برای احمد شاملو که هنوز در آستانه ایستادگی ایست

شانزده سال، دلتنگی

  1. ۴ ماه،۳ هفته قبل
  2. ۰
شانزده سال، دلتنگی
نوآوران -

براى شانزدهمین سالى که شما را نمى‌توان دید مى‌نویسم؛ شاعر زندگى!

شاعر، اندیشه مى‌زاید و اندیشه را مرگى نیست؛ هرچند که «هرگز کسى این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست که شما به زندگى نشستید».

در این روزهاى غمزده یخین در دل نیمه تابستان،  به این مى‌اندیشم که سالگردى براى مرگ؟ حاشا... حاشا حجم حضورتان معناى لحظه لحظه زندگیست که مرگ واژه حقیریست در برابر آنچه شمایید که شما بامداد همیشه ،خبر از طلوع مى دهید، طلوع آفتاب.

بشارت مى‌دهید که روز از پس روز روشنى خواهد آورد؛ که در گذرگاه باران سرودى دیگرگونه آغاز کردید؛ پس «هرگز از مرگ نهراسیده اید » و «پر طبل تر از حیات، شما مرگ را سرودى کردید»  که باورتان بود «کوه با نخستین سنگ‌ها آغاز مى‌شود و انسان با نخستین درد». پس عاشق شدید و ماندید براى همیشه   و «نامتان سپیده دمى شد که بر پیشانى آسمان مى گذشت». پس «آینه اى در برابر آینه اش گذاشتید» تا جاودانه شوید. فریاد برکشیدید: «اینک چراغ معجزه مردم!». مى‌خواستید «خون رگان خود را شما قطره قطره قطره بگریید تا باورتان کنند» اما دریغ ودرد که ما همیشه دیر رسیدیم و «چهره آبى عشق » دیگر پیدا نبود، «که این همه پیروزى حسرت بود، باز آمدن همه بینایى‌ها بود به هنگامى که آفتاب سفر را جاودانه رخت بربسته بود». شما اما ماندید با همه امیدها و ناامیدی‌هایتان ... با تلخندى به وسعت تمام دریاها... به یاد مى آورمتان در شبهاى تنهایى و حسرت ...شب‌هاى نوجوانى‌ام که پر بودم از نگاه  ...نگاه ...نگاه به شما که برایم  «شیراهنگوه مردى بودید ازین گونه عاشق که میدان خونین سرنوشت به پاشنه آشیل در نوشت» ... رویینه تنى که راز مرگش اندوه عشق و غم تنهایى بود. «شما به من گفتید از فرو رفتن، تن زنم. شما به من آموختید که باید «بود و شد». شما یادآورم شدید که هرروز رنگین کمانى نو بسازم . درزندگى چه بسیار دیدید به دو چشم که «خدا را در پستوى خانه نهان باید کرد» اما خسته نشدید ازین روزگار غریب نازنین ...تا «عمر جهان بر شما گذشت » تا دلتان کپک زد، آه ..که سطرى بنویسید از تنگى دل ..هم چون مهتاب زده اى از قبیله آرش بر چکاد صخره‌اى ، زه جان کشیده تا بن گوش ، به رها کردن فریاد آخرین « تا معجزه اتفاق افتاد و من نفسم بند آمد از عظمت لحظه تولد» ... تولد سه شعر از پس خوابى که دیده بودید یادتان هست هنوز؟ پى کاغذ و قلم مى گشتید و من دیدم با دو چشم خود «آنگاه احساس سر انگشتان نیاز کسى را جستن در زمان و مکان به مهربانى : من هم اینجا هستم».  تا زمان گذشت ، زمان گذشت و شما برگشتید تا به عقب نگاه کنید با موهاى سپیدتان ونگاهى به بلنداى همه کوه‌ها ، شما را دیدم که «نه به هیأت خودتان که به هیأت ما زاده شدید به هیأت  پرشکوه انسان ...». شما را دیدم  که برایتان «انسان زاده شدن تجسد وظیفه بود، توان دوست داشتن و دوست داشته شدن توان شنفتن‌...».  شما را زندگى کردم با «توان جلیل به دوش بردن بار امانت  و توان غمناک تحمل تنهایى ...تنهایى ...تنهایى عریان ». نفس کم آوردم تسلیم شدم که «انسان دشوارى وظیفه  است».  و حالا از پس این همه گذر این همه گذار، ناگاه گفتید «آنک درکوتاه بى کوبه در برابر و آنک اشارت دربان منتظر، نه».   شما بامداد همیشه و هنوز ، در آستانه ایستاده‌اید ...نه ...هرگز شما  از آن درِ کوتاه ، نخواهید گذشت ، چرا که «جاودانگى رازش را با شما در میان گذاشته»  پس هستید و اندیشه‌تان تا زندگى هست ادامه خواهد داشت  ... شما  زندگى را  در گوش‌هایمان آهسته آهسته نجوا کردید  و این «خاطره تا جاودان جاویدان در گذرگاه ادوار داورى خواهد شد »... بامداد شاعر ...بامداد خسته ما...