گلی ترقی در گفتگو با نو آوران

مملکت ما قدرِ کیارستمی را ندانست

چشمان زندگی در قاب سکانس های عباس کیارستمی هرگز مرگ اندود نبود، فیلمسازی که در عمق تنهایی خودش با مردم بودن را خوب بلد بود و هرگز شرایط بهتر خارج از ایران را به نبود شدن زیستی در ایران ترجیح نداد. کیارستمی به واقع شاعر سینمای ایران و جهان بود و این نکته را بارها و بارها شنیده ایم و با دیدن حتا یک سکانس از فیلمهای او می توان به سادگی به این جمله اعتقاد پیدا کرد که او شاعری فیلمساز بود.

  1. ۵ ماه قبل
  2. ۰
مملکت ما  قدرِ کیارستمی را ندانست
نوآوران -

مهدی وزیربانی- گلی ترقی در تاریخ داستان نویسی ایران نامی بزرگ است، نویسنده ای که همچون کیارستمی مدام در حال رفت و آمد از ایران به فرانسه بوده است، هیچکس نیست که نداند گل ترقی بخشی از تاریخ داستان نویسی ایران است و اگر بخواهیم کینه ورزانه هم قضاوت کنیم نمی توانیم نام او را کنار سیمین دانشور، غزاله علیزاده، غلامحسین ساعدی، ابراهیم گلستان و دیگران ننویسیم. او از نزدیک ترین دوستان عباس کیارستمی بود و کیارستمی معمولا برای اکران خصوصی فیلمهایش از گل ترقی بصورت ویژه دعوت می کرد و نظرات این نویسنده ی بزرگ ایران برایش اهمیت داشت. با گلی ترقی که حرف می زدم در شوک بود، در یک ناباوری محض که حتا نمیشد با شعری او را از واقعیت موجود فاصله داد او درباره ی عباس کیارستمی و غربتش در ایران با ما حرف زد:

در ایران با توجه به اینکه عباس کیارستمی 15 یا 16 سال کار نکرد و شرایط به گونه ای شد که خودش را درگیر یک مرگ هنری کرد و در حال حاضر بسیاری اعتقاد دارند عاقب کیارستمی در شهری ( پاریس ) فوت کرد که در واقع به سینمای او احترام گذاشت شما هم دوست نزدیک آقای کیارستمی بودید و هم در فرانسه اقامت دارید می خواستیم برای ما از شرایط موجود آنجا در ارتباط با عباس کیارستمی صحبت کنید...

کیارستمی در فرانسه فوق العاده محبوب بود و هیچ  فیلمساز غیر فرانسوی به اندازه ی عباس کیارستمی در فرانسه محبوب نبود یعنی او اصولا در پاریس و فرانسه بسیار شهرت داشت و آنجا مثل خانه ی خودش بود، این محبوبیت را البته عباس در انگلستان نداشت و یا در امریکا! اما به اصطلاح فرانسوی ها او عزیز کرده ی آنها بود و ما همیشه به شوخی می گفتیم تو سوگلی فرانسوی ها هستی و او را به اندازه ای دوست داشتند که نمی توانم اینجا به تصویر بکشم.

گلی ترقی را وقتی در جایگاه یک نویسنده بزرگ ایرانی  قرار می دهیم و یا عباس کیارستمی را بعنوان یک فیلمساز بزرگ ایرانی و متن و سینمای این دو را کنار هم قرار می دهم می بینم اینها هنرمندانی هستند که مدام در حال آمد و شد به فرانسه بودند و در دو فرهنگ متفاوت اقامت مکانی و فرهنگی داشتند ولی گلی ترقی و عباس کیارستمی در این رفت آمدها هرگز متن و اثر سینمایی شان دچار تاثیر ساختاری از سنت فرهنگی  فرانسه نشد و به یک معنا بومیت ایرانی خودش را از دست نداد و کیارستمی همان کیارستمی «خانه ی دوست کجاست» باقی ماند و گلی ترقی هم انگار همان متن «من چگوارا هستم» است شما با توجه به این نکات عباس کیارستمی را بعنوان یک صادر کننده ی بومی سینمای ایران به فرانسه و جهان می دانید؟

درباره ی کیارستمی صد در صد این نکته وجود دارد و نمی توان آن را کتمان کرد و من از ساعتی که این خبر را شنیدم اوضاع روحی مناسبی ندارم و به حدی افسرده شده ام که تصورش برای شما سخت است و افسوس می خورم از اینکه ما یک هنرمند بزرگ را از دست دادیم و فرهنگ و مملکتمان قدر کیارستمی را ندانست و این یک ضایعه ی بزرگ برای سینمای ایران و جهان است و ما به این زودی ها نظیر عباس کیارستمی را نخواهیم داشت مثل فروغ فرخزاد و مثل سهراب سپهری که با هر سه نفر اینها من دوست صمیمی بودم و واقعا مرگشان برای من و ایرانی ها یک ضایعه ی جبران ناپذیر است و ادبیات و شعر و سینمای ایران در شوک فرو رفته است.

شما الان به سهراب سپهری اشاره کردید بسیاری اعتقاد دارند که سینمای کیارستمی تحت تاثیر شعرهای سهراب سپهری شکل گرفته است شما این مسئله را چطور می بینید؟

سپهری، فروغ فرخزاد و کیارستمی یک نگاه شاعرانه به زندگی داشتند حتا اگر هم این اتفاق وجود داشت که همدیگر را نمی شناختند شما فکر می کردید که روی یکدیگر خیلی تاثیر گذاشته اند اما هر سه نفر آنها یک نگاه متعالی به زندگی داشتند و یک نگاه فوق العاده شاعرانه، سینمای کیارستمی یک شعر واقعی است و من هر وقت با او حرف می زدم درباره ی فیلمهای کوتاهش درباره ی بعضی از سکانس ها به او می گفتم:« عباس نگاه کن این تکه از فیلم تو یک شعر است» و همیشه او  به من می گفت:« تو راست می گویی و تو فیلم مرا خوب می فهمی» و فروغ و سهراب هم که دوستان من بودند به همین شکل بودند، این سه نفر نه از سیاست خوششان می آمد نه درگیر نوعیِ مسائل اجتماعی بودند و در ورای این مسائل بودند و زندگی را برای خود زندگی دوست داشتند و نگاهشان به اعتقاد من یک نگاه فیلسوفانه ی شاعرانه بود و شاید بهتر است بگویم یک عارف و یک شاعر..

با عباس کیارستمی یک رفتار غیر قابل تصور در ایران انجام شد و در واقع وقتی او  جایزه ی کن را می گیرد در ایران به جای بوسیده شدن او را می گزند و در ایران کیارستمی  به نوعی غریب زندگی کرد و عاقب در غربت و دور از وطن از دنیا رفت شما در این باره چه نظری دارید بعنوان دوست عباس کیارستمی؟

من به هیچ عنوان این رفتارها را درک نمی کنم کیارستمی در ذات و حقیقت یک هنرمند بود و اگر به او رنج هم نمی دادند باز همین شرایط هنری را داشت ولی باید بپذیریم ما قدر او را ندانستیم و بدرفتاری زننده ای با او شد که اصلا نمی خواهم درباره اش حتا فکر کنم

آخرین بار عباس کیارستمی را کجا و کی دیدید؟

آخرین بار منزل بودم که به او تلفن کردم می خواستم بروم به دیدنش اما نمی توانست خوب حرف بزند و حنجره اش طوری شده بود که اصلا صدایش خوب بیرون نمی آمد و فقط چند جمله به هم گفتیم و بعد من تصمیم گرفتم به دیدنش نروم و فکر کردم اگر بروم و در آن حالت ببینمش او آزار می بیند اما در حالی که خیلی سالم و خوب و خوشحال دیدمش دو سال پیش که یک فیلم درباره ی ژاپن ساخته بود دیدمش که اکران خصوصی داشت و من از آن فیلم خوشم اومد و از فیلم تعریف کردم و او خیلی خوشحال شد من البته آدم رکی هستم و وقتی فیلم شیرین را در خانه اش دیدم به او گفتم عباس من این فیلم را دوست نداشتم و اگر خودت حضور نداشتی بلند می شدم و می رفتم و خسته کننده بود! اما کیارستمی حضورش به تنهایی مفهوم هنر را داشت شما به فیلمهای کوتاهش نگاهی بیاندازید و ببینید چه لحظه های نابی را خلق کرده است و یادم هست آخرین بار می خواست یک فیلم درباره ی قالیچه بسازد که به او گفتم تو پیشتر درباره ی قالیچه بهترین تصویر را خلق کردی درست در همان فیلمش که زلزله آمده بود و یک پیرزنی از زیر خاک یک قالیچه بیرون می کشد و جارو می زند و یک سماور روشن می کند و روی آن می گذارد و نشان می دهد زندگی را چطور در قاب یک فاجعه می توان به تصویر کشید بدون مرگ و سینه زدن و ناله عباس در این سکانس زندگی را به ساده ترین شکل نشان داده بود که یک یپرزن می نشیند روی قالیچه و زندگی را دوباره شروع می کند و اینها بود که عباس کیارستمی را می ساخت.