در بهار شاملو بخوانیم یا اخوان؟!

تسکین تحمیلی

امیرحسین بریمانی- بهار، بازگشت امکان وداع با امر تاریخی و زیستن در لحظه و همچنین پیش کشیدن شهریارگونه زیستنی ست که پیشتر، دچار تسکینی تحمیلی بوده است.

  1. ۵ ماه،۱ هفته قبل
  2. ۰
تسکین تحمیلی
نوآوران -

در برهه زمانی اواخر اسفند و چند روز ابتدایی عید، وقوع لحظات از وجودیت زمان، پاک سازی می شود و بدین طریق سیطره ی زیستنِ تاریخ مند پس می نشیند تا طریقه ی نگرش سوبژکتیویته به جهان، از "شدن" به "بودن" مسخ گردد. پس از تمام شدن یک سال، فقدان مرگ خود را آشکاره می سازد و هراسی که رانه ی مرگ در سایه های ذهن ایجاد کرده است، جای با اطمینانی امیدبخش بدل می کند. پاک شدن سرشت از آینده و فروپاشیدن زنجیرگیِ رخدادهای گذشته، لحظه را از امر منفی تهی می کند تا زمان حال از بی هویتی (خلاء) سرشار گردد و در تراوش نور این بی هویتی ست که در برهه زمانی نام برده، شهریارگونه زیستن ممکن می شود: زیستن برای زیستن. هویت، ثمره ی بطالت در گذشته و همزمان نفی زمان حال است. بدین تعبیر، با حرکت سال به سمت پایان، رخوتی که حاصل انباشتن گذشته است فردیت را دچار اضمحلال می سازد چراکه کنش ها مبدل به زنجیره ای شده اند که تازگی کنش بعدی را کمرنگ می کنند و در این انفعال است که واکنش های دیگری خود را بر سوبژکتیویته حمله ور می کنند. زمستان فصل دفع آینده و میل به گذشته است و بدلیل ناممکن بودن آن، آینده (در حکم دیگریِ بزرگ) نیروی مهاجم خود را آشکار می کند. در ادبیات ما زمستان همواره نمادی از جهان سرکوب شده است که مصداق متاخر آن، شعر "زمستان" از اخوان ثالث است.  اخوان در این شعر همواره در حال گمانه زدن راجع به آینده ست و البته حدس های خود را واقعی جلوه می دهد و به همین دلیل روحیه ی نومیدی، جهان او را فراچنگ آورده است ولی بر خلاف او شاملو نیروی بازدارنده را در گذشته می بیند و آینده را مجالی برای تغییر تلقی می کند. گذشته نیرویی بازدارنده است و این نکته ایست که در فرهنگ سنت زده ی ما به صورتی اسف ناک تبیین شده است. در فرهنگ ما گذشته و آینده، این همان هستند و آموختن تجربه از افراد مسن (در حکم دیگریِ بزرگ در معنی ژیژکی کلمه)، فرد را از اشتباه مصون می دارد! این رویکرد همواره بصورتی سلبی عمل می کند. در شعر "کتیبه" از اخوان، چند نفر می خواهند سنگی را تکان بدهند که بر روی آن چیزی نوشته شده و آنان سهوا از خواندن آن در می گذرند. این چند نفر پس از شکست های پی در پی برای جابجایی سنگ، متوجه می شوند بر روی سنگ نوشته شده که این سنگ تکان نخواهد خورد! در نگرش این شعر، امید به آینده جز هدر دادن نیرو، دستاوردی نخواهد داشت و مفهوم سنتی تجربه نیز بصورتی نامستقیم در شعر به چشم می خورد که نیروی سلبی این شعر را به توان دو می رساند! این آگاهی پوشالی ناشاد، ذهنیت زمستان زده ای ست که سنت عقیم ساز بخشی از فرهنگ ما را تشکیل می دهد که اخوان ثالث نماینده ی تام آن است.نیمه ی دوم سال، مردم روند کاهش انرژی را طی می کنند و خروجی به صفر کاهش می یابد و در این میان شعر می تواند وظیفه ی نیروگذاری را بر عهده بگیرد و تجهیزات جامعه یعنی مردم را مورد پشتیبانی لیبیدویی قرار دهد اما شعر اخوان با رویکردی سلبی به زمان حال می نگرد و هرگونه تحقق تغییرات را عقیم می سازد چون می اندیشد که آینده برملا شده است و کنش ها در زنجیره ای پیشبینی پذیر در فرآیند تحقق هستند. شعر می تواند روحیه ای فراموش گر را به تجهیزات جامعه معرفی کند و اقتصاد انرژی ها را پویا سازد و این وظیفه ی سترگی ست که شاملو بر عهده گرفته بود. امروزه باید آینده را ناشخص وار سازیم. بدین معنی که به پیشبینی پذیر آن نه بگوییم، به گذشته نه بگوییم و به فراموشی روی بیاوریم تا بهار لحظات (زمان حال)، توان برآشوبنده ی خود را آشکار سازد. اشعار شاملو در زمان حال می گذرند و رویکردی تاریخی کمتر در آنان دیده می شود و جهان شعری او بهانه مناسبی می تواند باشد برای تداوم بخشیدن به بهار؛ آشتی با آینده و امید به تغییرات. این فضای زمستانی و رخوت زده ی حاکم بر جامعه، ناشی از نه گویی به آینده ست و فوران زدگی رانه ی مرگ است و شاملو در "هرگز از مرگ نهراسیده ام" چیزی جز همین مهم نمی گوید.