داستانی از جواد مجابی

جاده ای به معنای قدیمش

داستانی از جواد مجابی درباره ی جاده

  1. ۴ ماه قبل
  2. ۰
جاده ای به معنای قدیمش
نوآوران -

 

                                                              

جواد مجابی: حالا همه می توانند راهی را بشناسند ودرآن جاده  بروند که من دیری است از آن بازگشته ام . موقعی که من صدها بار از این راه رفتم ، راهی درکار نبود ،سطح یک دست دشت بود . آن قدر رفتم وبازآمدم تا خاک پای کوب وسوده شد و رنگ آن باریکة طولانی از بقیة دشت جدا گشت . درآن راه یک بز و چند درخت ویک طوطی مرا  دیدند که به جست وجوی بز و درخت وطوطی بوده ام وآن ها را یافتم در فاصله های دورازهم.

چرا خواستم چنین راه درازی را این همه به تکرار بپیمایم تا  بزی ببینم یا درختی را ، این ها که دوروبرم بود .  درمورد طوطی قضیه کمی فرق می کند . طوطی در ولایت ما همه جا روی درخت وسردیوار وتوی قفس نیست ، دست کم تا بیست سال پیش کمترکسی آن را دیده بود . دشواراست رنگ پرها ، گردش چشمش را در چشمخانه ، گوناگونی صدایش ، عاداتش  در غذا خوردن ، جفت جوئی ، چرت زدن و آوازخواندنش را برای کسی که آن را ندیده توصیف کنم . طوطی را بارها دیده ام وطوطی  برایم بسیارخوانده است ، حتی دراحوال او فضولی فاضلانه کرده و سطرهائی در آداب رفتاراو نوشته ام ، هنوز وقتی از آن مرغ سخنگو که در ولایت ما کمابیش ناشناخته است برای کسی حرف می زنم از گشاد شدن چشم ها ونفس کشیدن تندش در می یابم که نباید در توصیف جانورشناسانه زیاده روی کنم و مخاطبان خودرا برای درک چیزی که برایشان این همه دشوار است به زحمت بیندازم . اما تا از بز سخن می گویم حرفم را قطع می کنند ومی گویند این را خودمان هم می دانیم . اما تصورمی کنم که آن ها از بزها که این همه دیده اند همان قدر نمی دانند که از طوطی که کمتر دیده یا هیچ گاه ندیده اند . این به معنای خوار انگاشتن هوش ودید آن ها نیست . داوری ام همه ازآگاهی بر زوایای ناشناختة  شیطنت بز ناشی می شود که به عنوان حیوانی همدست شیطان شناخته شده و  افسانه های  دهکده مان نیز بدان گواهی می دهد . حتی اگرمرتدی واقع بین باشیم باید بربازیگوشی حیوانی حیله گرتأکیدکنیم که سرپرستی رمه ای گوسفند را به چالاکی وبا درایت  به عهده می گیرد ومی تواند گاهی بر اثر اشتباهی همة آنها به دره  بیندازد .  اما درخت . آیا ما درخت را همان طور می شناسیم که درخت آن طورهست ؟ یا درختی را می شناسیم که  هربارجوری  به درد ما می خورد در میوه دادن وسایه دار بودن و وسیلة دروپنجره یا هیمة تنورشدن .  هرچه باشد ما درخت را بیشتر از بز وبز را بیشتر از طوطی می شناسیم . اما حالا می خواهم ازاین راه بگویم که دایم از آن می روید ومی آئید . این راه درحقیقت یک  راه نیست . طریقی جعلی است . کسی یک روز هوس کرده  آن مسیر را برود وبیاید وچندان آن را با گام های سمجش نشانه گذاری کند که ظاهرا یک راه دیده شود .  اما شما که از این راه رفته اید وبرگشته اید بارها دیده اید که این راه تا جائی امتداد می یابد بعد قطع می شود  . چرا ادامه ندارد ؟ آیا من ازادامه دادن خسته شده بودم ؟  آیا بیش ازاین ظرفیت ادامه نداشت یا من اجازه وتوان وشناخت مابعدش را نداشتم ؟ می شود پرسش های بیشتری مطرح کرد . اما چرا این همه ازشما دراین رفت وبرگشت سالیان ، آن راه را ادامه نداده اید وبه شکل قدیمی اش بسنده کرده اید . همة ما شاید این را با ترسی ناگهانی حس کرده ایم که این راه تا همین جا معنا ومقصد دارد :  تا لبة پرتگاه .