عبدالله کوثری از چالش های زبان فارسی در این سالها سخن گفت

حافظ و سعدی زبان را حفظ کرده‌اند

مهدی وزیربانی- زبان فارسی در شرایط امروزی دچار چالش های فراوانی است که یک بخش از آن به رسانه ها ی ملی و خصوصی و حتی شبکه های اجتماعی مربوط است و بخشی دیگر حاصل شکاف میان مردم و فرهنگستان زبان فارسی است.

  1. ۵ ماه،۳ هفته قبل
  2. ۰
حافظ و سعدی زبان را حفظ کرده‌اند
نوآوران -

در این میان مترجمان ما هم دستی بر آتش دارند و نمی توان خلایی که این نوع مترجمان در این حوزه ایجاد می کنند را نادیده گرفت با عبدالله کوثری یکی از بزرگترین مترجمان ادبیات فارسی در این خصوص به پژ نشستیم که با هم مرورش می کنیم:

توانایی های زبان در شرایط کنونی چطور ارزیابی می شود و آیا یک پرده ی ملی گرایانه در آن می توان به وضوح دید و آن را بخشی از رفرم زبانی در جهان امروز معنا کرد؟

برای هر ملتی این علاقه به زبان مادری طبیعی است. اگر ما به زبان خودمان می‌نازیم، بی‌گمان انگلیسی‌ها و فرانسوی‌ها هم همین کار را می‌کنند. این موضوع مختص به ما نیست. دلیل هم دارد. زبان از چند حیث مهم است؛‌ زبان باعث پیوند ملت‌ها بوده و هست و نمی‌توان منکر آن شد. اگر شما در هر کجای ایران که بروید با زبان فارسی غریبه نیستید، حتی در جاهایی که ممکن است زبان مادری‌شان غیرفارسی  باشد و باز آن‌ها فارسی می‌خوانند و فارسی می‌نویسند. به همین دلیل زبان را یکی از عناصر اصلی «ملیت» حساب می‌کنند. علاوه بر آن،‌ نکته بسیار مهمی که باید به آن توجه کرد این است که آن بخش از فرهنگ انسانی که در زبان متجلی می‌شود،‌ یعنی شعر و ادبیات به مراتب ساده‌تر و فراگیرتر،‌سرایت و انتقال پیدا می‌کند. شناسایی‌اش نیز نسبت به سایر جنبه‌های فرهنگی مثلاً معماری یا هنرهای تجسمی آسان‌تر است. مثلاً حافظ و سعدی شعر و کلام‌شان به بیرون از این جغرافیا رفته و مورد شناسایی قرار گرفته. می‌دانیم که شعر این افراد در زمان خودشان، مثلاً به شهادت ابن‌بطوطه که چندین سال پس از سعدی بود،‌ چین و ماچین رفته و مورد توجه قرار گرفته. این حرکت زبان، که مکتوب یا حتی سینه‌به‌سینه می‌تواند بخشی از میراث یک ملت را به جوامع دیگر منتقل کند و سبب شناسایی‌اش شود،‌ یک مزیت بزرگی برای زبان است. اما معماری این‌گونه نیست. کسی تا به ایران نیاید و به اصفهان نرود، مسجد شیخ لطف‌الله را نمی‌بیند و زیبایی آن را درک نمی‌کند. اما شعر حافظ و سعدی به جاهای دیگر رفته‌اند و می‌روند. بنابراین این یک جنبه مهم زبان است و لازم هم نیست که ما بخواهیم صفات عجیبی برای آن قائل شویم که غرور برانگیز باشد. ما نباید زبان فارسی را برتر از زبان‌های دیگر بدانیم و فکر هم نمی‌کنم چنین چیزی اصلاً مطرح باشد. البته. در مورد ایرانی‌ها این مسئله حساسیت بیشتری دارد چون ما ملت،‌ قوم یا جمعیتی بوده‌ایم که در طول تاریخ بسیار مورد تهاجم قرار گرفتیم؛ حالا از اسکندر و اعراب گرفته تا مغول و تیمور. جالب است که همه این فاتحان زبان و فرهنگ دیگری داشتند. آنچه در اینجا اهمیت زبان فارسی را بیشتر می‌کند این است که ما برخلاف بسیاری از اقوام، زبانمان را حفظ کرده‌ایم. حال این موضوع چقدر به این برمی‌گردد که آن اقوام مهاجم از حیث تمدن و فرهنگ، خودشان به‌نوعی تحت تأثیر ما قرار گرفتند یا این‌که چه‌قدر ملت ما بر سر هویت خودش پافشاری کرده بحث دیگری است. فردوسی را نماد هویت و بازسازی هویت ایرانی می‌گیرند. اما یک مسئله مهمی که وجود دارد این است که در قرن سوم و چهارم هجری، شعرایی مثل کسایی و مهم‌تر از همه رودکی را داریم. این افراد در قرن چهارم شعر می‌سرایند. ما در قرن سوم به‌نوعی استقلال زبان را اعلام کرده‌ایم البته نه استقلال کامل. شعر کسایی و رودکی از حیث پختگی و فرهنگی شعر کسانی نیست که پنجاه یا صد سال از رواج زبانشان گذشته باشد. یعنی بعد از حمله اعراب معلوم است که این زبان نمرده بود. مردم حتماً به این زبان تکلم می‌کردند گرچه زبان رسمی عربی بوده. به همین دلیل است که وقتی شعر رودکی را می‌خوانید بسیار محکم است. بنابراین زبان برای ایرانی یک سند هویت می‌شود. زبان برای ملت‌های دیگر هم اهمیت دارد. یعنی انگلیسی اگر بخواهد سند هویت خود را ببرد ساختمان تاریخی را که نمی‌برد بلکه بیوولف را می‌برد که نخستین حماسه‌ای است که مربوط به قومش می‌بود. یا فرانسوی احتمالاً شانسون دو رولان را می‌برد. آلمانی هم به اولین نسخه‌های مکتوب خود رجوع می‌کند. یونانی ایلیاد را مطرح می‌کند و... بنابراین زبان نه فقط میراث بزرگ اقوام بلکه میراث بزرگ بشر است. یعنی شما جهانی را نمی‌توانید تصور کنید که بشر در آن تکلم نکرده باشد. انسان بوده که به سنگ،‌ سنگ گفته است و راجع به سنگ بودن حرف زده و به آن هویت داده است. اصلاً زبان بستر تحقق انسان است و فقط به‌عنوان میراث آدمی نیست.

در دوره‌های مختلف مردم ایران زبان فارسی را حفظ کرده‌اند. به گواه آثاری هم که مانده است در همه حوزه‌ها اثر درخشان داریم. مثلاً در منظومه‌های عاشقانه،‌ این زبان توانسته بهترین عاشقانه‌ها را بگوید. در عرصه علم هم بسیاری از عالمان ما متون فارسی سلیسی نوشته‌اند. اما ظاهراً در دوره جدید اتفاقی افتاده که این زبان قدرت و قوت سابق را ندارد.

زبان ما دچار مشکل نشده است. ما در یک دوره‌ای – حدود دوره فتحعلی شاه - به‌طور مستقیم با غرب رودررو شدیم. این دوره به‌هیچ‌وجه اوج فرهنگی ما نیست بلکه ما در حال گذراندن دوره افلاس فرهنگی هستیم که به نظر من از صفویه شروع می‌شود. ما با جهانی رو‌به‌رو شدیم که چیزی از آن نمی‌دانستیم. این جهان، جهان پرتوان نویی بود که انقلاب صنعتی را به ثمر رسانده و به حمل‌ونقل ریلی رسیده بود. همه مسائلش جدید بود و بعد از رنسانس با نگرش عقل‌گرا جهانی را تفسیر می‌کرد که تا آن موقع این‌گونه تفسیر نشده بود. ما با یک میراث بزرگ از مولوی و شیخ اشراق تا حافظ و سعدی می‌خواستیم وارد این جهان شویم. اما نخستین ایرانیانی که با این فرهنگ مواجه شدند و از نخبگان و متفکران بودند، خلاف تصور برخی‌ها آدم‌های خودباخته‌ای نبودند. اتفاقا این افراد این را درک کردند که جهان ملزوماتی دارد که هیچ‌یک از این‌ها در فرهنگ ما پیش‌اندیشی نشده بود. فقط بحث علم نیست، ما‌ سایر ضروریات انسان متجدد را نمی‌توانستیم در میراث کهنمان پیدا کنیم؟ این کار امکان نداشت. شما مفهوم پارلمان را در مثنوی نمی‌توانید پیدا کنید. در حافظ هم نمی‌توانید آن را پیدا کنید. این‌که حالا برخی می‌گویند ما این را داشتیم،‌ این‌ها همه حرف است. واقعیت این است که حکومت مبتنی بر نمایندگی چیزی بود که در دوره خاصی در اروپا شکل گرفت و قبلش سابقه نداشت. در متون ما هم سابقه نداشت.

زبان آیا با شرایط فعلی انطباق دارد یا انقطاع؟

این پدیده‌های نو را باید می‌گرفتیم و در آن تردیدی نبوده و نیست. از همان آغاز هم سعی بر آن بوده که این پدیده‌ها را بپذیریم. بیش از صد سال است که مشغول اخذ این تمدن، چه در عرصه علوم دقیقه و چه در اجتماعیات، هستیم. اتفاقاً ما در شصت،‌ هفتاد سال اخیر همپای این‌که در جذب این فرهنگ کوشیده‌ایم، سعی کردیم با رمز و راز زبانشان آشنا شویم. این معادل‌سازی‌ها و تلاشی که برای ترجمه در هفتاد سال اخیر صورت گرفته، به این معنا نبوده که زبان ما در همه‌جا ناتوان جلوه دهد و از پا بیفتد. من قبول دارم که هنوز مشکلات زبانی داریم و بحث بسیار ریشه‌داری است. آقای داریوش آشوری که حدود چهل سال است که در همین زمینه فعالیت می‌کند، می‌گوید ما باید زبان را از این ناتوانی‌ها دربیاوریم و او تلاش بسیاری هم در این زمینه کرده است. اتفاقاً‌ من چند وقت پیش که با او صحبت می‌کردم بحث سر همین موضوع بود که آیا مسئله زبان است یا ذهن؟ ما می‌گوییم زبان موجود زنده‌ای است. درست هم هست زبان تحول یابنده است. اما زبان که خودبه‌خود به‌صورت یک موجود مستقل از ذهن حاملان زبان نیست. اگر منِ ایرانی تاکنون به مفهومی مثلاً "ناسیون"  فکر نکرده‌ام، طبیعی است که این مفهومش در زبان من وجود نداشته باشد. من زمانی که به مفهومی مثل ناسیون فکر کنم آن‌وقت است که ساختن لغت برای آن ضروری می‌شود. درواقع اشکال ما این بوده که آن تحول بزرگی را که در اروپا پیش آمد،‌ به دلایل مختلف از سر نگذراندیم و همان میراثی را که از حافظ و سعدی به ما رسیده بود،‌ حفظ کردیم و معیار زبانمان هم سعدی بود. حالا یک‌دفعه آمدیم آثار هابز و روسو را خواندیم و طبیعی است که این مفاهیم تازه به ذهن ما می‌رسد. درحالی‌که قبلاً‌ دیگران آن‌ها را اندیشیده‌اند. آیا این عیب زبان است یا عیب ذهن ما؟ مثلاً ابن‌سینا برای علوم زمان خودش واژه وضع می‌کند. یا وقتی فلسفه غرب (ارسطو) را می‌گیرند، برایش واژه دارند و می‌سازند. ما وقتی با این جهان جدید مواجه شدیم،‌ چیزی از آن نداشتیم و ربطی به گذشته ما نداشت. بنابراین بخش عمده تلاش صد ساله اخیر ما در زبان، صرف ترجمه شده است. یعنی این مفاهیم باید ترجمه شود. مسئله‌ای که من به آن فکر می‌کنم این است که ما آمدیم بسیاری از این واژه‌ها را معادل‌سازی کردیم و این معادل‌ها هم خوب است؛ نه ایراد معنایی می‌توان به آن‌ها گرفت و نه ایراد شیوایی. درواقع همین واژه‌هایی که آشوری وضع کرده است. بسیاری از این‌ها هم خوش‌آهنگ است و هم زیبا و هم معنا رسان. حالا ممکن است بعضی از آن‌ها را کسی قبول داشته یا نداشته باشد. علاوه بر آشوری،‌ امیرحسین آریانپور و کسروی هم هستند.

اما مسئله ما این است که این مفاهیم چقدر در ذهن ما جا افتاده است و چقدر مثل خارجی‌ها این مفاهیم را داریم به‌ کار می‌بریم. الآن بیشتر این معادل‌ها در ترجمه‌ها به کار می‌رود. یعنی ایرانی من حیث ایرانی بودن حتی وقتی دکترای فلان هم داشته باشد باز این مفاهیم آن‌چنان برایش آشنا نیست که مثل یک غربی آن‌ها را در یک مقاله به کار ببرد. آیا در اینجا زبان ما ایراد دارد یا ذهن ما؟ وقتی شما به مفهومی فکر نمی‌کنید ولو این‌که برای این مفهوم معادل فارسی ساخته شده باشد، جایی در ذهن شما ندارد؛ چراکه اصلاً آن را به کار نمی‌برید. ما از فلسفه جدید غرب جز ترجمه چه داریم؟ ما زاینده که نبودیم و فیلسوف نداریم. اگر در اینجا خیلی سعی کنیم می‌توانیم شارحان فلسفه باشیم و بگوییم دریدا و هگل چه گفته‌اند. اما همه این‌ها از طریق ترجمه است؛ یعنی ذهن ایرانی در این جهان جدید یک دستگاه فکری منسجم نساخته است که مفاهیمی داشته باشد. فرض کنید مثل هگل و دیگران... آیا ما باید زبان را محکوم کنیم یا ذهنیت خودمان را؟

ذهنیت یک امر مستقل نیست و این نکته را نمی توان نادیده گرفت...

این مسئله مثل داستان مرغ و تخم‌مرغ می‌شود. یعنی بالاخره کدامشان اول است. من نمی‌خواهم زبان را تبرئه کنم. من می‌گویم زبان بالاخره از ذهن من درمی‌آید. مثلاً مفهوم "رکود" را در نظر بگیرید. به‌هرحال طی سال‌ها در هر مملکتی قیمت‌ها بالا و پایین رفته است. چطور می‌شود که ادم‌اسمیت و ریکاردو بیایند تعریف کنند و بگویند رکود و تورم یعنی این و دلایل آن را شرح دهند و به این ترتیب تئوری اقتصاد را بسازند. خب ما این کار را نکردیم. یعنی تئوری اقتصاد برای غرب است. غربی‌ها آمده‌اند اندیشیده‌اند و پدیده‌ای را که ما دو هزار سال با آن رو‌به‌رو بودیم،‌ تعریف کرده‌اند. حالا ما این تعاریف و مفاهیم را می‌گیریم. یکی از مشکلات ما این است که باید این‌ها را ترجمه کنیم. چند وقت پیش یک فرهنگ اقتصاد مالی را با دوستان داشتیم تهیه می‌کردیم. می‌دانید که امور مالی ما در بانک‌ها با ابزار مالی‌ای که در امریکا به کار می‌رود قابل قیاس نیست. در امریکا انجام امور مالی بسیار وسیع‌تر و پیچیده‌تر است. ما اینجا با یکسری نه واژه بلکه عبارت رو‌به‌رو بودیم و بحث این نبود که این لغت تقاضا یا عرضه است، خودِ‌ طرف برای این‌که این ابزار مالی را تعریف کند چهارتا لغت به کار برده است. حالا منِ ایرانی نمی‌توانم بگویم این‌که همان "پته" خودمان است. نه؛‌ این مفهوم با پته فرق دارد. این با سهم و اوراق قرضه هم فرق دارد. در اینجا من باید این مفاهیم را ترجمه کنم، آن‌وقت در ترجمه من ممکن است چند لغت اضافه‌ هم برای ربط این‌ها به کار رود و اسمی می‌سازم که مثلاً‌ هفت کلمه است. برای این کار چاره‌ای هم ندارم چون باید ترجمه کنم. اصلاً این عبارات در فرهنگ من مشابه نداشته است.

این ترجمه‌ها سوءتفاهم برانگیز نمی‌شود؟

هر واژه‌ای بر اثر تکرار جا می‌افتد. اگر این واژه به علت بی‌توجهی استاد دانشگاه یا متصدیان امور مالی فقط در کتاب‌ها محفوظ بماند، شما که اول‌بار می‌شنوید می‌گویید این‌که نشد واژه، این هفت کلمه است. ولی بالاخره این یک پدیده است با این مشخصات. آیا این عیب زبان من است یا عیب ذهن که اصلاً نمی‌روم با مفاهیم آشنا شوم؟ وقتی می‌گوییم زبان ما کم می‌آورد یعنی همین دیگر. یعنی ما نمی‌توانیم به این مفهوم بیندیشیم چون مقدمات آن را ندارم. پس این دوتا به هم وصل هستند و مدام نگوییم عیب زبان است،‌ بلکه عیب ذهن ما هم هست.

 خودِ این تلاش مضاعفی که سر معادل‌‌یابی شده آیا غفلت از ساختار زبان و غفلت از مفهوم زبان را باعث نشده؟

یعنی نباید معادل بسازیم؟

حرف من این است که از ساختار زبان غافل شده‌ایم و به کلمات مشغول شده‌ایم. یعنی کلمات و معادل‌ها را پیدا کرده‌ایم ولی ساختار منطقی زبان دچار مشکل شده است و بیشتر هم رسانه‌ها به این اشتباهات دامن می‌زنند.

به اشتباهات تلویزیون و مطبوعات کاری ندارم. چراکه به خاطر بی‌سوادی ابتدایی نویسندگان ما است. برای مثال آقای نجفی شاید تاکنون ده بار گفته بودند  و من خودم چند مقاله نوشته‌ام و گفته‌ام لطفاً این «را» را سر جای خودش بگذارید. تمام نویسندگان داخلی و کانال‌های خارجی همه این «را» را غلط به کار می‌برند. من سر کلاسی این موضوع را مطرح کردم،‌ دانشجوی فوق‌لیسانس به من گفت استادمان این‌گونه به ما یاد داده است. بنابراین این اشتباهات را به‌حساب آن‌ها که روی زبان کار می‌کنند  نگذارید. اغلب ما از حداقل سواد فارسی محروم هستیم. از دهه چهل به بعد در سیستم آموزشی ما به ادبیات به‌عنوان موضوع درجه‌دو نگاه شده است. یادم هست که در دهه چهل جوانان هم‌سن و سالمان می‌گفتند ادبیات برای سوسول‌ها و دخترهاست. دبیرستان البرز که مهم‌ترین دبیرستان ما بود و من آنجا درس می‌خواندم و طبیعی هم بود با علاقه و عشقی به ادبیات داشتم باید می‌رفتم ادبیات بخوانم. ما که در کلاس دهم به انتخاب رشته رسیدیم البرز رشته ادبیات را برداشت و گفتند متقاضی این رشته کم است. من هم که نمی‌خواستم از البرز بیرون بروم، گفتم می‌روم رشته طبیعی. این ماجرا از اینجاست. دانش‌آموز برای درس‌های جبر و شیمی و فیزیک معلم خصوصی می‌گیرد و به فارسی که می‌رسد می‌گوید این را که بلدم. بنابراین مشکل ما این است. شما الآن ترجمه‌ها را ببینید. چند درصد فارسی‌شان درست است. درنتیجه مسئله معادل‌سازی این نبوده، مسئله افت سواد فارسی است که متأسفانه در پنج،‌شش دهه اخیر میان تحصیلکردگان ما مشهود است و به این دلیل است که آن‌ها مطالعه ندارند و اغلبشان ضد کتاب هستند. ممکن است بگویند ما به ترجمه این‌ها نیازی نداریم و آن‌ها را به زبان اصلی استفاده کنیم. آن‌وقت مثلاً همین لغت دیسکورس را باید در فارسی صرف کنیم؛‌ دیسکورس کردیم یا دیسکورسیدیم یا... چه‌کار کنیم؟ گاهی واژه‌ای داریم مثل نیشن (ناسیون) که اسم است و می‌توانیم به کار ببریم. پارلمان و ناسیون می‌گفتند و... اما همه‌چیز که اسم نیست، با صفت‌ها و افعال چه باید کنیم؟ مرحوم مصاحب در دایره المعارف باارزشش به جای یونازیسون واژه "یونیدن" می‌سازد. من نمی‌دانم در زبان علمی چقدر به کار می‌رود. یعنی هر کسی به‌نوبه خود سعی می‌کند این مشکلات را حل کند. ما با این موج عظیمی که روبه‌رو هستیم نمی‌توانیم هیچ کاری نکنیم. بحث اصلی آقای آشوری همین است و می‌گوید ما تا این واژه‌ها را نداشته باشیم نمی‌توانیم به آن فکر کنیم. حالا ایشان از زبان حرکت می‌کند. بحث ما این است که ذهنیت تا به این مفاهیم فکر نکند به واژه احساس نیاز پیدا نمی‌کند.

ولی ما در ذهن‌مان بیشتر معادل‌ها را برمی‌گردانیم به زبان اصلی. یعنی گفتمان را توی ذهن به دیسکورس برمی‌گردانیم.

فکر نمی‌کنم همه این‌طور باشند. در اینجا مسئله طول زمان مطرح است. الآن را با زمان زنده‌یاد فروغی مقایسه کنید،‌ زمانی که سیر حکمت را می‌نوشت. واژه‌هایی که در آن زمان بیگانه بود امروز دیگر قبول شده و حتی در سطح جامعه از آن‌ها استفاده می‌شود. مسئله اصلی این است که ما چقدر مقاله درست‌وحسابی علمی داریم که این واژه‌ها در آن‌ها به کار رفته باشد. این واژه‌ها را ما بیشتر برای ترجمه‌ها به کار می‌بریم نه تألیفات. این دیگر تقصیر سازنده واژه نیست، تقصیر بضاعت اندک جامعه علمی ما است. اگر نخواهیم واژه‌سازی کنیم پس چه‌کاری باید انجام دهیم؟ اگر بخواهیم همه لغات اصلی را به کار ببریم مگر چند درصد از دانشجویان ما زبان انگلیسی در این حد دارند که بتوانند این واژه‌ها را درک کنند. من معتقدم که همین واژه‌ها و معادل‌سازی‌ها زبان ما را غنی کرده است. ما با همین زبان بسیاری از مفاهیم جامعه‌شناسی و سایر حوزه‌ها را داریم ترجمه می‌کنیم و دانشجوی لیسانس هم کمتر به من گفته که مثلاً "فلان مطلب را که ترجمه کردید، نفهمیدم". من قبول دارم در مورد بعضی از این واژه‌ها چنین اتفاقی افتاده است، بسامد این‌ها در زبان مهم است. اگر این معادل‌سازی‌ها کم‌بسامد است به خاطر ضعف علمی ما است. در مصاحبه‌ای آقای مراد ثقفی می‌گوید که اشکال ما این است که دانشجوی ما در خیابان انقلاب به جای این‌که از روبه‌ روی دانشگاه منابع دانش را بخرد، رساله حاضر وآماده می‌خرد. یا استادی گلایه می‌کند که منبع اصلی رساله فوق‌لیسانس دانشجویی ویکی‌پدیاست. این سطح نازلی است که دانشگاه ما گرفتار آن است. ضمناً این را هم می‌گویم که بعضی از واژه‌ها را نمی‌توانیم معادل‌سازی کنیم. مثلاً‌ ما آنقدر واژه امپریالیسم را به کار برده‌ایم که نمی‌توانیم معادل همه‌جانبه برایش بگذاریم. حتی واژه ناسیونالیسم، برای این واژه معادل ملی‌گرایی و ... گذاشتند. آن چیزی که در ذاتش است و مثلاً باعث می‌شود که من به کلنل محمدتقی خان بگویم یک ناسیونالیست است، ونگویم که ملت‌گرا یا ملی‌گراست. آن مفهومی است که از آغاز انقلاب فرانسه آمده و من هم گرفتمش،‌ بنابراین می‌گذارم ناسیونالیسم چون می‌گویم هیچ‌کدام از این معادل‌ها معنای واقعی‌اش را نمی‌رسانند.

ولی من از همه این حرف‌ها می‌فهمم که زبان فارسی وضعیت خوبی ندارد.

بله. ما حتماً باید نگران شویم. جای نگرانی‌مان این است که زمانی در مطبوعات ما فرامرزی می‌نوشت و دیگران، اما حالا یک عده جوانی می‌نویسند که استعدادشان در نوشتن بد نیست ولی سواد فارسی کمی دارند. این‌ها همان‌هایی هستند که رمان می‌نویسند، داستان کوتاه هم می‌نویسند. مثلاً نویسنده و مترجم ما از روی ناآگاهی «راجع به» را «راجبه» می‌نویسد. سواد عمومی‌مان در فارسی نازل شده است. در همین مملکت بیضایی هم مطلب می‌نویسد و شاملو هم شعر گفته است. من ترجمه‌ای در دست دارم که به من گفته‌اند به زبان امروز بنویسم. زبان امروز یعنی چه؟ فرض کنید واژه‌ای به کار برده‌ام که از بیهقی آن را گرفته‌ام، حالا می‌گویم زبان امروز زبان کیست؟ غیر از این است که این زبان در هر مقطع زبانی لایه‌های مختلفی دارد. من وقتی بخواهم لحن لمپنی را دربیاورم،‌ بلدم و بدترین واژه‌ها از نظر عرف عمومی را می‌توانم به کار ببرم و به‌تناسب ترجمه‌ام هم می‌توانم از بیهقی و شاهنامه هم کمک بگیرم و واژه قرض کنم. زبان امروز زبان کیست؟ طرف زبان خودش را مثال می‌آورد. چرا نمی‌روی از بیضایی تقلید کنی، مگر بیضایی برای دو هزار سال پیش است. یا مثلاً شعر شاملو که عده‌ای درباره آن گفته‌اند زبانش از بالا حکم می‌کند، کتاب‌های شاملو به چاپ چندم رسیده است، این شعر را جوان تحصیلکرده امروز می‌فهمد یا بعضی از آثاری که حضرات به اسم پست‌مدرن دارند و به مردم تلقین می‌کنند. کدام‌یک از این‌ها را مردم بهتر می‌فهمند. ذوق مردم کدام را می‌خواند؟

ما چند سال است که فرهنگستان داریم اما یک کیبورد فارسی نداریم. تمام گوشی‌های همراه و نرم‌افزارهایی که از بازار می‌خریم فارسی ندارند و زیرنویس فیلم‌ها هم که افتضاح است.

من نمی‌خواهم وارد بحث فرهنگستان شوم، چون به چندوچون کار و وظایفشان واقف نیستم. ولی واقعیت این است که از وقتی زبان بوده،  کسانی هم بوده‌اند که زبان را ساخته و پرورش داده‌اند، اما فرهنگستان‌ها نبوده‌اند بلکه مردم به معنای کلی بودند. البته نه همه مردم. حافظ و سعدی زبان را حفظ کرده‌اند. درواقع کسانی در میان مردم بودند که این گنجینه را جمع کرده‌ و آن را ارتقا داده‌اند. یعنی زبان به این شکل ساخته و حفظ می‌شود. فرهنگستان قرار است مشکلاتی را که دیگران نمی‌توانند حل کنند، رفع کند و حرفش حجت باشد. اما متأسفانه در اغلب دوره‌ها حجیت آن‌ها مورد سؤال بوده است که چه کسانی نشسته‌اند و این کارها را انجام داده‌اند.