داستانی از سارا کنعانی

شام عروسی

  1. ۴ ماه،۳ هفته قبل
  2. ۰
شام عروسی
نوآوران -

نازی می‌گفت من این کاسه‌های گلسرخی را برای نُقل آورده‌ام، نُقل‌های اصل فریمان. فریمانی بودن‌شان را هی می‌کوبید توی سرم. می‌گفت این قرمزیِ طرحِ ظرف‌های جهازی‌اش به رنگ قهوه‌ای زشتِ حلواها نمی‌آید. نشسته بود لب باغچه، گل‌های صدبرگ را یکی یکی پرپر می‌کرد و گاهی هم می‌زد به سینه‌اش. گاهی هم می‌خندید بی هوا. نمی‌دانم به چی. انگار هی یادش می‌آمد و هی یادش می‌رفت که دیروز چطور روزمان شب شد.

نازی نزدیکی ظهر که شد پرید دم در. رحمان داشت حجله را سر پا می‌کرد. بچه‌اش توی دست و بالش می‌پلکید. داشتم از لای در نگاه می‌کردم. بچه‌اش سه روز فرقش بود با بچه‌ام. آن سال رحمان چشم‌روشنی را که برای‌مان آورد گفت زنش را برده‌اند خوابانده‌اند بیمارستان. گفت دکتر گفته چاق است و باید مراقبش باشند. بچه‌اش لاغر بود. با بچه‌ام که کشتی می‌گرفت همیشه می‌گفتم مادر مراقب باش بلا سرش نیاوری ... بچه‌اش بغ کرده بود. انگار می‌دانست دیگر حریفش نمی‌آید. نازی بچه را گرفت توی بغلش و داد کشید: «بگو عمه ... به من بگو عمه. صدایم بزن عمه».

بچه ی رحمان گریه‌اش گرفته بود. داشتم می‌دیدم. رحمان حجله را ول کرد و آمد دم در. از همان جا مهین را صدا زد: «یک لیوان آب قند بیاورید برای همشیره ی رضا».

مهین بدون دمپایی بیرون دوید و گفت: «ولش کن عمه نازی ... بچه زهر ترک شد». مهین ابروهاش را برداشته بود. خانم شده بود. موهاش را رنگ گذاشته بود، از هفته قبل. گفت مادر حنا دوست ندارم. رنگش پیرزنی می‌شود. گفتم هر چه عروس جان‌مان بگوید. خندید. لپ‌هاش گل انداخت. بچه‌ام محمدرضا چرخید دور خواهرش و رقصید. گفت: «آبجی اینجوری خوبه؟ شاباش می‌دن بهم؟». دیشب رفتم لب چاه. اسکناس‌ها را که از لای قرآن برداشته بودم یکی یکی می انداختم پایین. شوهر نازی آمد پول‌ها را ازم گرفت. می‌گفت گریه کن ماهرخ خانم. گریه کن. یک دفعه سکته می‌کنی بدبخت‌مان می‌کنی‌ها ... . من هم همین‌ها را می‌گفتم. می‌گفتم گریه کن. بچه‌ام زردی نداشت ولی صداش در نمی‌آمد. نازی می‌گفت شیرش نده تا گریه کند. دلم نمی‌آمد. تا یک ماه صدا نداشت. یعنی داشت ولی فقط من می‌شنیدم. کم کم خوب شد ... حالا دیگر کم کم زنده نمی‌شود.

مهین آمد لب چاه. چشم‌هاش باز نمی‌شد. دو تا کاسه خون بود که گذاشته بودند زیر ابروهاش. شوهرش بازویش را گرفته بود که نیفتد. پسرک هنوز ساعت دامادی‌اش روی مچ‌اش بود. مهین خودش را انداخت توی بغلم و زار زد. می‌گفت:«گریه کن مادر ... گریه کن. چیزی بگو».

صد بار التماس کردم به رضا که این چاه را پر کن مَرد ... پر نکرد.  گفتم یک محفظه‌ای چیزی بگذار سرش ...نگذاشت. گفت بگذار بعد از عروسی مهین. حالا بنشین تا دخترت عروس شود آقا ... سیاه‌بخت شدیم همه مان. خانه‌خراب‌مان کردی با این پشت گوش انداختن‌هات. گهواره‌ بچه‌ام را هم دیر آوردی آن سال ... یادت می‌آید؟ نه ... تو فقط مثل خواهرت بلدی فریمانی بودن نقل‌ها و کرمانشاهی بودن روغن‌ها و پنیرهای تبریزی‌ات را به رخم بکشی ... انگار من نخورده بودم و گرسنه از از خانه پدرم آمدم زیر سقف تو. گفتم این خانه را عوض کن مرد. حیاط به این درندشتی را می‌خواهیم چه کار. گفتی تازه چاه کنده‌ای می‌خواهی درخت بکاری. گفتی محمدرضا می‌تواند زیر بوته‌های هندوانه برای مورچه‌ها تونل درست کند. خاک بازی کند. بعد هم دست و بالش را لب حوض آب بکشد و بیاید توی خانه و تو اصلا نفهمی چه کار کرده. گفتی عروسی مهین را توی همین حیاط می‌گیریم. گرفتیم! می‌بینی خانه چقدر شلوغ شده؟ مد شده همه شب بزن و برقص مشکی بپوشند. می‌دانستی؟ گفتم دست این بچه را بگیر ببر سلمانی. عروسی خواهرش شده. گفتی همین موی بلند توی عکس‌ها خوب می‌شود. می‌خواستی برای عکس حجله‌اش؟ گفتم این توپ را از زیر پایش جمع کن می‌زند توی سبد میوه‌ها که تازه شسته‌ایم، یک مهمان ببیند، آبروی‌مان را می‌برد. گفتی سخت نگیر خانم. سخت نگرفتم. ببین چه آرام‌ام. ببین گریه نمی‌کنم.

حالا رضا ... بیا این چاه را همینطور باز بگذاریم... بیا هر وقت دل‌مان تنگ شد سرمان را فرو ببریم توش و گریه کنیم تا اشک‌هایمان بریزد همان جا که بچه‌مان آخرین نفس‌هاش را کشید. رضا بیا روی قبرش شعر ننویسیم. بیا یکی از نقاشی‌هایش را چاپ کنیم روی سنگش، همان که دو تا خورشید کشیده بود توی آسمانش و درخت‌هاش چشم و ابرو داشتند. رضا باید از روی جسد من رد شوی اگر می‌خواهی در این چاه را ببندی. به مردم بگو بریزند وسط حیاط. بگو کل بکشند. مگر عروسی نداریم؟ به مهین بگو لباسش را بپوشد. همه‌مان دور چاه حلقه بزنیم شاباش بریزیم آن پایین. شاید روح محمدرضا آنجا مانده باشد. شاید مورچه‌ها از او قول گرفته باشند برایشان خانه بسازد. محمدرضا ... مادر؟ بیا تا قیامت خاک بازی کن. به جان عمه نازی دعوایت نمی‌کنم. بیا روی سر خواهرت تور بگیر ... مگر نگفتی از تو هم اجازه بگیرد و بگوید بله؟ محمدرضا بیا مهمان‌ها را تنها بگذاریم دوتایی برویم شهربازی. می‌گویم روی بستنی قیفی‌ات شکلات اضافه بریزند ... محمدرضا؟ پسرکم بلند شو از توی این چاه بیا بیرون ... همان لولو که وقتی اذیتم می‌کردی تو را با آن می‌ترساندم آنجا نیست؟ اگر هست بگو دکمه‌های یقه‌ات را ببندد ...آن پایین هوا سردتر است ... سرما نخوری؟ ... بیا روی شلغم‌ برایت کاکائو آب می‌کنم ... بیا هویج‌ها را با آب‌نبات می‌ریزم توی سوپ ... بیا اصلا تا دلت می‌خواهد با توپ راه راه آبی‌ات ایوان را بهم بریز ... گلدان‌ها را بشکن ... به خیالت من دیگر آب می‌دهم به این شمعدانی‌ها؟ گل می‌خواهم چه کار وقتی تو نباشی که قایم از چشم من، ته مانده استکان چای را بریزی پای ساقه‌هایشان ... محمدرضاجان تو شصت و چند بار دیگر که بخوابی و بلند بشوی، باید بروی مدرسه. مگر نگفتی برویم همان‌جا که مادر علی محبی برایش کیف خریده برای تو هم کیف بخریم؟ بیا برویم ... برایت دو تا دفتر فیلی هم می‌خرم. اصلا بیا روی گچ‌های دیوار اتاق نقاشی بکش. لال بشوم اگر صدایم در بیاید ... تو فقط بیا یک بار دیگر به من بگو مادر . من بگویم جانم ... اصلا بیا لج کن حرف نزن ... من آنقدر ماچ‌ات کنم، قلقلک‌ات بدهم که صدایت در بیاید ... محمدرضا؟