یادداشتی به احترام خانم نویسنده ی مدرن و منتقد بی رحم مقتدر

به احترام او می ایستم

درباره جهان فکری و نوشتاری شهلا زرلکی

  1. ۴ ماه،۱ هفته قبل
  2. ۰
مهدی وزیربانی
نوآوران -

اما قصه ی شهلا زرلکی در ادبیات داستانی ایران قصه ای متفاوت است. شاید مهمترین وجهی که درباره ی این نویسنده ی به غایت جسور می تواند به ذهن متبادر شود شهامتی است که در نقد دارد و ما نمونه ی چنین نقدی را در کمتر کسی در حال حاضر  می توانیم سراغ داشته باشیم شاید او هرگز در هیچ دار و دسته ی مرسوم ادبی حضور نداشته است و همیشه نگاه خودش را به احترام مخاطب منعکس کرده است حتا زمانی که من در مجله ای با شناختی که از زرلکی داشتم تصمیم داشتم از سنت نوشتاری او در صفحات تحت نظر خودم استفاده کنم که منتقدانش مخالفت می کردند  اما این من نبودم که شهلا زرلکی را در آن مجله تثبیت کردم بلکه نثر درخشان و زاویه ی دید دقیق و جسارت قابل تحسین این منتقد و داستان نویس جوان و قابل اهمیت بود که خودش را به کوتوله های روابط گرای مطبوعاتی تحمیل کرد.در این یادداشت به هیچ وجه قصد پرداختن به لحاظ تکنیکی به آثار شهلا زرلکی ندارم که مواجه ی مستقیم با آثار این نویسنده که مرا بی دریغ به یاد «غزاله علیزاده» در داستان نویسی و «فروغ  فرخزاد» در جهت دریافت آسیب های اجتماعی و جامعه می اندازد می تواند به تنهایی گویای تمام مصادیق و ویژگی های ایشان باشد اما در مطبوعات یا رسانه چطور می شود که ما از ابزار قلم بی نظیر شهلا زرلکی ها بی بهر ه ایم و چرا خودمان برای برای خودمان پروسه ای را می سازیم که امثال زرلکی ها در حاشیه قرار بگیرند؟  علیشاه مولوی به من می گفت: «این نویسندگان جوان برای من امیدی از آینده ای را متصور می کند که در گذشته آن را کشته بودند» و نگاهش در این کلام به «مازیار نیستانی» و «رضا حیرانی» و اندکی «علی قنبری» بود اما شهلا زرلکی را که بر حسب اتفاق اولین بار در خانه ی علیشاه مولوی دیدم از این قاعده مستثنا نیست زرلکی را باید در سنت زیست خودش جستجو کرد تا مفهوم دقیقی از نگاه او را بتوان رصد کرد او درباره ی خودش در جایی نوشته است:

«چاره ای نیست، انگار قرار است شناسه های شناسنامه ای تا ابد در آغاز هر گفت و شنود رسمی و خودمانی تکرار شود. تکرار شود تا یادمان نرود اهل کجاییم و منسوب به کدام قبیله و فرزند کدام خاک. وابستگی آدمی به اصل و نسب شناسنامه ای کهن ترین وابستگی و شاید دلبستگی اوست. باید مخاطب را از سن و سال و محل صدور شناسنامه ات باخبر کنی تا هنگام داوری در باره سنگینی و سبکی نوشته ها و گفته هایت به اشتباه نیفتد. چون اینجا رسم است هر کس متناسب با قد و قواره خودش حرف بزند و قد و قواره هم چیزی است که معمولاً با خط کش و گونیای تاریخ تولد و تحصیلات عالی دانشگاهی و لهجه بچه محل های کوچه های کودکی، اندازه گیری می شود.عصبانی نشوید. می دانم که نمی شود با این مقدمه چینی های استعاری و تشبیهی از زیر بار دشواری های جلسه معارفه شانه خالی کرد. باز با اینکه می دانم و یقین دارم که دانستن نام و نشان من با آن کارنامه کوچک و خلوتی که دارم برای کسانی که در جستجوی نام هایی آشناتر و ماندگارترند، لطفی ندارد؛ اما ناگزیرم بگویم؛ در سال 1355 در شهری به دنیا آمده ام که هنوز کسی معمای آن را حل نکرده است. من هم مثل همه شهروندان تهرانی، بین دو احساس ناهمگون دوست داشتن و نفرت از این شهر دودآلود دلپذیر، بلاتکلیفم. البته حواسم هست که قرار است پاسخی کوتاه بدهم و دارم به بیراهه اطناب و زیاده گویی کشیده می شوم. اما شما بهتر می دانید که دامنه گسترده «ادبیات» محصول همین بیراهه رفتن ها و پرگویی ها و شِکوه هاست؛ و اگر نه حقیقت «یکی» است و آن «یک حقیقت» جاودانه را می توان در یک جمله خلاصه کرد. هنر ادبیات، بازگویی مکرر و یا به قول حافظ، نامکرر آن حقیقتِ هزار چهره است. اگر قرار بود بنا را بر سکوت یا ایجاز و اختصار بگذاریم، پرونده ادبیات ـ از هر نوع آن ـ از همان آغاز و با انتشار نخستین کتاب جهان، بسته می شد.»

زرلکی فرزند کش و قوس های مدام سنتی جامعه ای است که حتا هنوز با تمام ادعای روشنفکرانه ای که دارد خودش را مدام درون بیراهه ها دار می زند و برای این دار زدن تفکر، این ما هستیم که هر روز در یک لباس مبدل به دیدار اعدامِ مدامِ خودمان می رویم و هر کسی مثل شهلا زرلکی گزارشی از چگونگی این ماجرا را بدهد ،از نگاه غیر منطقی جامعه دور می افتد و «ابتذال» و «اسپاسمانتالیسم» گریبان عقایدش را با گره کور تمارض می گیرد.

من با تمام احترام و به قامت به احترام زنان نویسنده ی وطنم و خصوصا شهلا زرلکی می ایستم و برایشان کف می زنم و هرگز مرعوب سنت عینکی شپش زده ی کلاسیسیسمِ  دیگران نمی شوم.