داستانی از نازنین حاجی زاده

بخیه

  1. ۳ ماه،۳ هفته قبل
  2. ۰
نازنین حاجی زاده
نوآوران -

مرتبه ی چهارمی است که این بلا بر سر من می آید... اینکه می گویم بلا از آن جهت است که فکر می کنم دیگر باید کافی باشد ، این همه درد بس است و هر چیزی که این ویژگی را دارد یعنی آدمی دلش بخواهد که مورد مذکور از یک جایی دیگر تمام شود برای من از انواع بلا محسوب می شود. احساس خستگی می کنم و دلم می خواهد زمانی در حدود صد سال را بخوابم. می دانم که این خواسته قدری کلیشه ایست اما در حقیقت دلم می خواهد حداقل ده سال موقتا وجود نداشته باشم و وقتی بیدار می شوم دیگر نشانی از هیچ کدام از این محرک های افسردگی در اطرافم باقی نمانده باشد. تا بحال چهار حاملگی را پشت سر گذاشته ام ، هر مرتبه نوزاد مرده ای بدنیا آورده ام و این بار که از روی احتیاط عمل سزارین را به طبیعی ترجیح دادم تا دیگر بچه ام خفه شده متولد نشود، دخترم پیش از چهل روزگی درست در شب پانزدهم از دنیا رفت... برای این یکی حتی اسم هم انتخاب کرده و به اطرافیان هم گفته بودم که دلم می خواهد «ایوار» صدایش کنم. ایوار نامی است به معنی بعد از ظهر که آن را از یک گویش خاص وام گرفته ام و تلفظ دو حرف ابتدایی اش آوایی میان اِ و ای دارد. ایوار من موهای کمرنگی داشت که تقریبا می شد گفت از نوزاد های کچل محسوب می شود و من همیشه آرزوی داشتن یک نوزاد بی مو را داشتم با جمجمه ای گرد ، لبهای صورتی و ابروهایی کمانی شکل. بقیه ی اعضایش خیلی برایم مهم نبود که چه شکلی باشد اما این سه مورد را می خواستم که داشته باشد. هنوز نمی توانست دستانش را در هوا تکان دهد و تنها آواهایی کوتاه و نامفهوم از او می شنیدم. چشمان بادامی اش را که از خود من به ارث برده بود گاهی باز می کرد و به لبانش حالتی می داد که انگار دارد به من که مادرش هستم لبخند می زند و گرچه من می دانستم که در این روزها او فقط سایه ها را می بیند و قادر به تشخیص هویت ها و چیز ها نیست اما در قلبم حس می کردم که من تنها مادر در دنیا هستم که نوزاد چند روزه اش به او لبخند می زند.. شب پانزدهم ساعت 10 شب بود که ایوار من هر چه شیر خورده بود را بالا آورد ، بدنبال آن بدنش دچار تب شدیدی شد و من که هنوز درد داشتم و بخیه هایم کاملا خوب نشده بود او را بغل کردم و هر طور بود خود را به بیمارستان رساندم اما در راه کودک پانزده روزه ی من براحتی جان سپرد و من در آن لحظه حتی قطره ای اشک هم نداشتم که بریزم... از تاکسی زرد رنگ که پیاده شدم و در حالی که ایوار را سفت به خود چسبانده بودم راه می رفتم... از مقابل درب رودی اورژانس که نیمه باز بود گذشتم، از مقابل بوفه بیمارستان گذشتم، از پارکینگ هم گذشتم و به انتهای حیاط بیمارستان ، جایی که کنار دیوار یک باغچه ی کوچک وجود داشت، رسیدم. شال دور گردنم را باز کردم و روی زمین انداختم، ایوار را که بدنش کاملن سرد شده بود روی آن گذاشتم و شروع به کندن زمین کردم... ناخن هایم درد گرفته بود... وقتی عمق چاله ای که کنده بودم به نظرم مناسب آمد ایوار را با همان شال گردنم پوشاندم ، داخل چاله گذاشتم و روی او را با خاک نرم پوشاندم. کارم که تمام شد بالای سرش چمباتمه زدم و در دلم مویه کردم... چند ساعت را مویه کردم... هوا روشن شده بود که از بیمارستان با دستانی گِل آلود خارج شدم. تمام مسیر برگشت به خانه را پیاده راه رفتم و وقتی به اتاقم رسیدم لباسهایی را که شب پیش به تن داشتم، تماما دور انداختم تا همه را با آشغال های دیگر جلوی خانه بگذارم. یک لباس خواب راحت و سبک پوشیدم. ... خوابیدم.... چند ساعت گذشت...چند روز گذشت... 

 امروز متوجه شدم که انگار زخم عمل جراحی ام تیر می کشد و مور مور می کند. با خودم فکر کردم که لابد زخمم دارد خوب می شود پس جای آن را لمس کردم که در کمال ناباوری دستم از این تماس خیس و قرمز رنگ شد. انگار بخیه هایم داشتند یک به یک باز می شدند و از هم می ترکیدند. آنچه هستی مرا متصل به هم نگاه می داشت از هم گسیخته و پاره شده بود ، طوری که انگار از ابتدا چیزی وجود نداشته... تمام حافظه ام پاک شده و تنها دفتری سفید که حتی یک ورق هم از آن خوانده نشده در مقابل خودم می دیدم. سوار بر یک ماشین با سرعت بی نهایت شده بودم و از پنجره که بیرون را تماشا می کردم همه چیز به یک رنگ و به هم پیوسته از مقابل چشمانم بدون حتی پلک زدنی عبور می کرد. ترسیده بودم ، دهانم خشک شده بود و حتی در مورد توانایی ام در مورد ایستادن روی پاهایم تردید داشتم. لخته های سنگین و سیاه مدام از میان بخیه هایم بیرون می زد ، برای لحظه ای احساس ضعف شدید کردم و هر طور بود تصمیم گرفتم از جایم بلند شوم.... 115... 115... 115... آمبولانسی که هرگز نرسید و کودکم را نتوانست به موقع به بیمارستان برساند این بار هم نیامد... دیر آمد... اصلا نیامد.... همه ی بخیه ها دیگر باز شده بودند و هیچ پیوندی پوست و لایه های شکمم را به هم نمی چسباند. می دانستم که تصویری که در ذهنم نقش بسته هیچ ربطی با واقعیت ندارد اما فکر می کردم که همان لحظه است که تمام امحاء و احشائم بیرون بریزد و من مجبور می شوم تا از روی زمین جمعشان کنم. همه جا کثیف شده بود ، لخته های درشت و غلیظ به قطر یک سکه پانصد تومانی براحتی دیده می شد و همه ی چیز ها را رنگی کرده بود... زمان می گذشت و نه 115 و نه 116 و نه 117 و نه118 و نه... هیچ گاه نیامد و در دلم اما همچنان جای یک نوزاد خالی بود....