یادداشت سوسن شریعتی در مقوله عشق و دوست داشتن

عشق همچون "مشکل" !

سوسن شریعتی - هرگونه تلاش برای تفسیر"مشکل عشق" خودخلاف است. به چند دلیل: الف-"عشق آمدنی است نه آموختنی" و اصلاً "بیرون از سرای عقل زرش زده شده است"؛ب-"عشق، حیرت است و لاجرم احکام او همه در تغییر است" و به تعبیر شریعتی "فرزند کثرت"استو دست آخر اینکه ج-عشق از ساحت اختیار خارج است و "مرغ اختیار در ولایت او نپرد".

  1. ۵ ماه،۳ هفته قبل
  2. ۰
عشق همچون "مشکل" !
نوآوران -

"مشکل عشق" در نگاه شریعتی نیز از همین قاعده تبعیت می کند و از همین رو مجموعه ای از پارادوکس ها سر بر می دارد:"تجربه آزادی و میل به حدود"، " واقعیت و رویا"،"جاودانگی و بی سامانگی". کشف، فهم و خلق حدود و تغور"خویشتن" ، مسئله اصلی شریعتی است و این امر دریافت نمی شود مگر به یمن دیگری و تجربه عاشقانه یکی از آن بزنگاهها است، بزنگاهی که "من" و "دیگر"ی کوژیتویcogito جدید را شکل می دهند:دوستت دارم پس هستم ،دوستت دارم پس هستی".دوست داشتن می شود نوعی استراتژی برای وجود داشتن.  سوژه ای که برای فهم آزادی و حدود سوژه بودنش خود را بدل به ابژه می کند. دیگری خوانده می شود تا شاهد من باشد و شهادت دهد بر وجود داشتنم. با دوست داشتن این خوداگاهی از وجود است که شکل می گیرد. پرسش این است: آیادیگری ضروری است برای اینکه من، من شود؟ و یا ضروری است تا من دیگر فقط من نباشد؟یا اصولاً برای اینکه من دیگر نباشد؟ بر اساس همین پرسش سه گانه است که سه نوع نسبت میان من و دیگری در تجربه عاشقانه ممکن می شود  و در سنت فلسفی و نیز متون عرفانی می توان رد پای آن را دید و در نگاه شریعتی نیز.کنت اسپونویل، فیلسوف فرانسوی با تکیه بر متون کلاسیک فلسفه یونانی(ضیافت افلاطون، اخلاق نیکوماس ارسطو) و نیز فرهنگ و عرفان مسیحی از سه مفهوم نام می برد: اروسeros، فیلیاfilia، و آگاپهagape.. به ترتیب به معنای عشق، دوستی و احسان و نیکوکاری.

اروس: "میل بی نیل"

تجربه آزادی و تنهایی همچون دو شاخصه اصلی "من" شدن باید روشن کند که با دیگری به دنبال چیست؟محدود کردن آزادی ای که اضطراب آور است و یا پر کردن تنهایی ای که عقوبت است؟ خودش را می جوید و دیگری ابزاری است برای این کشف و شهود و یا دعوتی است برای فراموشی خود. و دست آخر اینکه در این با هم بودن به دنبال چیست؟ به دنبال خوشبختی ؟ در ضیافت افلاطون دو الگوی معروفتر را همه به یاد می آورند: الگوی اریستوفانی و الگوی سقراطی. الگوی اریستوفانی  نیمه گمشده ، موجود تامی که در آغاز بر اثر خشم زئوس دو نیمه شد و از آن به بعد همگی به دنبال نیمه دیگر خود هستند. در این نگاه تجربه عاشقانه بازگشت به یک خاطره اولیه است و نیز تجربه یکی شدن. بازگشت به یک خویش اولیه اما خویشی که دیگری را نیز در درون خود لحاظ کرده است. از همین رو عشق، وفاداری استبه نیمه ای مشخص و نه هر نیمه ای و همه مشروعیتش را از یک تصویر می گیرد: وحدت و تمامیت اولیه. رد پای این نگاه را در برخی از نوشته های شریعتی و مشخصاً کتاب "هبوط" می توان دید. تجربه عاشقانه همچون خاطره یک وحدت از دست رفته، در جستجوی نیمه دیگر خویش: "در این مثنوی بزرگ طبیعت، "مصراعی " ناتمامیم، بودنمان انتظار یک بیت شدن"؛ "تنها بودن، بودنی به نیمه است".( هبوط-صفحه 17)در این نگاه عاشق، یک پرتاپ شده، جدا افتاده است :"رنجم از آن پس دیگر نه تنهایی، جدایی بود و بیتابی ام نه هرگز بی کسی که بی اویی شد". تجربه عاشقانه در کتاب هبوط، ناظر بر این نوع نگاه است و آن به یاد آوردن است: "در حضور هم یکدیگر را به یاد آورند" و امیدوارانه ادامه می دهد:"عشق مگرنه بیتابی شورانگیز دل ها است در جستجوی گم کرده خویش؟"( ص 98)کتاب "هبوط "شریعتی اما با سرخوردگی به پایان می رسد . سرخوردگی کسی که گمان می کرد قادر به پیدا کردن نیمه گمشده خویش است. مدل اریستوفانی یک توهم باقی می ماند؛ ناممکن بودن بازسازی این خاطره.

مدل دیگر،  تعریف سقراط است از عشق: عشق همچون امید و آرزو: یعنی چیزی که نداریم و نمی دانیم و نمی توانیم.  اروسجستجو است و نه رسیدن؛ تجربه به کمال رسیدن نیست تجربه ناتمام ماندن است. (اروس موجودی بدبخت، پابرهنه،آواره و سرگردان...) در این تعریف عشق میل است و میل یعنی کمبود،کمبودی که نباید برآورده شود چرا که در صورت برآورده شدن خود را منتفی می کند.هرچیزی را که به دست می آورد از دست می دهد.درافتادن به منطق عدم است: آنچه را که می خواهم ندارم و از این رو آنچه را که دارم از دست می دهم. هستی جای دیگری است و زندگی واقعی غایب است. آنقدر در آرزوی چیزی که نیست می ماند که آنچه را که هست نادیده می گیرد و از همین رو  محکوم به ملال است و رنج و سرخوردگی.دوستدار اشباح است. چنین عشقی فقط به شرط سرخوردگی و رنج بقا پیدا می کند. بقایش را از کمبودش می گیرد و از رنج. حسادت، میل به تملک، خودمحور و خودخواه. اروس خدایی است حسود. دوست دارد و می خواهد تملک کند. چنین نگاهی دیگری ابزار است، بهانه است، منفعل است و ساخته شده است. من اگوئیست است(خود-محور).عشق به کمبود موجب از دست دادن اصلی می شود به نام زندگی . هوس زندگی دیگری را داشتن باعث می شود که زندگی در دسترس را از دست بدهی. تخیل را بر واقعیت ترجیح دادن. در نوشته های "درباغ ابسرواتوار"،"سمفونی استقبال در اورلی"  و "هبوط"رد پای همین نگاه اروسی به عشق را می بینیم: رسیدن ناممکن، توهم بودن هر نوع یکی شدن و نیز فرار ازمنطق زندگی و تن دادن به منطق عدم. در باغ ابسرواتوار تخیل عاشق است که از واقعیت رو دست می خورد؛ در استقبال اورلی، تنها راه برای عاشق پس از شنیدن و یا گفتن دوستت دارم، فرار است و بی خبر گذاشتن و در هبوط، سرخوردگی است. شریعتی می گوید: "پس از دوست داشتن هیچ آبادی ای نیست" .می رود تا جاودانه بماند. هر سه، نشانه های نگاه اروسی به عشق. تنها راه برای بقا و جاودانه ساختن در نتیجه ابتلا است:  "نشان کمال عشق آن است که معشوق بلای عاشق گردد"،" دوام شهود در دوام بلا پیدا گردد".اما اگر همیشه چیزی را که نداریم بخواهیم هیچ وقت آنچه را که می خواهیم نخواهیم داشت و در این صورت خوشبختی ناممکن است. خوشبختی را خواستن می شود از دست دادنش .می شود مدام در پی عدم بودن، به دنبال خیال گشتن و در این صورت، فقط اشباح را دوست داشته ایم.

دوستی (فیلیا): نیرو، شادی و عمل

در این بن بست است که شریعتی به سراغ مفهوم دیگری می رود و آن دوست داشتن است: تجربه ای که دیگری در آن ابزار نیست، قرار نیست بر انگاره خیال من تراشیده شود ، استقلال فی نفسه دارد، میل به تنش و تملک در آن نیست و بر اساس کمبود تعریف نمی شود. الگویدیگری که در تاریخ فلسفه یونانی و عرفانی "دوستی" نام گرفته است در برابر اروس(دوستی در برابر عشق)همانی که ارسطو در رساله اخلاق نیکوماس از آن سخن می گوید. کنت اسپونویل در "رساله ای کوچک در باب فضایلی بزرگ" به تفاوت این دو نوع نگاه در تاریخ فلسفه از ارسطو تا اسپینوزا می پردازد. در فیلیا بر خلاف اروس، میل با امید یکی گرفته نمی شود. دوست داشتن- بر عکسِ عشق-از جنس امید نیست(که به من بستگی ندارد) از جنس قدرت و اراده است چرا که به من بستگی دارد.آنچه  که به من بستگی دارد نمی تواند موضوع امید باشد. در این نگاه میل داشتن به دیگری،نیرومند است و اراده ای است معطوف به عمل و در نتیجه معطوف به برخورداری و نه محرومیت مدام. در جستجوی چیزی که نیست، خود را محروم از آنی که هست نمی کند. در هر میلی تنشی است اما در اینجا تنشی است شادمانه، زنده و نه سرخورده و سرکوب شده. تجربه قدرت و کمال است. دوست داشتن می شود تجربه ای فعال، شادمان، بی حسرت و اقدام گرا. می شود توانایی لذت بردن.دوست داشتن پاس داشت یک دو گانه است و بر خلاف رویکرد آریستوفانی، به دنبال یکی شدن نمی رود. یکی شدن را حتی مونولوگ می داند. در دوستی واقعیت زیباتر و پیچیده تر است از رویا و تخیل. دوست داشتن گریز از منطق عدمی است که نگاه اروسی به آن دچار است و می خواهد با تکرار و تنوع  جاودانگی ای را تضمین کند.شریعتی می نویسد: "عاشقی با تاخت زدن  محبوب و مدام در پی جنس بهتر بودن جور در نمی آید."در رساله کوچک "دوست داشتن از عشق برتر است"، شریعتی به دنبال چنین امکانی است:" پی بردن به یکدیگر."دوست داشتن برای شریعتی " تجربه یکدیگری است". (گفتگوهای تنهایی-ص 522)اگر در رساله باغ ابسرواتوار و سمفونی اورلی و هبوط  سرخورده است و دماغ سوخته و تنها راه بقای تجربه با هم بودن را گریزو فرار از روزمره و واقعیت و... میداند در دوست داشتن از عشق برتر است به این الگوی اروسی پشت می کند تا بتواند به زندگی آری بگوید؛ با به رسمیت شناختن دیگری آنچنان که هست. تقابل است و اعتراف به وجود داشتن دیگری بی دغدغه تصاحب  و تشابه: "او مرا بس بود و من او را بس بودم و من او را در خویش می دیدم و او مرا در خویش..."؛ "این در هر نفسی او را نیت می کرد و او در هر نظری این را دیدار می نمود"(گفتگوها-ص943)

3- آگاپه: فداکاری، بخشش

"عشق آن است که به وفا نیفزاید و به جفا کم نیاید". (باخزری)

اگرچه در دوستی- بر خلاف الگوی اروسی- تقابل میان من و دیگری تضمین شده است و سخن از دو واحد مستقل و خودکفا است که به سمت یکدیگر می روند اما همیشه این امکان هست که دیگری بشود مزاحم. دیگری همیشه یک خطر است چه عشق تجربه  تصاحب و سودا باشد و چه تجربه قدرت و شادمانی. در هر دو حالت خود، خود می ماند و این خود همواره در معرض اعمال قدرت و اعمال محدودیت است. آنچه در فرهنگ دینی از آن تحت عنوان نیکی، احسان و بخشش نام می برند پاسخی است به این "من"ی که خود را مدام تهدید شده می بیند. از چه راه ؟ از طریف حذف خود. آگاپه  عبارت است از عقب نشینی ، سر باز زدن از خود و از تمامیت "من".به گفته اسپونویل در تجربه عاشقانه بر اساس الگوی آگاپه ای ، "من" به خاطر "دیگری"، عقب می نشیند  تا جا برای آزادی و خوشبختی دیگری باز شود. "من" بر خلاف دو الگوی قبلی  هیچ تلاشی برای اعمال قدرت و رسیدن به میل خود نمی کند. خویشتن در پی فراموشی خود و فدا کردن  خود است. در اینجا عشق مواجه با اگو egoنیست، آزاد کردن اگو است؛ سخاوتمند است و بی هیچ حساب و کتابی خود را حذف می کند.آزادی "من" است از "منیت".استعفا دادن از خود است برای اینکه دیگری وجود داشته باشد. از خود استعفا دادن است، خودی که سرچشمه درد است.  من ی که دیگر کارش مونوپولیزه کردن جوشش زندگی نیست. آگاپه خنثی کردن آن من ی است که خودش را مرکز جهان می گیرد و سلطه گرا است. نمی گذارد برده من شوی. آگاپه چشم انداز دو عشق دیگر یعنی اروس و فیلیا است تا من را آزاد کند.

شریعتی در گفتگوهای تنهایی خویش از این شکل سوم نسبت من و دیگری صحبت می کند: "دوست داشتن بی آنکه دوست بداند".  رسیدن به مرحله ای که در آن "معشوق را از عشق بیشتر بخواهی". کتمان، ایثار، نادیده گرفتن خود و حتی "گذشتن از نفس دوست داشتن" و همگی به خاطر دیگری(عشق، دوست، همنوع) نشانه های رسیدن به مرحله ای است که چشم انداز آن دو الگوی دیگر است:"دوست داشتن تو در جان مهر چنان نیرو گرفت که از آن چشم پوشید و جز اوکیست که معشوق خویش را از عشق بیشتر بخواهد و این را قربانی او کند"؟(همان-ص 946)

مشکل عشق حل شد؟

"دوستت دارم"اگرچه جمله –کلمه ای  (به تعبیر رولاند بارت)است که قرار است پلی شود میان من و دیگری اما چنین پیدا است که در بسیاری اوقات یک سوء تفاهم می ماند و اعترافی است به اتفاقی ناممکن میان آن دو. تجربه عاشقانه تجربه رفت و آمد میان این سه موقعیت است:برای خود(اروس)؛ برای خود و دیگری(فیلیا)؛ برای  دیگری(آگاپه)/ تلاش  سوژه تنهایی که در نسبت با دیگری می خواهد از تردید به درآید.سه مرحله ای که می شود خطی نگاهش کرد  و در عین حال مدام در رفت و آمد. می شود گفت که در نگاه شریعتی در هر سه جلوه (اروس- فیلیا-آگاپه) مشکل عشق حل نمی شود؛ مشکل ناهمزمانی میان دو ناهمزبان. دوستت دارم همیشه یک سوء تفاهم می ماند و موجب خروج از تردید و تنهایی نمی شود. انتظاری که از دوست داشتن دارد: "بودن را همدردی یکدیگر کردن است" اما به همان نتیجه ای می رسد که باخزری رسید:"حقیقت آشنایی در هم مرتبتی بود و این محال است میان عاشق و معشوق."