شعری از حدیث سورانی

ممد و بچه ها می دویدند

  1. ۳ ماه،۲ هفته قبل
  2. ۰
حدیث سورانی
نوآوران -

هر چند که از تو نگویم

قند مکرر است جناب جیم

که آجر از دهان ما بر نداشته هنوز دو دست سرخش را

هر چه گفتیم این جا زمین است

سه حرف آخرش را درو کردیم

بابا ما مال جنوبیم

این دست ها مال شما به شرط شط

اصلا قول میدهم اشک دخترانم را

برای گلوی گرفته خوز

برای سرفه های از این پس

یادم نمیرود

مادر که مریض شد

نفت میچکاندیم روی نبضش

وبعد که به گونه هاش دست میزدیم

انگار دو بوته ی بی نظیر روییده باشد

شبیه خلیج می خندید

شبیه خرما داغ داشت

شبیه لاله سرخ

سرخ که می گفتیم

داد میزد که کو پسرم

که سال چند است حالا

چقدر گذشته و راستی

هشت بار

تند تند بهار آمد و کسی ندیدش

فقط گذشت از زیر خاک و بی لبخند

دلش میخواست تمام جنوب را خودکشی کند

به کوچه ی بچه ها که رسید

همه چیز خوب بود و

پسرک با یک دست و دو انگشت

نگاه ممد را نشانه گرفته بود

و او که هی نمی مرد

در ارتش بعد از ظهر قوی تر می شد

تا اینکه شبی بازی از لباس خودش بیرون زد

و عریان شد ودیدند همه

که بر سینه توپ و تانک بسته

دیدند چه اخم عمیقی دارد

و چند پوتین از شام قبل مانده به دندانهاش

ممد و بچه ها میدویدند

با دستهای که بی صدا تفنگ شده

جایزه نفت بود و مرگ

جریمه حی بود و ننگ

بچه جنوب باشی بلدی از تفنگ نترسی

و از سایه ننگ رد نشوی

نشدیم و بعد

چیزهای زیادی از هم گسست

و تنها کلمه ماند و

جناب جیم نون گاف...

میدانی که چقدر گذشته

و من هنوز بدم می آید حروف تو را به هم بچسبانم