به لحظه تصمیم نزدیک شود. کیفیت وقوع سیال ذهن در این رمان، هم از نظر تکنیکی و هم به صورت روایی، به شدت وفادار به ابژه­ها و سوژهایی است که عقب هم در یک مهندسی ذهنی می­آیند تا فضای ذهنی راوی را بازنمایی کنند. این فضای ذهنی مخصوص به کاراکتر این راوی خاص است و مثلاً وام­دار دیگر خوانش­ها از سیال ذهن نیست. به عبارت دیگر یک جریان روانی که ماحصل خرده روایت­هایی ذهنی است که در خدمت روایت اصلی هستند و همچنین در تکمیل شخصیت راوی نیز قرار می­گیرند.آنچه که در یک بازه زمانی محدود در روایت رمان «دود» رخ می­دهد، به شدتسرشار از کشمکش­های درونی راوی با خود و کشمکش­های بیرونی او با دیگرانی همچون همسر سابقش، دختر، یا دوستان و خانواده­اش است. همه این­ها در یک شبکه از ایماژهای لکانی محقق می­شوند. دراماتیزه­کردن این حجم از تقابل داستانی، رخ نمی­دهد مگر در یک بستر و جریانی ویژه که اتفاقاً در این رمان به مدد فضاسازی­ها محقق شده­است. ریتم و زبان در جای خود، طبق استدلالی که بالا انجام دادم، فضاسازی می­کنند. ذکر جزئیات در جریانات بیرونی و ذهنی راوی بیشترین سهم را در این عنصر داستانی دارند. حسین سناپور در روایت رمان «دود» حین ذکر جزئیات که گویی خوانش شخصی راوی نیز هستند، موفق شده فضای داستان را نه صرفاً در یک شاکله کلی که بیشتر به مانند طبقات سلولی عرضه­کند.

در آخر کلیت متن رمان «دود» موفق به تولید یک استعاره می­شود. جهت­گیری مخصوص راوی که در نظام دال­ها و مدلول­ها موجب تولید یک شبکه معنایی دگرگونی می­شود (به مثابه تعریف مالارمه از این نظام)، حضور نمادها و نشانه­ها، برخورد ساختارمند با نمود­های جهان بیرون از قبیل رنگ­ها که هم موتیف­های داستانی می­شوند، مثل رنگ سبز و هم در یک نگاه کلی نگرتر اجزا اصلی در تولید یک استعاره ادبی هستند و در خود بازتولید معنا می­کنند.(به مانند قطعه شعر در شعر حجم.) اینکه کلیت رمان موعید یک استعاره برساخته و نو است، به نظر وجه اصیل ادبیات می­تواند باشد و همین موضع­گیری شخصی راوی و باقی کاراکترها نسبت به جهان در تولید این استعاره، نقطه عطف وقوع خود رمان به معنایی اصیلش می­باشد. به عبارت دیگر اگرچه روایت رمان «دود» قصه­گوست ولی نمی­تواند در هیچ ساختار دیگری، جز رمان بگنجد.