یادداشت آیدا سرکیسیان:

این همه را از کجا آموختی در شگفتم !

  1. ۴ ماه،۲ هفته قبل
  2. ۰
آیدا سرکیسیان
نوآوران -

پس از چندین سال پیگیری و جمعآوری و دقت و خواندن و ریز شدن در آثار شاملو پی میبریم که هیچ کاری را بیهدف انجام نداده است. در شگفتم از درک این پدیده که هرچه میگذرد عمیقتر به ابعاد شخصیتی او پی میبرم؛ در شگفتم از دقت، همت و پشتکار او که یکتنه چشماندازهای رنگارنگ خود را به چیرگی در دسترس قرار میداد؛ هرچند با مرارت اما با عشق...  و حالا برایم مانند کوه آتشفشان عظیمیست که در اقیانوسی قرار دارد، هرچه میگذرد آب اقیانوس زلالتر میشود و عظمت این جسم  بیشتر به چشم میآید... شاملو پر از شور و هیجانِ آغاز است و همه چیز در آرزوی شدن است و بعد از گذشت چندین سال هنوز او را میبینم که زمزمه میکند: «هزار معبد به یکی شهر / بشنو گو یکی باشد معبد به همه دهر / تا من آن جا برم نماز که تو باشی». شعر میعاد نخستین شعری است که بعد از وصلت ما سروده شد.

شاملو انگار حاضر است بمیرد«در فراسوی پیکرهایمان با من وعده دیداری بده...».همان لحظه که این شعر را خواندم حس کردم آن لحظه که ما دو نفر یکی میشویم.او انگار میخواهد بمیرد و در دنیای دیگر این حس تکرار شود. این احساس عجیبی است که شاملو دارد. خودم هم این گونهام. انگار تکرار یک تجربهی خوب، ناب بودنش را از بین میبرد.هر روز که میگذرد در مقابل این عظمت،  احساس کوچک و کوچکتر شدن به من دست میدهد که شاملو چگونه مسیر عشق و آزادی را با مرارت و سختی پیمود.