یادداشت محمدرضا درویشی برای محمدرضا اصلانی

من اصلانِ رضایم من

  1. ۴ ماه،۳ هفته قبل
  2. ۰
من اصلانِ رضایم من
نوآوران -

بسمه رب العالَمینَ العالِمین
بسمه رب الحق
و طلسم نابخردان و بی‌ایمانان شکستم در این مَقال که شراب از بَطِ ساقی کوثر نوشیدم و صفیر مرغِ حیرت نقاب از بَرِ گُل برکشید و ز میوه‌های بهشتی چه ذوق‌ها که پر کشید و حرام باد، حرام باد اگر سیب زنخدانِ شاهدی گزیده شود در این مَقال.
این مقامِ عفت است و عصمت و طهارت و مقام نور؛ پس گَزیده نکند سیب زنخدان شاهدی که ساقیِ کوثر باشد و شرابش از چشمه‌ی کوثر که طهوراً و طهورا.
و این مقال که «اصلان» روایت می‌کند در باب «شوق»:
تَن را چه کنم،‌ نه از زمینم؛ جان را چه کنم، ز آسمانم؟ ای جانِ به لب آمده بی تو/ای ‌بی‌گاه شده روزها و شبان بی تو/ ای رفته بوی جوی مولیان!/ ای ماه غزل‌سرای!/ ای سرو شراب خورده؟/ باکی نیست....
و مرا حکمتی است در جابه‌جایی واژه‌‌ی «عشق» که اصلان داند و عشق‌هاست که در هم فرو روند، آویخته شوند که من توام و تو من و ما، هیچ و هیچ ما: در کدام منزل فرود می‌آییم-با هم- و با ریسمانی از طلا و ابریشمِ سرخ، به سرخی دریای قُلزُم و به زردی آن خشت طلا از آن یک شهر از هزار هزار شهر که هر خانه‌اش آفتابی بود و هر کوچه‌اش مشرقی و به هر آستان‌اش ماهِ عاشقی!
در کدام منزل فرود آییم با چنان ریسمانی از خیال و عشق؟! در منزل مشاهده، شوق، سُکر، طامات یا عشق؟
بیدل گوید: صد مرحله طی کرد خِرَد در طلب اما/ آخر پِیِ ما آن طرفِ هوش بر آمد!
و سعدی گوید: آنجا که عشق خیمه زند جایگاه عقل نیست/غوغا بُوَد دو پادشه اندر ولایتی/ وانگه که عشق دست تطاول دراز کرد/ معلوم شد که عقل ندارد کفایتی!
و حافظ گوید: قیاس کردم و تدبیر عقل در رَهِ عشق/ چو شبنمی‌ است که بر بحر می‌کشد رقمی!
در منزل اول فرود می آییم: «مشاهده» و طی می‌کنیم منزل‌های دیگر با مفارغه و در منزل عشق سکنا می‌کنیم:
صفیر مرغ برآمد، بَطِ شراب کجاست؟ این من، اصلانم، منم در بَطِ شراب، این بَط، ایوانِ قابِ قوسین است. شراب منم، این منم، نشسته در ایوان قاب قوسین، در بَط. فلسِ ماهی حیرت در دریایِ عدم. همه مرغ، همه بِسمِل، در شهادت، همه در طلب، همه در آینه، آینه در آینه، همه مرغ، همه بِسمِل، همه سیمرغ، همه جبرئیل. همه قربانی، همه قربانی، همه شهید، همه در بَط، همه در قابِ قوسین، همه شراب، شراب طهور، همه فلسِ ماهیِ حیرت، همه در دریای عدم. همه درختی همه آتش، همه سرخ از سنگدانه‌های نابخردان. بسمه رب‌الغافلین. آنان که آب حیات را نَجُسته و او که گفت: می‌میرانیم شما را/ می‌زنده کنیم شما را/ می‌هِزاره کنیم شما را/ در صورتِ به جان نَقر کرده
پس قسم که آمده آوای پرِ جبرئیل به فرمان تو خاوند.
و ایننجا خرقه‌ی نور است/ اینجا همه حق است/ بر‌آنم تا خرقه بمانم/ برآنم تا حق بمانم/ تا وصال بی‌حضور/ ای ساقیِ کوثر/ اَدِر کأساً و ناوِلها/ که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها.
اکنون منم. عریان تر از پوشیدگی.
 این منم، اصلان، من اصلانم، رضایم من، من اصلانِ رضایم من.
قسم که این منم، هنگام، به آینه گردانیِ یارانِ خرقه‌ی نور.
چه می‌توانم دانست که سودایی مرا زین سان کُنَد مجنون/ چو کَشتی‌ام در اندازد میان قُلزُمِ پُرخون!
 چنان بی چون که نیمیم به فُرغانه، نیمیم به تُرکستان، نیمیم به ناکجا!
چه کسی گفت؟ اصلان. اصلان گفت به آینه گردانیِ یاران ِ خرقه‌ی نور. اصلا گفت خرقه‌ی نور، اصلا گفت نور، اصلان گفت ظلمات، اصلان گفت: اُقتلونی یا ثغاتی! اِنَّ فی قتلی حیاتی!
اصلان گفت ای عشق از که زَفتی. او گفت که در چرخ نمی‌گنجی. اصلان گفت چون است که می‌گنجی؟! اندر دلِ مهجورم، در خانه‌ی دل جَستی، در را ز درون بستی. او گفت مِشکات و ز جامِ من؟ یا نور علی نورم؟
پس مرا که منم دَر فلکِ زَفتِ عشق بهانه می‌جویم تا فراموش کنم تو را ! او گفت بهانه می‌جویم تا فراموش کنم تو را، اما تو با یاد آیی. بهانه گریزد و من خیره می‌مانم. خیرگی هم خود خیره می‌ماند به ساحلِ مرغانِ دریای سبز.
پس او گفت: باد جوی مولیان منم .... خِضرِ آب‌های ابدیتی شکسته منم .... اصلان گفت: گر مرا مرغانِ عَجَب به سیمرغ سپردند، شمع آجین: به چوبه‌ای سپردند، من بغل کردمش، آن چوبه همه آتش شد از یک بغل آینه و اِنّی انا الحق به باد گفت، او گفت: "هر که این آتش ندارد، نیست باد".
تو بر این درد چه رفتی؟/ که بر این راست چه گویی! / تو بر این قلب چه رفتی؟/ که بر این سرخ چه گویی!/ تو بر این ریش چه گویی؟/ پَرِ درویش چه خوانی!/ تو بر این قلب شکفتی؟/ ز بَرِ مارِ شگفتی!/ ز بَرِ مارِ شگفتی؟/ تو بر این قلب چه کردی!/ تو ز «الله» چه گویی؟/ که همان مارِ شگفتی...............
چنان شد که صحرا در صحرا شدم. دیدم عشق می‌بارید. زمین تَر می‌شد. من پایم در عشق فرو می‌شد، فروتر، فروتر. و می‌دیدم هنوز و هنوز عشق می‌بارید. او می‌دید، اصلان و بایزید. این همه منم. روشن‌تر از خاموشی چراغی ندیدم و سخنی بِه از بی‌سخنی نشنیدم. ساکنِ سرایِ سکوت شدم و سُدره‌ی صابری در پوشیدم. مرغی گشتم، چشم او از یگانگی، پَرِ او از همیشگی، در هوای بی‌چگونگی می‌پریدم. کاسه‌ای نوشیدم که هرگز تا ابد از تشنگی «او» سیراب نشدم!
یک تن صبوری/ یک تن ز عشق/ یک تن ز ایمان/ یک تن ز دوری/ یک تن ز بویی/ بویی ز دوری/ یک تن به نوری/ نوری به دوری/ یک تن به سویی/ سویی به سویی/ یک تن ندایی/ سویی ندایی/ یک تن صبوری/ یک جان به نوری/ یک تن به نوری/ یک جان صبوری/ زان شد که جان شد/ جان بر دو تن شد/ آن‌سان حضوری/ بر من صبوری/ ......./.......
اصلان گفت؛ من می‌گویم.که گفت؟ ما می‌گوییم: ای خداوند مرا طاقت دیدار نیست. مرا چه باید کرد؟! که من هنوز سرخم از جامه‌ی‌ خویش. که....لااله الا الله...ولی به شکستِ رنگ به جیحون سپرده؛ مویی به جوی مولیان خضاب کرده.- شگفتا که دیده- عشق، مِی از لب او جوشیده- آب حیات- خفته، سبز در سبز، خندان لب و مست. او گفت: اصلان،‌ ما گفتیم، کی گفت؟هستی؟ کس نگفت! این صدا وَهم است؟
دریای خیالیم و کسی نیست در اینجا/ جز وهم وجود و عدمی نیست در اینجا / رمز دو جهان از ورق آینه خواندیم/ جز گَردِ تحیّر رقمی نیست در اینجا

«ندانستم که کِی آغاز بود و کِی پایان؟/ ندانستم که آغاز و نهان کِی بود و آغاز و نهان کِی؟!/ ندانستم که بود و نیست کِی شاهد بُوَد،کِی نیست!/ ندانستم که عاشق کِی بُوَد، کِی، نیست!/ ندانستم که خطی از نهان؛ کِی بُرَّد از بطن صوفی!/ ندانستم که عاشق کِی شود از عشق سیراب!/ ندانستم که فرهادم کجا گردد ز کوه مولیان فریاد!/ ندانستم که جوی مولیان، کوه است یا جوی!/ ندانستم که «یک»! فریاد بوده است یا موی!/ ندانستم که عاشق کِی شود سیراب از عشق!/ ندانستم که عشق اول بُوَد نِی آخرت از عشق/ ندانستم که کوه مولیان سرشار شد از عشق/ ندانستم که فرهادم به زمزم اندرون شد وَ ز پَسِ عشق/ ندانستم به قُلزُم اندرونم! جوی مولیانم!/ ندانستم به جوی مولیانم! به زمزم اندرونم!/ ندانستم پَسِ اندر خیالی، عشق زاید، از پَسِ چون و چرایی!
ندانستم که این عشق؛ رمز بی‌ثباتی است!/ ندانستم که اندر بی‌ثباتی هم نجاتی است/ ندانستم نجاتی از بَرِ کامی؟!/ بدانستم همه خوابی، خیالی!»
من در کجا و در چه زمانی بازی می‌کنم؟ در دو زمان و در دو مکان! گذشته و آینده. اکنون ابدیت است. هنگام به آبِ حیات، او می‌گوید: هنگام به اَلَست، هنگام این من، زمزمِ طهور، زمزمِ حضور، ایستاده، که من تجاوزم نه تجانس، ظهورم نه وصول، شاهدم نه غایب، ایستاده، باد به دست با خون ساعد همه سیحون که چه ‌ها می‌خواهم...که تو را می‌خواهم ای خاوندگار...آن چنان که مرا حاضر کنند، ‌بیاویزند، بسوزانند،‌ برگیرند، در لُجّه‌ی جاریات اندازند. هر ذرّه کز آن برخیزد، عظیم‌تر بُوَد از بودن. اینک من، تنها و تنها، ‌این منم، ‌اصلان، ‌ایستاده، بی رنگ و بی‌نشان به بیضاء.
اُقتلونی یا ثِغاتی/ اِنَّ فی قتلی حیاتی؟!

«ای دل که باغی/ باغی که شادی/ شادی نسیمی/ شادی که باغی/ ای دل لبالب/ لب در نِیَم نِه/ لب در سپیده/ شادی شبانگاه!/ ای دل شبانگاه/ شادی که باغی/ لب در شبانگاه/ نِه بر لبِ من!/ باغی نسیمی/ لب بر دلم نِه/ لب در سپیده/ شادی شبانگاه!/ ای دل شبانگاه/ شادی که باغی/ لب در شبانگاه/ نِه بر لبِ من!/ مائیم که جفتیم/چون در بهشتیم/ ای دل لبالب/ ما در بهشتیم/ باغی، نسیمی/ مایی که جفتیم/ لب در سپیده؟!/ شادی شبانگاه؟!/ ......./ ......
و سلامی دگر بار به اصلان و پیامی از بیدل:
ز غنچه‌ی دلِ بلبل سراغِ پیکان گیر/که شاخِ گل به کمانِ کشیده می‌ماند/ غرور، آینه‌ی خجلت است پیران را/ کمان، ز سرکشیِ خود، خمیده می‌ماند.

محمدرضا درویشی/ آذِر- AZER
20 تیرماه 1395

پی نوشت: آخرین فیلم محمدرضا اصلانی «آتش سبز» بود با موسیقی محمدرضا درویشی. برای اولین بار در تاریخ سینما، موسیقی قبل از فیلمبرداری و دکوپاژ صحنه در این فیلم ساخته شد. آهنگساز بر اساس متن و گفت و گو با کارگردان، موسیقی می‌ساخت و ضبط می‌کرد. و این موسیقی به محل لوکیشن که غالبا اطراف شهرستان بیرجند بود، فرستاده می‌شد و کارگردان و گروهش یک شب با آن موسیقی تمرین می‌کردند و فیلمبردار و گروه دکوپاژ و نور و صحنه، کار خود را برای فیلمبرداری فردا با کارگردان تنظیم می‌کردند. این یک تجربه منحصر به فرد برای من و موسیقی و سینما بود.
تجربه منحصر به فرد دیگرم آخرین فیلم بهرام بیضایی بود. «وقتی همه خوابیم» که او یک فیلمنامه موسیقی برایم نوشت با ذکر همه دقیقه‌ها و ثانیه‌ها و توضیح صحنه‌ها و من موسیقی خود را دقیقا بر اساس فیلمنامه موسیقی او نوشتم و به صورت زنده! که شاید غیرممکن باشد اگر با هوش باطن! با ارکستر فیلارمونیک اوکراین در شهر کی‌اف ضبط کردم. و همه دقیقه‌ها و ثانیه‌ها روی فیلم نشست، بر اساس فیلمنامه‌ی موسیقیِ بهرام بیضایی. و این نیز  تجربه منحصر به فرد دیگری برایم در عالم موسیقی و سینما بود. و این دو تا امروز آخرین‌ها بودند.