داستانی از مهدی نجفیان

حفره

  1. ۴ ماه،۱ هفته قبل
  2. ۱
حفره
نوآوران -

مدت ها پیش ماجرای آن حفره را فهمیده بود، برای همین وقتی در یک صبح بهاری داشت مشتش را از آن حفره به زور ِ تکان دادن بازویش بیرون میکشید، آنقدرها متعجب نبود یا اصلا اثری از وحشت در چشمهایش دیده نمیشد. جای خالی را طبق معمول با اولین قطعه مناسبی که در دسترس بود پر کرد. چراغ کوچکی روی صفحه گوشی چشمک میزد، میدانست که باید جواب «صبح بخیر» عاطفه را برایش بفرستد، اما از شدت ضعف به سمت آشپزخانه کشیده شد. چیزی خورد و خاطرات مرور شده دیشب را مرتب کرد، نباید حامد از چیزی سر در میآورد. چند دقیقه دیگر میرسید و بایست در مورد پروژهای که قرار بود بگیرند بحث میکردند. همه را در دستمالی پیچید و گذاشت توی همان کارتن یادگاری کنار باقیشان. دکمه های پیراهنش را میبست که زنگ نالید و بعد حامد وارد شد. حرف زدند.

***

مجبور بود از سمت شلوغ پارک وارد شود، ولی راهی را پشت ردیف درخت های پیر بلد بود که یکسره میرسید به سروستان پارک، جای خلوتی که دوست داشت. حالا زیر سروها راه میرفت که سرما یادش آورد پاهایش از صبح استراحت نکردهند. نشست. روی نیمکت. کنار آن دوتای دیگر. انگار کسی جایشان گذاشته بود، یادچیزی افتاد، اما هرچه ذهنش را شکافت متوجه نشد یاد چه چیزی افتاده. بعضی وقتها قسمت خالی ذهن که انگار میبایست خاطراتی درش شکل میگرفته، به آدمی هجوم میآورد. داشت بین آن دوتا که کنارش بودند یکی را انتخاب میکرد. باید یکی را بر میداشت که کاملا اندازه حفره باشد تا مجبور نشود مدام با چیز دیگری جایش را عوض کند. یکی از میوههای کاج درشت و روشن بود، دانههایش از هم باز شدهبودند و چند تایشان سرجایشان نبودند، آن یکی کوچکتر و تیرهتر بود و هنوز دهن باز نکرده بود. باید محاسبه میکرد جای خالی چقدر به دیگر اندام سرایت خواهد کرد و بزرگتر خواهد شد. به اندازه مشتش نگاه کرد، میوه بزرگتر
را برداشت.

از سروستان پارک لاله تا سینما سپیده راه چندان طولانی نبود، اما اگر هم خیلی دور بود باید میرفت همانجا. چون کافه «ورتا» تنها جایی بود که میتوانست با خیال راحت فنجان چای لاته را درون حفره بگذارد تا جای خالی را گرم کند. تنها این وقتها بود که میتوانست با خیال راحت کتاب بخواند. «خدا حافظ گری کوپر». کتاب را بست. مثل سال ها پیش گرم شده بود. یاد چیزی افتاد.

اولین نفر مهرشاد بود، مهدی دوست داشت «دکتر» صدایش کند، چون دکتر بود. اولین نفر او بود که متوجه حفره شده بود. نه اینکه حفره را دیده باشد، نه، از اینکه صبحها تا قبل از اینکه مهدی چیزی برای جا دادن درون آن پیدا کند متوجه کج بودن بالا تنه او شده بود. قبل تر ها میتوانست با کمی تظاهر خودش را راست نشان دهد، ولی دیگر کار به اینجا رسیده بود که بدون پر کردن آن از دور کج بودنش معلوم بود. همیشه چیزی که نبایست درون حفره بود. دکتر این را میدانست. حتا یک روز صبح مهدی را دیده بود که دارد مشتش را که موقع خواب اتفاقی در حفره رفته بود بیرون میکشید.

زیاد حرف زدند. بالاخره دکتر اسم دارو را به مهدی گفت.

از وقت تعطیلی کافه گذشته بود.فنجان را از حفره بیرون آورد و رفت بیرون. همان جلوی در کافه ایستگاه اتوبوس بود. کنار پیر مردی که چرت میزد نشست. سالها بود پیر مرد را میشناخت، حتی لازم نبود به چهرهاش نگاه کند. حفره بعضی ها آنقدر بزرگ میشود که حتی میشود با نشستن کنارشان آن را حس کرد. حس کرد. از جیبش بسته را درآورد، اسمی را که دکتر گفته بود روی بسته خواند. یاد هیچ چیز نیفتاد. فقط بسته را درون حفره گذاشت تا بتواند درست روی صندلی بنشیند. منظره تهران در شب او را یاد هیچ چیز نمیانداخت. هیچ خاطره ای از هیچ چیز نداشت. از هیچ کس. هیچ وقت. به یاد سال ها بعد افتاد، که توی سروستان پارک لاله قدم میزند و باید از بین دو میوه کاج یکی را انتخاب کند. یاد سالها بعد که فنجان چای لاته در حفره جا میماند. یاد سالها بعد که چراغی روی گوشی چشمک میزند و کسی منتظر
«صبح بخیر عزیزم» است. یاد سال ها بعد که باید یاد چیزی نمیافتاد.

از روی صندلی بلند شد، از لای پنجرهای که بوی عرق مسافران را بیرون میبرد، بیرون رفت. رفت روی درختی در سروستان پارک لاله نشست. یاد چیزی افتاد. اتوبوس به سمت شرق میرفت.