قحط الرجال امروز ادبیات ایران در یک نگاه

از نسل پیشینم طلبکارم!

  1. ۴ ماه،۳ هفته قبل
  2. ۰
از نسل پیشینم طلبکارم!
نوآوران -

امیرحسین بریمانی:در این یادداشت که چیزی شبیه به غرولندهای نسل جدید خواهد بود، قصد دارم بگویم چه چیزهایی از ما دریغ شده است که امر سیاسی در آنان دخالتی ندارد.

  هر زمانی که انگیزه ام برای ادبیات، اصطلاحا ته می کشد، به سراغ کتاب های تاریخ شفاهی ادبیات معاصر می روم. چه چیزی در روایت های این قبیل کتب راجع به ادبیات هست که مرا (و بسیاری دیگر را) نسبت به خود هوشیار می کند و انگیزه ام می بخشد؟ پاسخ ساده است: تفاوت ادبیات آن روزها با ادبیات این روزها! دورانی که نویسنده و شاعر، بر خصلت تیپیکال و ژستوال خود اصرار می ورزیدند، خود را تافته جدابافته یی فرض می کردند که جامعه نیازمند نبوغ آنان است که البته احتمالا فرض غلطی هم نبوده است. چرا می توانیم تفاوت میان نوشتار بیژن الهی را با هوشنگ چالنگی، به راحتی تشخیص بدهیم آن هم درصورتی که هر دو در جریان شعری شان مشترک بوده اند؟ یقینا همان تشدیدسازی تفرد و خصایل اخلاقی در فرد شاعر است که نمود خود را در نوشتار او نیز نشان داده! گرچه خودنمایی های نصرت رحمانی، به مذاق من خوش نمی آید اما مذاق من و دیگران چه اهمیتی دارد وقتی که همین خودنمایی ست که باعث سرایش شعرهای خوب شده است؟ برگردم به همان کتاب های تاریخ شفاهی. وقتی زیست فردی یک چهره ادبی را در این کتاب ها می خوانم، فورا دست به جستجویِ نمونه ی متاخر آن در یکی دو دهه ی اخیر می زنم و کمتر توفیقی می یابم. این قضایا را می توانیم با تکثرگرایی و هرمنوتیک، به راحتی قابل هضم سازیم و بدین نتیجه برسیم که عصر معاصر، از تولید اسطوره ها عاجز است؛ من هم تا حدی با این نظریه همسو هستم و چندپارگی دیگری بزرگ را دلیل این مشکل می دانم اما به هر جهت نمی توانیم همه ی تقصیر را به گردن پست مدرنیسم بیاندازیم! در بررسی دلایل عدم ظهور اسطوره در ادبیات یکی دو دهه ی اخیر، ترجیح می دهم به هیچ وجه به نظام تئوریک رجوع نکنم و علت را فقط در ضعف شاعران و نویسندگان جستجو کنم چون دغدغه ی من چرایی این امر نیست بلکه صرفا  قصد غرولند دارم! چرا من که نسل جدید محسوب می شوم، نمی توانم جدیتی را که ادبیات در آن سال ها به خود اختصاص داده بود را امروز از نزدیک لمس کنم؟ جناب ایرج ضیایی برایم از حال و هوای جلسات گلشیری تعریف کرد؛ می گفت جرات نمی کردیم دست خالی و بدون شعر جدید، در جلسات او شرکت کنیم. این خاطرات، نیروبخش و هیجان انگیز نیستند؟! نمی توانم از تاثیری که این خاطره برای چند هفته بر من گذاشت، چیز زیادی بگویم ولی محقم از ادبیات امروز گلایه مند باشم که چرا جدیت ادبیات از ما نسل جدیدی ها دریغ شده است؟ نسل قبلی باید به من پاسخگو باشد. من محافظه کارِ چپِ سرافکنده یی نیستم که بگویم باید به تجارب قابل اعتماد برگردیم بلکه فقط لذت گرایی خودم را مد نظر دارم؛ لذت گرایی یی که ژیژک از آن می گوید: پرورش خودخواهی و جستجوی لذایذ. ما لذت حضور در یک وضعیت ادبی در جهان واقعی را از نسل پیشین مان طلبکار هستیم!

  احساس می کنم بار تهاجمی این یادداشت کوتاه، از اندازه یی که مد نظر داشته ام فراتر رفته است چراکه ادبیات نسل پیشین ما آنقدر هم دچار قحط الرجالی نبوده است اما سطری از شعر براهنی را قرض می گیرم تا خودم را توجیه کنیم: "زجر روانم بود که مرا این چنین شطح خوان کرد."