داستانی از فرشته نوبخت

سگ

  1. ۴ ماه،۲ هفته قبل
  2. ۱
سگ
نوآوران -

عدنان جلوِ کانکسِ پایگاه از آمبولانس بیرون زد و در را بسته و نبسته، خم شد رویِ جویِ آب. از ظهر چیزی که بشود بویِ گندِ محتویاتِ معده را به آن نسبت داد نخورده بود، ولی در عرض چند ثانیه از خجاشش لتِ لجنزارِ کفِ جوی درآمد. میثم آمبولانس را با عجله، جوری که کله‌‌اش بیرون از ردیفِ ماشینهای دیگر بود، پارک کرد. بیسیم و جامبگ و بطریِ آب را برداشت و همانطور که از کنارش رد میشد گفت: «دیگه آبرو برامون نذاشتی با این اداواصولا! به توئم میگن مرد؟» و بطری را پرت کرد طرفش و رفت توی پایگاه. خواست چیزی بگوید، که باز موجِ دردناکی از معده تا دهانش بالا آمد و همهی بدنش بیحس شد. تصویرِ ذهنیاش از لاشه‌‌ی گوسفند با بوی خون و تکههایِ گوشتی که پسر توی کیسهی نخیِ بزرگی ریخته بود، مخلوط شد.سعی کرد فکر نکند. به چرندیاتی که جوی را به گند کشیده بود نگاه کرد تا ذهنش را منحرف کند. کمی که حالش جا آمد، همانجا لبِ جدول نشست و با دستمالی دهانش را پاک کرد. بعد بطریِ آب را خالی کرد روی صورتش و بیخیالِ ترس از راهِ رسیدنِ دکتر رئوف، سیگاری آتش زد. تنبانش پرچم بود اگر رئوف از راه میرسید و او را در این وضعیت میدید. فکر کرد زندگیاش از حالا، به قبل و بعدِ امشب تقسیم میشود. بعد از امشب، دیگر پایش را به هیچ قصابیای نخواهد گذاشت. هیچ چاقویِ ساتوری را تحمل نخواهد کرد. هیچ. هیچ. هیچ. پُکِ اول به دوم نرسیده، بویِ خون باز پُر شد تویِ مشامش و تهوع اینبار با فشارِ بیشتری از پایینِ شکمش هجوم آورد طرفِ سر.چیزی برای بالا آوردن باقی نمانده بود، جز دردی که از عضلاتِ شکم میپیچید توی پهلوها و قفسهی سینه.  کفِ دستش را با سیگار گذاشت لبِ جدول و ستونِ تنش کرد. شانهها اول شروع کردند به لرزیدن. قبل از اینکه اشکی از چشمش راه بیفتد. نگران نبود که یکی از تکنسینها او را در این وضعیت خاکبرسری ببیند. فقط مراقب بود صدایش بلند نشود. یادِ یونیفرمی که تنش بود افتاد و خودش را جمعوجور کرد. قوز کرد رویِ زانوها و دستش را با سیگار تا نزدیکِ لبها بالا آورد. پیرزن زل زده بود به نقطهای از سقف. انگار وا داده بود و فکر کرده بود چه میشود کرد وقتی ...؟ اول صدایِ زن را شنید و بعد خودش را دید که ایستاده کمی آن طرفتر. بویِ گرم و شیرینِ عطرش با سردیِ هوا معجونِ خوبی ساخته بود. زود شناختش.با سگِ عروسکیِ مسخرهاش بعضی وقتها از جلوِ کانکس رد میشد و اگر پا میداد با یکی از تکنسینها خوش و بشی هم میکرد. معمولا کسی محلش نمیداد ولی همیشه بعد از دور شدنش، مضمونهایِ جذابی کوک میشد. «شاهد مرگِ کسی بودید؟» شاهدِ مرگ؟ دلش نمیخواست حرف بزند، اما زن در انتظار جواب زل زده بود به او. از دهانِ نیمه بازش بخار بیرون میآمد. انگار دویده باشد و نفسنفس بزند. با دو دست لبههایِ پالتویِ پشمیاش را روی سینه آورد و دو قدم نزدیک شد. سگش هم همراه بود. زمین را بو میکشید و جلو پایِ زن این طرف و آن طرف میرفت. حالا دیگر واقعا نگرانِ سر رسیدنِ رئوف بود. اگر همین حالا با پیکاپِ سفیدِ خفناش ...؟نگاهِ عدنان چرخید طرفِ پایگاه. آن وقتِ شب همه در حال استراحت بودند. حتی اپراتور هم پایِ بیسیم، چرت میزد. فکر کرد هرچه زودتر جواب زن را بدهد، زودتر خلاص میشود: «شاهد مرگ که نه، ولی تقریبا ...» زن نزدیکتر شد و با فاصلهی کمی از او، نشست لبهی جدول. افسارِ سگ را انداخته بود دورِ مچِ دستش، لایِ زیلینگها و خرمهرههایِ رنگی. اگر رئوف او را در این حالتِ بهخصوص ببیند، معرفیاش میکند مرکز، شاید هم حراست. شاید هم تا حالا یکی از همسایههایِ پشتِ این پنجرهها زحمتش را کشیده باشد. «راستش خیلی بهتون حسودی میکنم.»با لبخند: «گاهی وقتی که از اون بالا میبینم عازم ماموریت شدید،کنجکاو میشم. دلم میخواد بدونم کجا رفتید و چی دیدید؟  مثلِ حالا.» «حالا؟» سرش را بالا گرفت تا نقطهای را که زن موقعِ گفتنِ «... از اون بالا ...» نشانه رفته بود، دقیقتر ببیند. هنوز لبخند رویِ لبش بود: «می دونستم تعجب میکنین. ببخشید.» دستش را رویِ سرِ سگ کشید. عدنان سیگارش را پرت کرد جایی در تاریکی. نورِ چراغهایِ ماشینی که پیچید در خیابان، ضربانِ قلبش را بالاتر برد. همینکه مطمئن شد، پیکاپِ سفید نیست، رو کرد به زن: «شما هنرمندید؟» زن با خنده و کمی هیجان، که پوستِ روشنِ صورت و سیاهیِ چشمهایش را درخشانتر کرده بود، گفت: «چطور؟» «کنجکاویتون برام جالبه!»عطرِ شیرین و گرم زن میتوانست حافظهی بویاییاش را گول بزند و او را از شرِ بوی خون و تصویرِ صورتِ پیرزن خلاص کند. «نه. هنرمند نیستم،اما جنسِ کارتون خیلی برام جالبه. مثلِ رانندههایِ تاکسی یا خدمتکارایی که میرن تو خونهها!» سیگار دیگری روشن کرد. دوباره نگاهی به پنجرههای ساختمانهای دور و بر انداخت. به نظرش پردهی پشتِ یکی از پنجرهها تکانِ مختصری خورد. «کارِ خدمتکارها و رانندههای تاکسی رو نمیدونم، کارِ ما که اصلا جالب نیست.» مشغول سیگار شد و منتظر ماند تا زن چیزی بگوید. بعد گفت: «هر بار که میآم سرِ شیفت، به خودم میگم این آخرین شیفته. بعدش میرم دنبال کار تو یه جایِ آرومتر. ولی همین که ساعت کارم تموم میشه، همهچی یادم میره. بویِ خون و کثافت!» سگ با زوزهایچانهاش را فرو کرد در گودیِ بازوی زن.  «شما از خون میترسید آقا؟» اندکی چرخید سمتِ او.موجِ کمجانی از گرما ... «همهجور مرگی توی این سالها دیده بودم. جز چیزی که یکساعت پیش دیدم.» چشمهایِ زن با اشتیاق ییشتری صورتش را میکاوید. باید سیگار دیگری روشن میکرد. فکرِ رسیدنِ رئوف و گیر انداختنش در این وضعیت ... «وقتی ما رسیدیم، پلیس اونجا بود. به من و رفیقم اجازه دادند وارد خانه بشیم، چون حالِ خواهره خیلی خراب بود. مدام جیغ میزد و نمیگذاشت کسی بهش نزدیک بشه.» زن شعلهی فندک را زیرِ سیگارِ لرزانِ عدنان نگه داشت. «همکارم، دختره رو نگه داشت و من آرامبخش بهش تزریق کردم. هنوز نمیدونستیم چه اتفاقی افتاده. فکر میکردیم یه دعوای خونوادگیئه. باید نگاهی به جسدِ پیرزن میانداختیم. برای گواهی فوت.» چشمهای زن گشاد شده بود و مردمکها میلرزیدند.سگ زوزهای کشید و روی بازوی زن جابهجا شد. «اونجا بود که پسره رو دیدیم. همکارم همون اول دستگیرش شد ولی من ... من فکرشم نمیکردم.» دود برگشت توی چشمهایش. نمیتوانست صورتِ زن را واضح ببیند.«خواهره گفت شیشه مصرف میکرده و برای گرفتن پول اغلب میاومده خونه. ما نگذاشتیم مادرش رو تو اون وضع ببینه.

ولی انگار قبل از اینکه فرار کنه و خودش رو توی موتورخونه پنهان کنه، یه چیزایی دیده بود. بدتر از همه لحظهای بود که پسره فهمید چیکار کرده.» چند لحظه سکوت. هر دو خیره شده بودند به چشمهایِ سگ که در تاریکی میدرخشید. «من نمیدونم بدتر از مرگ چیه؟ ولی صحنهی زجهزدنِ پسر بالا جسدِ مادرش ... نمیتونم فراموش کنم.» نگاهِ زن با مردمکهای مات و کمرنگ برگشت روی صورت عدنان. ناگهان سگ سرش را از لای بازوی او بلند کرد و پارسِ کوتاهی کرد. عدنان از جا پرید و بیتوجه به نورِ چراغهایِ پیکاپِ سفیدی که پیچید توی خیابان،برگشت طرفِ پایگاه.