مقدمه ای بر شعر هوتن نجات

پیکچرسک نجیب

  1. ۳ ماه،۳ هفته قبل
  2. ۱
امیر حسین بریمانی
نوآوران -

پیکچرسک، مفهومی مرتبط با هنر نقاشی و معماری‎ست و در این مقال قصد داریم تا با جرح وتعدیل در این مفهوم، دریچه‎یی برای ورود امر شعری بدان را نیز فراهم آوریم و در این فرآیند، نگاهی زیرچشمی به اشعار هوتن نجات داریم؛ ازین‎رو نمی‎توان این یادداشت را مطلبی اختصاصن راجع‎به هوتن نجات در نظر گرفت و ازین‎روی، عنوان "مقدمه‎یی بر شعر هوتن نجات"، دقیقن با هدفی که ما داریم، همسوست. به‎صورتی ساده‎تر قصد دارم با کژ نگری به مفهوم پیکچرسک و اشعار هوتن نجات، نوعی پیوند میان این دو برقرار سازم و طبعن سنتز نهایی، ارتباط دقیقی با شکل‎های اولیه‎ی این دو نخواهد داشت.

در ابتدا نیاز به بدوی‎ترین تبیین ممکن از پیکچرسکرا داریم: درانگلستانقرن ۱۸ تقریبامعادلهرجاییبودکهارزشنقاشیکردنداشت. طبق این تعریف ساده، پیکچرسک، منظره‎یی‎ست که در کمال جذابیت بصری قرار دارد؛ پس ساده‎ترین راه برای خلق یک نقاشی زیبا، بازنمایی یک منظره‎ی پیکچرسک خواهد بود. مهمل‎گوییِ (عاری از بار معناییِ منفی) ما راجع‎به پیکچرسک ازینجا آغاز خواهد شد: نمایش وفادارانه‎ی طبیعت در یک نقاشی، صرفن اثری راجع‎به زیبایی‎های بصری طبیعت نخواهد آفرید بلکه در این آثار، ناخواسته پای نشانگانی به متنیت آن اثر راه خواهد یافت که نامریی هستند؛ بدین‎معنی که نشانگان نام‎برده در خصیصه‎های تکنیکی اثر، آن‎چنان که باید قابل مشاهده نیستند اما در همین رویت‌ناپذیریشان است که فرآیند معنی‌سازی را طی می‎کنند. یک نقاشی از درخت‎های انبوه را فرض کنیم. این نقاشی به‎هرطریقی که کشیده شده باشد، به‎ناگزیر، فقدان را به‎نمایش خواهد گذاشت و به‎عنوان مثال، نمودِ تصویری این فقدان، چیستیِ حوادثی‎ست که لابه‎لای این درختان در جریان است. پس در یک نقاشی طبیعت،هرچقدر که تلاش کنید، باز هم چیزی نااندیشیده (و نه ناگفته) در آن شکل خواهد بست. دراینجا باید پرشی تئوریک صورت بدهم و سریعن بدین نتیجه برسم که: پیکچرسک، نمایش اندوهی حاصل از تاریخ رنجش‎های طبیعت است و این اندوه، نمی‎تواند صراحتن در این آثار نمود یابد اما مخاطبِ ایده‎آل را متوجه خود خواهد کرد. اما نباید دراینجا این مفهوم را به کاوش در تاریخ طبیعت ساده‎سازی کرد و لازم است در اینجا برای تصریح کردن مرادمان از"تاریخ رنجش‎های طبیعت"، از "تاریخ طبیعی" در معنای آدورنوییِ آن سخن به‎میان بیاوریم. می‎توان بحث را بدین‎طریق تفهیم کرد که تاریخ طبیعی، رویکردی طبیعت‎گرایانه به تاریخ زمین در تمامی ابعاد آن دارد. پس اثریکه به‎بازنماییِ وفادانه‎ی طبیعت پرداخته است، رنجش بشریت در طول تاریخ را نیز می‎تواند به‎تصویر بکشد که دراین‎صورت، بدان پیکچرسک خواهیم گفت. پیکرچسک دیگر آماده‎ست؛ حال باید این مفهوم را بر روی شعریت هوتن نجات پیاده‎سازی کنیم.

درابتدا شعری از هوتن نجات را به‎میان می‎آوریم تا گواهی باشد بر مدعایی که در ادامه خواهد آمد: "دریا/تاریکی شب را/پس می‎زند/شب در آستانه‎ی دریاست/دریا غوغاست/شب در آستانه‎ی فرداست/ستاره/سپیدی بامداد را حس می‎کند/و کوه‎ها رنگ برف دارد". نمایش رنجش بشریت در طرحی از طبیعت، نهایتن ما را به سمت تبیین کامو از افسانه سیزیف سوق می‎دهد؛ پوچی‎یی که ناگزیر است و سوژه انسانی در حصار آن گرفتار آمده است. پیوند این امر با کامو، دراینجا محکم‎تر می‎شود که سوژه انسانی، گرچه به‎پوچی آگاه است اما به‎سبب احترام به فردیت خود و وجودیت احتمالیِ امید، از بازتولید آن نیز دست نمی‎شوید و شعر هوتن نجات، برآمده از چنین روحیه‎یی‎ست. در اشعار هوتن نجات ساختی نسبتن دوبخشی وجود دارد؛ در بخش اول راوی در مقابل دامی از طبیعت قرار می‎گیرد و پس از پذیرش آن (مرحله بینابینی)، بر آن تقریبن غلبه می‎کند: "گفتم:/رفتن برای من ممکن نیست/اندوه مرگ بر جانم ریخت/و آنگاه/دانستم، شنیدم و دیدم/از خویشتن/ماندن را". شعریت هوتن نجات را خویشتن‎داری در برابر توده‎ها انباشته‎ست؛ خویشتن‎داری در برابر تهدید و ننگ. و در پس این آرامش نجواگرانه‎ست که او می‎تواند توده‎ها را به امید دعوت کند. واژه‎ی دعوت دراینجا نقش مهمی دارد. برای به‎نمایش گذاشتن این اهمیت، باید بگویم از چه واژه‎یی استفاده نکرده‎ام: امر! هوتن نجات، برخلاف شاملو که توده را به امیدواری امر می‎کند، مقتضیات جامعه را می‎پذیرد و درنتیجه خشم و ناراحتی آنان را ادراک کرده‎ست پس با متانتی آشکاره، وجودیت پارادایمی از دیگرنوع را به مردم، یادآوری می‎کند و ازینجهت او را می‎توانیم همسو و هم‎رویکرد با سهراب سپهری بدانیم. اما هوتن نجات با سپهری تفاوت مهمی دارد و آن این‎که سپهری به‎کلی در پارادایم امیدواری زیست می‎کند و چیستیِ وضعیت موجود را به‎هیچ گرفته‎ست اما هوتن نجات، طبیعت را در شکلی بدخویانه اما انعطاف‎پذیر تصویر می‎کند. درواقع اگر بخواهیم نام هوتن نجات را کنار کسی بنشانیم، بهترین گزینه آلبرکامویِ افسانه‎ی سیزیف است چراکه این‎دو درنجابتی پیکچرسک مشترک هستند. درانتها دوست دارم باز هم شعری از هوتن نجات را بیاورم چراکه نباید راجعبه هوتن نجات حرف زد، باید او را خواند: "نگاه کن به عمارت/که وقت خواب/با باد/میآمیزند/برو به اطاق/باران میبارد/صدای باران را بشنو/و بخواب".