دیدار با نجف دریابندری، در خانه خیابان ولیعصر

پیرمرد هرگز دریا را گم نمی کند

مهدی وزیربانی- نجف دریابندری چهره‌ای متفاوت و جامع‌الاطراف در ادبیات معاصر ایران است، شخصیتی که نمی‌توان ادبیات معاصر را بخصوص در ادبیات ترجمه، بدون نام او بررسی کرد. او آثار بسیاری از بزرگان ادبیات جهان را ترجمه کرده است و کمتر قفسه‌ کتابی را می‌توان بدون نمام او دید؛ بی‌شک دریابندری مترجمی به معنای واقعی کمله تواناست، کسی که جنبشی در ادبیات معاصر ایران به پا کرد.

  1. ۵ ماه،۲ هفته قبل
  2. ۰
پیرمرد هرگز دریا را گم نمی کند
نوآوران -

شاید بسیاری از ما کتاب «وداع با اسلحه» اثر ارنست همینگوی را با ترجمه نجف دریابندری خوانده باشیم یا «هکل برفین» که ترجمه پیرمرد جنوبی از این کتاب، یکی از شاهکارهای متون ترجمه ادبیات ایران است.

او که علاوه بر داشتن جایگاه مهم ادبی در کشور ما، خدمات ارزشمندی برای نسل‌های بعدی فرهنگ ایران انجام داده است، در محله ما و در همسایگی ما زندگی می‌کند. حتما شما هم شنیده اید که آقای دریابندری کمی کسالت دارند. برای همین ما تصمیم گرفتیم برای عیادت از این مرد دوست داشتنی به دیدار ایشان در خانه خیابان ولیعصر برویم که بر حسب اتفاق فهمیدیم یکصدمین شماره فصلنامه بخارا که به همت علی دهباشی منتشر می‌شود، به جایگاه مهم نجف دریابندری در ادبیات معاصر ما اختصاص دارد. بنابراین از علی دهباشی سردبیر مجله بخارا تقاضا کردیم ما را در دیدار با نجف دریابندری همراهی کند و ایشان هم لطف کرد و این تقاضا را پذیرفت و نتیجه این دیدار چند ساعته گزارشی است که در ادامه مطالعه می کنید .

تلفن که زنگ خورد پشت خط، صدای گس علی دهباشی بود که به من گفت: «آقا فردا ساعت 10 صبح، مقابل منزل نجف دریابندری!»می‌خواستم به دیدار مترجم «وداع با اسلحه» بروم. کتابی که تمام خاطرات کتابخوانی‌های نوجوانی‌هایم درونش معلق بود، گفتم: «چشم‌ آقا» 10 مردادماه بود. ساعت 10 صبح باید بدون یک دقیقه جابجایی علی دهباشی را جلوی منزل نجف دریابندری ملاقات می‌کردم. خلف وعده با او گناه نابخشودنی است و این را تمام کسانی که دهباشی را می‌شناسند به خوبی می‌دانند.

آغاز یک مهمانی

وقتی از تقاطع نیایش ـ ولی‌عصر(عج) به خیابان رحیمی رسیدم نخستین چیزی که توجهم را به خودش جلب کرد، سفارت لبنان بود که در همسایگی خانه آقای دریابندری قرار داشت. وارد خیابان که شدم، در پیاده‌رو چند مرد و چند زن میانسال مشغول پیاده‌روی بودند. مثل یک مستند زیبا  که آدم را مجذوب خودش می‌کند، مشغول تماشای آنها و رفت و آمد دم صبح خیابان ولیعصر شدم. به هر روی از کنار آنها گذشتم و مقابل در منزل نجف دریابندری علی دهباشی را دیدم که ایستاده بود و با تلفن همراهش حرف می‌زد.علی دهباشی به تنهایی پدیده‌ای است که نیمی از تاریخ ادبیات ایران و بزرگانش به او مدیونند. نامی که هرگز در تاریخ ژورنالیسم ایران پاک شدنی نیست. او بهترین شاگرد دکتر عبدالحسین زرین‌کوب است که عاشقانه و با وسواس بسیار به مقوله انعکاس مسائل فرهنگ ایران در مجله بخارا می‌پردازد. مثل همیشه چند نسخه از مجله بخارا همراهش بود و در میان آن ها شماره صد این مجله، ویژه نجف دریابندری، درون کیسه‌ای آبی ‌رنگ به چشم می‌خورد. مقابل در منزل دریابندری کمی ایستادیم که ساعت دقیقاً 10 شود تا زنگ خانه آقای مترجم را بزنیم و داخل شویم.

آقای مترجم، به آرامی کوچه های پر درخت

زنگ خانه را که زدیم،در باز شد و ما وارد حیاط خانه دریابندری شدیم. حیاطی که در حاشیه غربی آن گل های نیلوفر شکوفه کرده و حالت خاصی را به فضای حیاط بخشیده بودند. نزدیک پله‌های کرم‌ رنگی شدیم که مدخل ورودی به ساختمان اصلی را شکل داده بود. طبقه سوم؛ در که باز شد به فضایی آرام نگاه کردم که در میان تمام آنها نجف دریابندری بود که آرام بر مبلی سفید نشسته بود. برف گرمی که روی موهای سرش نشسته بود، با سفیدی تمام کاغذهایی که سیاهه آثارش را یدک می‌کشیدند، تضاد پرمعنایی درست کرده بود. او نجف دریابندری بود. مترجمی که سال‌ها با کتاب‌هایش زندگی کرده بودم، از نازی‌آباد تا هر جای دنیا، او با ترجمه‌هایش مرا به دنبال خود کشیده بود. دیدار شد میسر و ...حالا صدای فلا‌ش‌های عکاس بود و دست دادن با نجف دریابندری. نجف مثل همیشه آرام بود انگار. بی صدا نشسته بود و کهولت سن اجازه ایستادن به او نمی‌داد. اما او در متن ترجمه‌هایش همیشه ایستاده است، ایستاده نفس می‌کشد و ایستاده حرف می‌زند. نجف مثل همیشه آرام و بی‌تکلف نشسته بود و حتی هیچ قید و بندی صمیمیت چهره‌اش را مخدوش نمی کرد. سکوتی عمیق برفضای خانه مستولی شد. او آرام پلک می زد. به آرامی کوچه های اطراف خیابان ولیصر. به آرامش چنارهای محله، شبیه وقار کلماتی که در کتاب هایش پشت هم می نویسد. دلم می خواهد یک دل سیر با او حرف بزنم اما می دانم که حرف زدن برای او سخت است و ترجیح می دهد دیدار ما به سکوت بگذرد. ما آمده ایم تا او را ببنیم و از حال و روزش برای مخاطبان و اهالی گزارش تهیه کنیم. حتی اگر حرف هم نزند،نشستن در میان کتابخانه پر کتاب پیرمرد جنوبی به آدم اعتماد به نفس می دهد. او نجف دریابندری است، مردی که از تمام فصول ترجمه رختی بر طناب حروف انداخته است.

اینجا دود از کنده بلند می‌شود

آرام که به خانه نگاهی کردم، دیدم در جهانی شبیه همین سکوت، با دیوارهایی پر از نقاشی‌های متفاوت زندگی می‌کند و فرش دستبافی که بر کف پاکوبه خانه نشسته بود، همه چیز را سر راست به هر بیننده‌ای می‌گفت. کمی‌ آن‌طرف‌تر، نزدیک بالکن خانه دریابندری که مملو از گلدان‌های رنگا‌رنگ بود، ساعتی به دیوار بود که پاندول‌هایش حرکت نمی‌کردند و روی ساعت 5 عصر به خواب رفته بود. مثل ساعت 5 عصر لورکا. کنج اتاق، آینه و شمعدانی‌های قدیمی دیده می‌شد که حال و هوای خانه را به کهنگی امارت‌های قدیمی می‌کشاند و بوی کودکی‌های نجف دریابندری را در هوا پخش می کرد. همان روزهایی که در کوچه های بوشهر می دوید، همان روزهایی که هنوز پیرمرد نشده بود و «پیرمرد و دریا» را ترجمه نکرده بود. همان روزهایی که هنوز همسایه ما نبود. باز که چشم چرخاندم نجف دریابندری بود و تورق بی‌صدای مجلات و کتاب هایی که در اطرافش بود. علی دهباشی از نجف دریابندری می‌پرسد: «آقا کتاب جدید و خوب چه خوانده‌اید؟» و آقای دریابندری با طنزی جالب و لحنی فراموش ناشدنی گفت: «من کتاب زیاد نخوانده‌ام، چون اصلاً گیرم نمی‌آید!» دهباشی کوتاه نیامد و پرسید: «فیلم چه می‌بینید؟» که باز هم دریابندری گفت: «فیلم هم نمی‌بینم، چون گیرم نمی‌آید!» دهباشی با خنده‌ای به لب فهمید که انگار نمی‌شود حریف زبان نجف شد. هر چه باشد دود از کنده بلند می‌شود و بس.

بله، نجف دریابندری

دوباره سکوت بود و عطر چای که در هوای خانه می‌پیچید. به قفسه‌ کتاب‌هایش خیره شدم و در میان کتاب‌هایش حتی یک نسخه از ترجمه‌هایش دیده نمی‌شد! دیدار با مردی که اغلب اهالی فرهنگ و کتاب، ترجمه یا تالیفی از او در کتابخانه شان دارند، بسیار جذاب است. اگر نمی گویید این حرف خیلی شاعرانه است، باید بنویسم مردی مانند مترجم رمان پیرمرد و دریا، در این سن و سال هنوز مثل دریا آرام است و چه بسا می توان احساس کرد که امواج دریای جنوب را با خودش به محله ما آورده است. نجف دریابندری مردی برای تمام فصول است، پس می توان به نمایندگی از همه مردم برایش نوشت: «دوستت داریم!»

از خانه دریابندری که خارج شدیم، همراه خودمان بخشی از خانه را بیرون آوردیم. آرامشی که درست نمی دانستیم در شلوغی و همهمه شهر، باید کجا خرجش کنیم. ولی با کمال افتخار و خرسندی در گوشه دفترچه یادداشتی که در دست داشتم، نوشتم : «نجف دریابندری فعلاً سه نقطه تا بعد...»