شعری از لیلا کردبچه

دشمن، دروغ، خشکسالی

  1. ۴ ماه قبل
  2. ۰
شعری از لیلا کردبچه
نوآوران -

 

انسانم

با گردن‌آویزی از خوشه‌های طلایی گندم

و گوشواری از منقار

 

به کلاغ‌ها فکر می‌کنم

به اینکه راز زردشدن گندم‌ها را هرسال از کجا می‌فهمند

و اینکه از تمام تقویم‌های جهان

کدام دست

برگ‌های فصل درو را چیده‌است؟

 

من

عقوبت بی‌پایان گناهی هفت‌ساله‌ام

و هرچه می‌دوم به هفتادسالِ فراوانی نمی‌رسم

چاه‌هایم آنقدر خشک‌اند

که دیگر حتی پیامی از آن‌ها برنخواهدخاست

و ابرهایم

ابرهای شعر «سترون» اخوان‌اند2

 

یکی این‌وسط خیانت کرده‌ا‌ست

یکی در تعداد گاوهای لاغر خوابم دست برده‌است

یکی درست آنجا

که باید گاوهای چاق به صحنه می‌آمدند،

بیدارم کردها‌ست؛

منی را که کابوس هنوز و همیشه‌ام

بیدارشدن از خواب بودها‌ست

در سرزمینی‌که سر از صداقت نمناک بالش که برداری،

سر از کابوس سال‌های دروغ و خشکسالی درمی‌آوری

 

من خرد‌سالی‌ام را

از خوشه‌چینیِ کشتزاری آفت‌زده

به تنورهای سردِ این سرزمین رسانده‌ام

انگشت‌های لاغر

انتهای صف را نشانم داده‌اند

و در ادامۀ این صف طولانی

پیرسالی‌ام به گندم‌زاری تهی خواهد رسید

 

به کابوس‌هایم فکر می‌کنم

به انگشت‌های اشاره‌ای

که راه و چاهم را به اشاره‌ای

نشان دشمن داد

و به اینکه دیگر از تمام این مزرعه

به چندلقمه آرامش قانعم امّا

چقدر این سال‌های پیری و کوری

به مترسک تازه‌ای احتیاج دارم

 

میان گندم‌زار

هفتاد و هفت هزار و هفتصد و هفتاد و هفت گاو لاغر

در گوش چپم قارقار می‌کنند

و  7  7  هزار و

  7  7  7  کلاغ

در گـوش دیگـرم مـــــــــــاغ

می‌کشند:

ـ «چقدر می‌توانی مترسک خوبی باشی

   چقدر می‌توانی مترسک خوبی باشی»

 

با هر زبانی می‌گویم نمی‌توانم

نمی‌فهمند

با هر زبانی سکوت می‌کنم

نشان رضایت است.