درباره رمان جشن بی‎معنایی، میلان کوندرا، ترجمه الهام دارچینیان، نشر قطره

غروب شوخی ها

کوندرا. میلان کوندرا. جشن بی‏معنایی. چه قدر تبلیغ کتاب وضع اسفباری دارد. چه بی مسولیت‏اند ناشران در قبال معرفی و شناساندن کتاب. آدم چند ماه بعد باید از چاپ آخرین اثر کوندرا با خبر شود.

  1. ۴ ماه،۳ هفته قبل
  2. ۰
غروب شوخی ها
نوآوران -

شهلا زرلکی: آن هم اتفاقی. دنبال چیزی در گوگل بگردی و اتفاقی برسی به ترجمه آخرین رمان کوندرا. زمانی ناشران چند کتاب جدیدشان را دستچین می کردند و می‏فرستادند برایت دم در خانه. یا می‏دادند به روزنامه‏ها و مجله‏ها و سایت‏ها تا معرفی و مرور یا نقد بنویسند. تا دیده شود. اما حالا نویسنده و مترجم خودشان باید وظیفه تبلیغ را در فلانروزنامه و صفحه شخصی فیس‏بوک و دیگر فضاهای ارتباطی به عهده بگیرند. اگر نویسنده یا مترجمی کم کاری کند کتاب بیچاره باید به کندی راه پیدا کند به خانه‏ها و کتابخانه‏های ما. غم‏انگیز است ماجرای پخش و معرفی کتاب و رفتار ناشران. مثل خیلی چیزهای غم‏انگیز دیگر دنیای ما.

و اما جشن بی‏معنایی. الهام دارچینیان ترجمه کرده و چه خوب است و بی‏غلط نثر فارسی‏اش. از اصل متن که خبر نداریم. مترجم کاربلدی باید بنشیند و قیاس کند این متن و آن متن را. معادل‏های انتخابی واژه‏ها را ببیند که آیا درست‏اند.مثلا همین عنوان: جشن بی‏معنایی. آیا معادل دیگری متصور نبوده برای آن؟ آیا همین انتخاب برای مترجم وجود داشته؟ آیا ما در مواجهه اولیه با این نام، درک می‏کنیم جشن بی‏معنایی یعنی چه؟ ما فقط فارسی را می‏بینیم که سالم است و پیراسته و ویراسته. (و البته همان ناقد که مطابقت می‏دهد دو متن را، باید بگوید چرا مترجم اصرار داشته به جای مبال (جای بول کردن، مستراح) بنویسد موال که معادلی عامیانه و محاوره‏ای ست و در کتابت درست نیست نوشتنش!)

و اما میلان کوندرا در واپسین اثرش، فشرده جهان بینی‏اش را ریخته. عصاره اندیشه و سبک روایت به قول بعضی‏ها کوندرایی. جشن بی‏معنایی، «آخرِ» کوندراست. آخر کوندرا یعنی کوندرای هشتاد و پنج ساله. یعنی شهرت و اعتبار و اعتماد به نفسی هول‏انگیز. یعنی قلم را بگذار روی کاغذ و روان شو و تنها به یک چیز نیندیش: خواننده. خواننده علاقه‏مند سال‏هاست تو را می‏شناسد آقای کوندرای عزیز. سال‏ها با رمان جاودانگی تو لحظاتش را ابدی کرده. با «شوخی» ات گریه‏اش گرفته. با «بار هستی»‏ات سبکی تحمل‏ناپذیر هستی‏اش را تحمل کرده. با «هویت» ات به هویت رنگ‏باخته زنانه‏اش فکر کرده. بله! خواننده ایرانی تو را قبول دارد. هرچه بنویسی می‏خواند. پس نیازی نیست خودت را در بند نوع روایت و ساخت و پرداخت کامل و بی‏نقص همه شخصیت‏های داستانت کنی. حرفت را می‏زنی و سریع دور می‏شوی. آسمان و ریسمان می‏بافی از همه آنچه ما از جهان‏بینی کوندرا می‏شناسیم. و مگر همین عامل حیاتی نیست که نویسنده را نویسنده می‏کند و اثرش را شاهکاری ماندگار. نقصی هم اگر باشد در تکامل شخصیت‏پردازی و منطق روایی قصه و فلان و بهمان، خواننده تو نمی‏بیند. و اصلا مگر نه اینکه تعریفی هست که می گوید: شاهکارها نقص‏هایی ناگزیر دارند که همان‏ها شاهکارشان می‏کند. جشن بی‏معنایی به لحاظ ویژگی‏های ادبی، در حد و اندازه بار هستی و جاودانگی و هویت نیست. این یک اعلامیه است که کوندرا با شتاب نوشته. نوشته تا چیزی ناگفته نماند وهمه آنچه در تک تک کارهای قبلی گفته یکجا در این رمان کم حجم گرد آمده باشد. بن‏مایه داستان‏های کوندرا شوخی ست. هم آن شوخی یی که تعریفی سردستی از آن داریم و هم آن شوخی که تعریفش از زبان او، شادمانی بزرگ است، طنز واقعی و به قول کوندرا در همین رمان که از زبان هگل می‏نویسد: «شادی بی پایان و نه ریشخند، نه هجویه، نه طعنه، نه کنایه. فقط از بلندای شادی بی‏پایان است که می‏توانی آن پایین، حماقت جاودانه آدم‏ها را ببینی و به آن بخندی.» ص 92شوخی موقعیتی جدی ست در بسیاری از آثار کوندرا. رمان شوخی را با یک شوخی و با یک بازی آغاز می‏کند و ادامه ماجرا را بر اساس آن پیش می‏برد. یا در رمان هویت که شوخی در جایگاه یک موقعیت درمانی قرار می‏گیرد و از یک بازی ساده خوب و شادی‏بخش به یک تراژدی ختم می‏شود. اساسا کوندرا به ایجاد این موقعیت علاقه‏مند است. شوخی‏های جدی گرفته شده. شاید به همین دلیل هم در جشن بی معنایی از غروب شوخی‏ها حرف می‏زند. او با شخصیت‏های مهم تاریخی بسیاری در آثارش بازی می‏کند. گفتگوی استالین و خروشچف در این رمان بر مبنای تعریف شوخی و عدم درک آدم‏ها از شوخی ست. کسی داستان تعریف شده استالین را درک نمی‏کند و آن را دروغ می‏دانند و خشمگین می‏شوند فقط به خاطر اینکه آن را واقعیتی جدی تلقی می‏کنند از زبان یک آدم جدی یعنی استالین. کسی درک نمی‏کند که به این شوخی فقط باید خندید. و اینجاست که کوندرا تز شوخی و غم‏انگیزی غروب شوخی را مطرح می کند:«... شوخی‏ها و لطیفه‏ها خطرناک شده‏اند. خدای من. تو باید خودت بهتر بدانی. داستان کبک‏ها یادت می‏آید که استالین برای رفقایش تعریف می‏کرد. خروشچف را یادت می آید که میان موال‏ها زوزه می‏کشید! استالین شوخی می‏کرد و خروشچف قهرمان بزرگ واقعیت، حقارت دروغ شنیدن را تف می‏کرد! آن صحنه به راستی صحنه‏ای پیشگویانه بود! از آن تاریخ به بعد به راستی فصل نوینی آغاز شد. غروب شوخی ها!دوران پس از لطیفه ها.» ص91

ساختن موقعیت شوخی و بازی با واکنش آدم‏ها در برابر نقشی که در برابرشان بازی می‏کنیم دو جا در این داستان تکرار می‏شود. داردلو جواب آزمایش سرطانش را می‏گیردو جواب منفی ست اما او بی هیچ دلیل مشخصی به ناگهان در یک لحظه تصمیم می‏گیرد به دوستش بگوید جواب مثبت بوده! یک بازی آنی. فریبی در کار نیست. او فقط در یک لحظه دچار بازی شوخی و وارونگی حقیقت می‏شود. موقعیت دیگرِ شوخی،نقش بازی کردن کالیبان است. او در نقش یه خدمتکار پاکستانی در یک مهمانی فرانسوی ظاهر می‏شود. سرگرمی، بیرون آمدن از نقش همیشگی و خندیدن به واکنش آدم‏ها و جنگیدن با ملال روزمرگی، شاید تنها دلیل این شوخی‏ها باشد. شوخی‏هایی خطرناک که گاه به سرانجام بدی می‏رسند مثل رمان هویت.

کوندرا در این رمان دغدغه قصه گفتن ندارد. او با شتابی بیش از قبل، تمام حرف‏هایش را از زبان شخصیت‏ها می‏گوید. رمان پر از حرف است. سرشار از جملات قصار. شخصیت‏ها مدام در حال حرف زدنند. دستورالعمل شادمانه زندگی کردن در جهانی که مردمانش درکی از شوخی‏ناکی همه پدیده‏های اطرافشان ندارند. ببینید در این جمله که در فصل پایانی کتاب آمده چه صراحت و شفافیتی ست. نسخه‏ای ست که پیرمردی دانا برایمان می‏پیچد. پیرمردی که دوستش داریم و جشن پوچ و بی‏معنا و مضحکی ترتیب داده تا در آن شادمانه مهمان شویم: «دوست من این بی‏معنایی را که ما را دربرگرفته نفس بکشید که همانا کلید دانایی ست، کلید شادی بی‏پایان...»

... در «جشن بی‏معنایی» شرکت کنید!