داستانی از نازنین حاجی زاده

تاراز

  1. ۴ ماه،۲ هفته قبل
  2. ۰
تاراز
نوآوران -

با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار می شوم. از اتاق که بیرون می آیم به ساعت قدیمی روی دیوار نگاهی اندازم. 10 ساعت تمام را خواب بوده ام، بدون اینکه در این میان از خواب پریده باشم یا حتی برای لحظه ای خوابم سبک شده باشد. دو شب پیش را بخاطر ماجرای پر تنشی که طی روز در دادگاه خانواده داشتم، نتوانسته بودم بخوابم. آنطرف خط یکی از دوستان قدیمی ام است و شاید چند ماهی از آخرین باری که با هم صحبت کرده بودیم، می گذرد. بعد از احوالپرسی خیلی کوتاهی می گوید: "بابای تاراز مرده"... کمی مکث می کند و بعد با تردید می پرسد: "میدونستی؟!.." پرسیدم: "کِی؟" جواب داد: "خبرشو امروز صبح گذاشته توی صفحه ی اینستا گرامش، گفتم شاید لازم باشه بدونی، بچه ها گفتن خانومش هم چند روز پیش یه پُست راجع به همین قضیه گذاشته بود و ...." در دلم گفتم "لعنت به بچه ها و دنیای مجازی، چرا این بچه ها دست از سر من برنمی دارند"... بقیه ی حرفهایش را یادم نمی آید...

یادم می آید که تاراز تعدادی از ته سیگارهایم را به یک صفحه ی مقوایی چسبانده بود. مثلن قرار بود رنگشان با یکدیگر فرق داشته باشد اما در میانشان تنها یک ته سیگار صورتی شده وجود داشت. بقیه ی آنها رنگهای آجری مایل به قرمز داشتند. گفتم: "خیلی قشنگه، فقط مشکلش اینه که همه ی رژلب ها روی لبِ من قرمز میشه"... لبخندی زد و ته سیگار آن روزِ من را که کمی قهوه ای رنگ بود از داخل زیرسیگاری برداشت و به تابلویی که در حال خلقش بود اضافه کرد. در آن لحظه او هیبت یک عاشق بی نقص را پیدا کرده بود. احساس خوشایندی از دیدن آن تابلو که همه اش از من بود پیدا کرده بودم و با خودم دیواری را مجسم می کردم که سال ها بعد او تابلوی مذکور را به آن می آویخت....

با صدای دوستم به خودم می آیم که می پرسد: "خوبی الان؟ ... پس چرا هیچی نمی گی هرچی الو الو می کنم؟ فکر کردم قطع شده... "جواب می دهم :"بعدن باهات حرف می زنم"... گوشی را می گذارم و به حمام می روم. وان را که پر از آب می کنم، دقیق می شوم و به صدای شیر آب گوش می دهم. مغزم خالی شده و انگار نه انگار آن روز عصر قرار است ایوار را ببینم. به او قول داده بودم که این بار برای همیشه او را پیش خودم می آورم ولی خودم بهتر از هر کسی می دانستم که دروغ گفته بودم. من براحتی به دختر هفت ساله ام دورغ گفته بودم. همانطور که بالای وان ایستاده بودم گفتم: "چقدر از پدر و مادر هایی که قول الکی به بچه هاشون می دن بدم میاد." برای لحظه ای پشت سرم را نگاه می کنم. می دانم که تنها شخصی که در خانه حضور دارد خودم هستم، اما بطوری غریزی فکر می کنم که کسی صدایم را شنیده و می خواهم توضیحی برای حرف ناگهانی ام داشته باشم.

موهایم را که خشک می کنم به این فکر می کنم که تمام ده سال گذشته را در کشمکش با مهرزاد گذرانده بودم. البته بی انصافی است که بگویم تمام ده سال را ،ولی حد اقل روی هم رفته روزهایی به تعداد هفت سال را جر و بحث کرده بودیم. بر سر هر موضوعی که بشود فکرش را کرد ما تخصص پیدا کرده بودیم که آن موضوع را به بحثی طولانی تبدیل کنیم و از آنجایی که هر دوی ما آدمهای ذاتن ناسازگاری نبودیم در نهایت آشتی می کردیم. دور از جنگ زندگی کردن غایت خواسته های من است اما نمی دانم این روزها که دیگر بحث و دعوایی در کار نیست چرا همچنان خوشحال نیستم. اخبار جهان را که پی می گیرم، می بینم همه جا جنگ است و ویرانی و همه چیز بیشتر شبیه به یک کلاف در هم گره خورده می ماند که اصلن نمیشود آن را باز کرد. من به پیروزی یک شبه اعتقادی ندارم و فکر می کنم شاید آدمی باید عمرش را بر سر یک پیروزی بگذارد و شاید هم این موضوع زمانی فراتر از یک عمر بخواهد. به تاراز فکر می کنم که چقدر چهره اش در ذهنم محو شده و در لحظه چند حس متفاوت به سراغم می آید. ناراحت می شوم از اینکه حتی جرات ندارم به سراغ حافظه ی کامپیوترم بروم و عکسهایمان را نگاه کنم، دلم تنگ می شود و در نهایت کمی خوشحال می شوم که حداقل شاید او در زندگی مشترکش خوشبخت شده باشد. بهر حال من یک زن هستم و هر چقدر هم که انسان حسودی نباشم، باز هم حسادت زنانه در اموری که مربوط به دوست داشتن می شود، بخشی از وجود من است.

ایوار و مهرزاد را در یک پارک می بینم و سلام و احوال پرسی مختصری می کنیم. مهرزاد میپرسد: "چرا رنگت پریده؟ میخوای بریم دکتر؟" جواب می دهم: "نه... چیزی نیست، بابای یکی از دوستای قدیمم فوت شده، شاید بخاطر اونه"... ایوار دستم را می گیرد و با هم از آنجا دور می شویم. کمی بعد برمی گردم، پشت سرم را نگاه می کنم و می بینم که مهرزاد همچنان همانجا ایستاده و رفتن ما را تماشا می کند. حالت ایستان مهرزاد که ما را تماشا می کند شبیه به یک نقاشی است و تصویری مغموم را به من می دهد. بغضم می گیرد و قطره اشکی از پشت عینک آفتابی بزرگم بر گونه ام سرازیر می شود. جلوی گریه کردنم را می گیرم.

 ایوار می پرسد: "مامان تو دیگه نمی خوای منو ببری پیش خودت؟" ... با این سوال دنیا بر سرم خراب می شود و نمی خواهم به او بگویم که این ماجرا به گونه ای بخاطر یک لجبازی ساده پیش آمده است. نمی خواهم پدرش را در ذهنش خراب کنم و برای همین به او می گویم: "میدونی مامان، یه چیزایی هست که وقتی بزرگ بشی بیشتر متوجهشون میشی. من دارم سعیم رو می کنم که تو رو بیارم پیش خودم ولی یخورده مشکلات هست که بخاطرشون ..." ایوار همانطور که بستنی قیفی وانیلی اش را می خورد ، صحبتم را قطع می کند و می گوید:" من درکت می کنم مامان..." خنده ام می گیرد و بعد دور لبهایش را با دستمال پاک می کنم. بچه های این روزها از واژه هایی در صحبتهایشان استفاده می کنند که خیلی عجیب و غریب به نظر می آید.

در خانه روی مبل تک نفره ی یشمی رنگ نشسته ام، پاهایم را جمع کرده ام و چانه ام را به زانوهایم تکیه داده ام. ایوار روبروی من تمامی مدادرنگی هایش بر زمین پهن کرده و نقاشی می کند. آن قسمت از سالن شبیه به یک جهان کوچک رنگی شده که آدم هوس می کند در آن همه رنگ شیرجه بزند. دلم می خواهد گوشی تلفن را بردام به تاراز زنگ بزنم و حالش را بپرسم اما حالا که 12 سال از آن ماجرا می گذرد چطور می شود ناگهان زنگ بزنم و بگویم:"تسلیت میگم، غم آخرت باشه" و بعدش هم لابد باید بپرسم "خوبی؟"

قطعا واضح است که حالش خوب نیست، یاد حرفهایش راجع به پدرش می افتم و یادم می آید که من هم پدرش را دوست داشتم با اینکه او را ندیده بودم... همیشه سعی می کردم از اخبار زندگی او بی خبر بمانم اما هربار به طریقی این خواسته ی من عملی نمی شد.... چقدر احساس دلگرفتگی می کنم و تلاش می کنم که حواسم را روی ایوار متمرکز کنم اما می دانم که بچه ها دقیقتر از آنی هستند که ما تصور می کنیم. ایوار نقاشی اش را نشانم می دهد و می گوید: "مامان باد موهای این خانومه که سوار دوچرخست رو داره با خودش می بره".  نقاشی ایوار یک دختر جوانِ سوار بر دوچرخه است که پرسپکتیوی انتزاعی را هم شامل می شود و علاوه بر آن، یک خورشید بزرگ در گوشه ی سمت راست کاغذ و یک چمنزار خیلی وسیع هم در انتهای تصویر وجود دارد. ایوار را بغل می گیرم و موهایش را نوازش می کنم. بعد از چند دقیقه به خواب می رود و او را در تختش می خوابانم. به سالن برمیگردم و یکی از کاغذهای سفید نقاشی ایوار را برمی دارم. شاید نزدیک به سی یا چهل عدد مدادرنگی جلوی چشمم پخش شده باشد اما نمیتوانم یکی از آنها را انتخاب کنم که در نهایت چشمانم را می بندم و یک مداد رنگی بنفش را برمیدارم...

نامه را اینطور شروع می کنم:

به تاراز