داستانی منتشر نشده از نازنین حاجی زاده

من نه یکبار بلکه چندین بار مُرده ام

نازنین حاجی زاده- پروانه را که به او نشان می دادند، چشمانش را برای چند دقیقه ای بسته نگه داشت و بعد آرام آرام از یکدیگر بازشان کرد. اولین چیزی که به چشمش آمد نشانه ی کوچکی بر گونه ی راست پروانه بود که او بسیار دوستش می داشت و همیشه وسواس داشت که به هنگام بوسیدن گونه ی پروانه حتما آن نشانه را ببوسد.

  1. ۵ ماه،۱ هفته قبل
  2. ۲
من نه یکبار بلکه چندین بار مُرده ام
نوآوران -

تنها همین گونه ی سمت راست صورتش بود که سالم مانده بود و قسمتی از همان چشم سمت راست و بینی اش.... پارچه را که روی صورتش می کشاندند خواست تا چند لحظه ای را با پروانه تنها بماند. در آن اتاق با آن کاشی های سفید، کشوهای فلزی و نور مهتابی، تنها موجود جاندار خود او بود و آرزو می کرد که ای کاش نباشد. در تنهاییشان هر چه کرد نتوانست اشکی بریزد و حتی نتوانست آن نشانه ی دوست داشتنی اش را ببوسد. تنها گوشه های پارچه ی سفید رنگ بود که در میان انگشتانش جمع می شد و دلش میخواست تا آن را از روی پروانه کنار بزند ، او بلند شود، از آن تخت فلزی پایین بیاید، دست او را بگیرد و با هم از آنجا بیرون بروند. دلش میخواست تا پروانه همان بویی را بدهد که همیشه می داد نه این بویی که الان به مشامش می رسید و ته دلش را خالی می کرد. صدای بسته شدن در، برایش چند بار تکرار شد و تبدیل به ضرباهنگی شد به معنی اینکه این آخرین دیدارشان بود. چه کسی می توانست پروانه را به آن روز انداخته باشد؟ این سوال را شاید بیشتر از ده مرتبه در اداره ی آگاهی پرسیده بود و جوابی هم نگرفته بود. می دانست آمار خودکشی و یا مرگهای مشکوک به خودکشی آنقدر زیاد شده که پلیس خیلی زود پرونده شان را ببندد،آن هم در میان زنهای بین 28 تا 35 سال که باز هم با این حال نمیخواست باور کند. پروانه پایین یک ساختمان نیمه ساخته روی یک پیاده رو سقوط می کند و این تنها چیزی بود که او می دانست. برایش غیر قابل تصور می نمود پروانه ای که شب پیش از آن غیبت چند روزه اش خیلی آرام در کنار او خوابیده بود، خودش را از یک ساختمان پنج یا  شش طبقه به پایین پرت کند. در ذهنش مدام این تصویر را مرور می کرد که حتما شخصی از پشت سر پروانه را به پایین هُل داده و بدنبال آن تمام آدمهای احتمالی ای که ممکن بود دست به این کار بزنند را میشمارد. تمامی آنهایی که پروانه را دوست داشتند و نداشتند، آنهایی که شاید عاشقش بودند و شاید پروانه روزی عاشقشان بوده وحتی همگی آنهایی که از او متنفر بودند. اینجا بود که بلند بلند فکر می کرد و در خیابان که راه می رفت زمزمه می کرد مگر میشود کسی از پروانه متنفر باشد؟ پروانه از ارتفاع بشدت می ترسید و دانستن این موضوع بیشتر از پیش او را تحریک می کرد که بدنبال شخص مذکور باشد تا او را از همان ساختمان چند طبقه پایین بیندازد. هر چه جستجو می کرد آدمهای احتمالی از سه نفر بیشتر می شدند و نمیتوانست تصمیم نهایی را بگیرد. به یاد همان شب آخر افتاد که پیش از خواب بر سر یک موضوع بی اساس دعوایشان شده بود و هر چه پروانه سعی کرده بود تا او را به حرف بیاورد و آشتی کنند او حتی لبخندی هم نزده بود. دعوایشان بر سر گذشته ای بود که یک ماهی میشد که سروکله اش دوباره پیدا شده بود و هردویشان را نگران می کرد. این نگرانی تمام یک ماه گذشته شان را به بحث و جدل کشانده بود و با وجود همه ی این چیزها اما حرفی از این مورد برای پلیس نزده بود. گذشته ای که حتی هنوز هم برای او گنگ بود و با مرگ پروانه مطمئن بود که دیگر هیچوقت واضح نخواهد شد. نمی دانست چقدر این موضوع می تواند جدی باشد اما در هر صورت فکرش را درگیر کرده بود. تا آن روز صبح پیش از آنکه پروانه را روی تخت فلزی نقره ای رنگ ببیند فکر می کرد که آنها فقط چند نفر دیوانه اند و شاید آن تهدید ها که البته در هیچکدامشان صحبتی از مرگ نشده بود، تنها یک شوخی باشد و در ازای دریافت مبلغی دیگر کاری به آنان نداشته باشند. همه ی این چیزها را کنار هم می گذاشت و اما باز به نتیجه ای نمی رسید و حتی برای لحظه ای هم فکر کرد که شاید واقعا پلیس درست می گوید و جریان یک خودکشی ساده بوده...خیلی ساده...  شاید دیگر دوستش نداشته، شاید دیگر نمیخواسته زندگی کند و این زندگی خودش بوده و حق داشته هر تصمیمی برایش بگیرد. همینطور که راه می رفت سنگی را در کفشش حس کرد که کف پایش را می آزرد اما گذاشت تا سنگ همانطور در کفشش باقی بماند. چند ساعتی را به راه رفتن ادامه داد تا خود را در تاریکی شب مقابل همان ساختمان نیمه ساخته ی دورافتاده ای که پروانه از بالای آن سقوط کرده بود یافت. هنوز با اندکی دقت می شد ردّ خون خشک شده ی پروانه را بر پیاده رو دید ....