داستانی از رامین گلسرخی

مردی که صورتش را پاک کرد ...

  1. ۳ ماه،۳ هفته قبل
  2. ۰
رامین گل سرخی
نوآوران -

شب ، خیلی خسته بودم. اما از خستگی زیاد خوابم نمی برد. از بس دنده به دنده شده بودم، مثل یه کلاف تو خودم پیچ خورده بودم.

نمی دونستم از کجا باید شروع کنم. چشمهامو که می بستم حجم بزرگی از زندگیم جلوم خیمه شب بازی می کرد . تا چشمهامو باز می کردم ، پرده ی عریض سالن پذیرایی رو می دیدم که بیشتر شبیه پرده ی یه سینمای متروک بود.

صدای برفک های یخچال ، که دونه دونه آب می شدن و می ریختن ، اعصابمو به هم ریخته بود. می خواستم برم توی اتاق خواب و اونجا بخوابم ، اما بعد از اون تَگری های بدی که زده بودم ، هنوز هم هوای اتاق پر بود از بوی استفراغ و شوینده !

چشمهامو بستم.

اما این بار از نمایش خبری نبود. یه مشت آدم ، روی صندلی ها ، توی تاریکی سالن نشسته بودن و من وسط سِن ، روی یه صندلی که یکی از پایه هاش شکسته بود و هر لحظه ممکن بود بیفته ایستاده بودم. طناب دور گردنم بود و به سختی تعادلم و روی پنجه های پام حفظ کرده بودم.

طناب کشیده شد ...

خواستم خودمو بکشم بالاتر تا طناب بیخ گلوم نیفته که صندلی از زیر پام در رفت و صدای خنده ناگهانی اون یه مشت آدم فضا رو پر کرد.

کمی گیج خوردم.

به خودم که اومدم دیدم وسط سالن پذیرایی ولو شدم . لوستر از جاش کنده شده و داره تاب می خوره. کف دستم خیس بود . نگاهش کردم . لامپ توی دستم خرد شده بود و غرق خون بود.

از جا بلند شدم و رفتم سمت آشپزخونه تا جارو و خاک انداز و بیارم و خرده های لامپ و از روی زمین جمع کنم . طناب دور گردنم آویزون بود .

دستم که به جارو خورد ، احساس بی وزنی کردم . چندتا سکندری خوردم . سرگیجه داشت خفه ام می کرد. داشتم بالا می آوردم.

دویدم سمت در توالت و تا بازش کردم افتادم . از ارتفاع 60 متری به سمت زمین در حال سقوط بودم. تمام عضلات صورتم منقبض شده بود. داشتم طبقه ها رو می شمردم .

چهارده، سیزده، دوازده، یازده ؛ ده ... پوف !!!

با همه ی سنگینی هیکلم توی یه تیکه ابر فرو رفتم. انتظار نداشتم اینجا گیر کنم.

از جا پریدم ، تمام تخت پر بود از پرهای بالش .

آهان ... یادم اومد وقتی می خواستم به سرم شلیک کنم، بالش رو جلوی اسلحه گرفتم تا صداش همسایه ها رو خبر نکنه. من شلیک کردم و بالش ترکید.

اما ... اما اگه اینطوره ، چرا پرها خونی نشدن؟ دستم رو روی پیشونی ام کشیدم، اثری از جای گلوله نیست . پشت سرمو لمس کردم ، مغزم هنوز توی سرمه .

شاکی شدم. روی تخت به دنبال اسلحه گشتم و پیداش کردم . به سمت پیشونی ام گرفتم و سه بار ماشه رو چکوندم . تمام پیشونی و صورتم خیس شد ...

 چشمهامو باز کردم.

کتایون ، آب پاش رو گذاشت روی میز آرایش و گره ی پیشبند رو محکم کرد .

- این چه ریختیه واسه خودت درست کردی هپلی ؟! هان ؟! ناسلامتی زنت آرایشگره... خجالت نمی کشی ؟!

صدای خنده هاش توی مغزم می پیچید . دور من می چرخید . صدای قیچی بلند و بلندتر می شد. تکه های مو ، دسته دسته روی پیشبند و پاهام می ریخت .

چشمهامو بستم . چه لذتی داشت وقتی موهامو شونه می کشید. هیچ وقت چنین آرامشی نداشتم ...

اما چرا موهامو اینقدر محکم چنگ می زنه ، چرا سرمو اینقدر محکم می چرخونه ؟! چشمهامو باز کردم که بگم چرا اینطوری می کنی ...

دیدم روی تخت فلزی خوابیدم و هیچی تنم نیست . خجالت کشیدم و خواستم خودمو جمع و جور کنم ، اما نتونستم خودمو تکون بدم. اینجا چه خبره؟

مردی که لباس سفید تنش بود رو به اون یکی کت و شلواری گفت :

      _ خودکشی بوده ...

مرد یه پارچه ی سفید کشید روی سرم . داد زدم :

- سرده، یخ کردم ... گفتم سردمه. منو اینجا ول نکنین .

چشمهامو باز کردم.

مادربزرگ ، چادر سفید نمازشو از روی تنم برداشت و لحاف سنگین کشید روی تنم. یه لحظه صورتشو دیدم . چشمهام تار شده بود. بستم و باز کردم . اما دیگه اونجا نبود .

صدای اذون صبح توی گوشم پیچید.

از جام بلند شدم . کاناپه خیس عرق بود. لحاف هم همینطور. با دست باندپیچی شده ام شیشه رو از روی میز برداشتم و تا ته سر کشیدم.

بلند شدم و رفتم سمت آشپزخونه تا از یخچال آب بردارم . پاهام روی خرده های شکسته ی لامپ رفت و به سوزش افتاد. جهتم رو عوض کردم. سرم خورد به لوستر که از سقف آویزون بود و طناب هم بهش وصل بود . یه لگد محکم به صندلی زدم . پایش شکست ...

رفتم تو آشپزخونه . در یخچال و باز کردم. بطری آب و برداشتم و سر کشیدم .آب گرمه ... برفک های یخچال آب شده و کف آشپزخونه خیسه .

نسیم سردی رو از طرف اتاق خواب حس کردم . با خودش پرهای بالش و می آورد.

- چرا این پنجره بازه؟ این پرها چرا سُرخّن؟

رفتم به سمت اتاق خواب. درجا خشکم زد.

 کتایون توی اتاق خواب نبود . پنجره باز بود . تا ته.

- کتی... کتایون کجایی؟ کتایون؟

چند بار داد زدم ...

در کمد دیواری باز شد . پالتوی قرمز کتایون ، چمدون به دست ، از من رد شد و رفت. پس خودش کجاست ؟

خودمو روی تخت پرت کردم و زیر لحاف کشیدم .

پنجره بازه ...

پرهای سرخ توی فضا می رقصن ...

من خیره به سقف ...

به عکس بزرگی از کتایون که تمام سقف رو پوشونده ...

خون از مچ دستم می چکه روی زمین ،

چیک ... چیک ...

چیک ...!