داستانی از مهدیس رجب بیگی

زنی با موهای خاکستری

  1. ۳ ماه،۴ هفته قبل
  2. ۵
مهدیس رجب بیگی
نوآوران -

جیغ نزدم ، به مردمک چشم هایش خیره شدم . چشم های مُرده ها امّا حرف نمی زنند . چشم هایش را بستم ، دست راستش را در دست گرفتم و سَرَم را گذاشتم روی سینه اَش . همیشه از دست هایش خوشم می آمد. دست های همیشه سردش را آن قدر در دست های همیشه گرمم نگاه می داشتم تا دست هایمان عرق می کردند وبعد او دست هایش را به بهانه ای از دستانم بیرون  می کشید . اولین باری که از از دست دادنش ترسیدم را خوب به یاد می آورم ؛ چهار یا پنج ساله بودم ، در اتاق هال کنارش دراز کشیده بودم و صدای خِش خِشی به گوشم می رسید که نمی دانم از موریانه هایی بود که دست و پای عروسکِ وصله و پینه ای اَم را می جویدند یا از سوسک هایی که در تاریکی از توریِ پنجره بالا می رفتند . ناگاه به مرگش فکر کردم و آرام اشک ریختم . آن قدر اشک ریختم تا خوابم بُرد . ترسِ از دست دادنش همیشه گوشه ای از ذهنم بود ؛ فکر می کردم او هم مثل پدرم یک روز می رود و مرا در آن خانه ی نیمه ویران که تَرَک های دیوارهایش روز به روز بزرگ تر می شدند ، تنها می گذارد .  نوجوان که شدم یائسه شد . گُر که می گرفت به قول خودش عرق از هفت لایَش سرازیر می شد ، صورتش کبود می شد و اگر بادبزنش را پیدا نمی کرد ، داد می کشید . گُر که می گرفت می ترسیدم نفَسَش دیگر بالا نیاید و بمیرد . تصمیم گرفته بودم وقتی مُرد روی جنازه اَش نمک بریزم و پیش خودم نگهش دارم ؛ شنیده بودم جنازه ی مردی چند هزار ساله در یک معدن نمک سالم مانده . قوم و خویشی نداشتیم ، از خاله و دایی هایی که هرچند سال یک بار از شهرستان می آمدند و با بوس های پُر سَر و صدایشان صورتم را تُف مالی می کردند و بعد با لهجه ای ناآشنا ، بلند بلند حرف می زدند هم هیچ خوشم نمی آمد و راهشان نمی دادم . پس می توانستم بی آن که کسی بفهمد نگهش دارم . می خواستم جنازه اَش را بگذارم در اتاق پُشتی ، درَش را قفل کنم و کلیدش را با زنجیری به گردنم بیاویزم.  تصویر زنی که کلید اتاقی اسرار آمیز را بر گردن دارد ، از فیلمی سیاه و سفید در ذهنم مانده بود . آن زن موهای خاکستری اَش را پشت سَرَش گوجه می کرد و همیشه سوپ می خورد . تصور من از بزرگسالی اَم نیز همین بود: زنی تنها با موهای خاکستری که زیر نور شمع سوپ می خورَد و هرگاه صدایی ناآشنا می شنوَد ، کلیدی که به گردن آویخته را می فشارد ... او نمُرد ...آرتروز تمام بدنش را گرفت و میگرنش شدید شد ، امّا نمُرد .  وقتی تلفن آشپزخانه را برداشت و صدای من و به قول خودش پسر دیلاق همسایه را شنید ، تا سه روز دستمال میگرنش را از سَرَش باز نکرد و با من حرف نزد . دستمال میگرنش گُل های ریز آبی داشت و بوی مانده گی می داد . می گفت دختر خانه که بوده آن پارچه پیراهنش بوده ، امّا بعدها شده دستمالی که اسمش را گذاشته بودیم دستمال میگرن .  دوست نداشتم با من حرف نزند. پسرها مُردند و من  دیگر رازی برای پنهان کردن نداشتم . از مدرسه که بر می گشتم لحظه لحظه ی روزم را برایش تعریف می کردم و چنان در درکِ همه ی ثانیه هایم شریکش می کردم که گاهی حس می کردم دو نفری در حالِ تجربه ی زندگی من شده ایم .من حرف می زدم و او در سکوت به کارهایش می رسید . گاهی وسط حرف هایم می گفت نمک را بده یا رُبِ گوجه را بگذار در یخچال  امّا هیچ وقت در مورد حرف هایم حرفی نمی زد. فقط گاهی نگاهم می کرد و با چشم هایش می گفت دلش می خواسته برود مدرسه ، دلش می خواسته این چیزها را خودش تجربه کند.  حس می کردم با چشم هایش از من می خواهد همه ی خرابی های خانه ی ویرانش را درست کنم ،  امّا می دانستم این کار از من بر نمی آید . چشم هایش گاهی از پشت پلک ها داد می زدند که  بارِ همه ی آن نشدن ها و نداشتن ها بر دوش من است ... می دویدم ... برای درست و به موقع بر زمین گذاشتنِ این بار می دویدم و نمی رسیدم .می گذاشت شانه هایش را بمالم و موهای خاکستری اَش را ببافم ، امّا نمی گذاشت دستم به قلبش برسد .گاهی فکر می کردم دوستم ندارد . گاهی فکر می کردم شاید بچه ی همان زنی باشم که پدرم به خاطرش او را ترک کرده بود.گاهی فکر می کردم مرگم غمگینش نمی کند ، امّا تنها ماندن هم به تنهایی درد بزرگی می شد روی دردهای روی هم تلنبار شده اَش و این دلیل کوچکی نبود برای نرفتن من از دنیای زنده ها و یا دنیای مُرده ی آن خانه. عذاب دائمی اَش عذاب مدامم بود. سبزی های پلاسیده و گِل آلود را که پاک می کرد می گفت ای کاش بمیرم و خلاص شوم از این زندگی . درزهای پنجره که گَرد و غبار را به خانه راه می دادند، لباس ها که روی هم تلنبار می شدند ، لوله های آب که هرچند وقت یک بار خراب می شدند ، آرزوی مرگ می کرد . مادرم درست مثل زنی که سالیان دراز از مَردَش خیانت دیده و حالا با کوچک ترین اشتباه او غرولندهایش راآوارِ سَرَش می کند ، با کوچک ترین اتفاق ناخوشایندی سَرِ زندگی غُر می زد. می دانستم مرگ او هم راه نجات من بود و هم راه گریز خودش .  پیدا کردن سَم از آن چه فکرش را می کردم دشوارتر بود ، امّا می ارزید. صبح که به اتاقش رفتم جیغ نزدم ؛ چشم هایش را بستم ، دستش را گرفتم ، سَرَم را گذاشتم روی سینه اَش و کمی بعد دنبال کلید اتاق پُشتی گشتم ...