داستان - شهلا زرلکی

شب تاریک است

  1. ۳ ماه،۳ هفته قبل
  2. ۰
شب تاریک است
نوآوران -

همیشه به طرز مشکوکی فکر می‏کنی وقتی ثابت و ساکت نشسته‏ای جایی، باید کاری بکنی. این همه کاغذ تلنبار شده روی میز را کار به حساب نمی‏آوری. فکر می‏کنی باید چیزی بنویسی. خودکاری چیزی از دم دستت برمی‏داری و شروع می‏کنی. کلمه‏ای می‏نویسی و خط می‏زنی. دوباره همان کلمه را می‏نویسی چون فکر می‏کنی به اشتباه خطش زده‏ای. بعد صدایی می‏آید. صدای یک مرد که دارد داد می‏زند. دوره گرد دستفروش است. دستفروش‏ها لهجه‏ مشترکی دارند. همه شبیه هم. صدای دستفروش دور و محو می‏شود. بعد به کلمه‏ات فکر می‏کنی که دوباره نوشته‏ای. می‏خواهی داستان بنویسی اما کلمه‏ات مناسب شعر است. بهتر است شروع یک شعر باشد. اما تو داستان را ترجیح می‏دهی. داستان حرکت دارد. حرکت سریع از نقطه آ به نقطه ب و شاید نقطه پ. اینها را جایی خوانده‏ای. پس مرد را راه می‏اندازی. باید حرکت کند. مرد راه می‏افتد. مرد کلمه‏ای است که در موردش شک داشتی. دیگر نداری. چون مرد راه افتاده است. از روی نیمکت کنار جاده بلند شده و راه افتاده است. نیمکت چوبی و قدیمی است. اما جاده قدیمی نیست. آسفالتش تازه است. این جاده را تازه اینجا کشیده‏اند تا مرد تو، کلمه تو، از وسط آن راه برود. مرد خسته به‌نظر نمی‏رسد. فقط کمی پیر است. دوست داشتم جوان باشد اما پیر است. می‏شود جوانش کنم. اگر کنار مرد یک جوان بنویسم درست می‏شود. مردم جوان شد. مرد جوان از روی نیمکت بلند می‏شود و راه می‏افتد. خیلی وقت است کنار جاده روی نیمکت ساکت و بی‏حرکت نشسته است. حالا بلند می‏شود و می‏رود وسط جاده. می‏ایستد و به دوردست نگاه می‏کند. به عقب. در دوردست کسی را نمی‏بیند. بر می‏گردد. راهش را می‏رود و سوتش را می‏زند. راه می‏رود و سوت می‏زند. این وضعیت چند دقیقه‏ای ادامه دارد. نمی‏شود همین طور تا ابد کنار جاده راه برود و سوت بزند. باید کاری بکند. باید از نقطه آ برسد به نقطه ب و اگر شد به نقطه پ. اما نمی‏رسد. این طور که این مرد راه می‏رود و سوت می‏زند به هیچ کجا نمی‏رسد. از من کار زیادی ساخته نیست. من اینجا نشسته‏ام روی صندلی، پشت میز کارم. کاغذها روی میزم تلنبار شده‏اند. کارهایی‏اند که باید انجام شوند. پرونده‏هایی‏اند که باید شماره و مهر بخورند. نمی‏توانم برای مرد کاری بکنم. از هم فاصله زیادی داریم. صدای سوت مرد پیچیده توی سرم. دارد سوت می‏زند و راه می‏رود. وقتی راه افتاد معلوم بود که دیگر ایستادنی در کار نخواهد بود. آن طور که از روی نیمکت بلند شد، آمد وسط جاده ایستاد و به دوردست پشت سر نگاه کرد، فهمیدم که این مرد هیچ‌گاه نمی‏ایستد. وقتی به کاغذها و پوشه‏های روی میزم نگاه کردم، دریافتم که این مرد هیچ وقت متوقف نخواهد شد. کسی نیست او را وادار کند که بایستد. نه ماشینی از این جاده می‏گذرد و نه هیچ انسان و حیوانی. این طرف و آن طرف جاده هم تا چشم کار می‏کند بیابان خالی است. مرد جوان با سر و وضعی معمولی کنار جاده راه می‏رود؛ سوت‏زنان و بی هدف. فکر هیچ چیز را نمی‏توانم بکنم. دوست ندارم کسی بداند مردم، کلمه شاعرانه‏ام چه لباسی پوشیده است. شلوارش چه رنگی است و پیراهنش نخی است یا کاموایی. وقت زیادی هم ندارم برای توضیح دادن این مسائل بی‏اهمیت. باید به کاغذهای روی میز هم حواسم باشد. و صدای مردی که آن بیرون، پشت این دیوار نشسته و منتظر است پرونده‏ها را برایش ببرم. مرد پشت دیوار رئیس است. سوت نمی‏زند و راه نمی‏رود. همین طور سال‏ها می‏نشیند. می‏نشیند و به در رو به رویش خیره می‏شود تا در باز شود و کسی برود تو. سینی چای به دست یا پرونده به بغل. مرد منتظر می‏ماند تا کسی چیزی برایش ببرد. او منتظر است و اگر دیر شود عصبانی می‏شود. باید پرونده‏ها را بردارم و به اتاقش ببرم. مردم همان طور سوت زنان روی جاده قدم می‏زند. خسته نمی‏شود. جوان است. خیالم راحت است که جوان است و به این زودی‏ها از راه رفتن خسته نمی‏شود. عصبانی هم نمی‏شود. چیزی برای عصبانی شدن در آن جاده وجود ندارد. خواسته‏ام خالی باشد. ساکت و خلوت. پرنده پر نمی‏زند. آسفالتش تازه است اما ماشینی رد نمی‏شود. خواسته من بوده. در آن جاده همه‏چیز مطابق خواسته من است. خواسته‏ام آسفالتش کنند اما ماشینی از آن جا رد نشود. تا من نخواهم چیزی تغییر نخواهد کرد. مرد، کلمه رام و آرامی است در آن جاده دور افتاده ساکت، جاده من. مرد من. کلمه من. حکومت من. نقطه‏ای که گذاشته‏ام جلوی فعل مرد بزرگ شده. هر لحظه بزرگتر می‏شود. یک دایره سیاه است. آن قدر خط دایره‏وار تو در تو کشیده‏ام که نقطه شده یک حفره سیاه. مثل چاله‏ای کوچک در شب. در بیابان. مرد پشت دیوار عصبانی است. صدایی می‏آید. دارد کشوها را به هم می‏ریزد. دیر شده. صبرش تمام شده. از نشستن خسته شده. کار پوشه‏ها تمام است. خیلی وقت است تمام شده. پوشه‏ها را برمی‏دارم و می‏روم. در اتاق مرد را که باز می‏کنم به شب می‏خورم. پنجره اتاقش بزرگ است و رو به روی در. اول که وارد می‏شوی پنجره را می‏بینی و بعد مرد منتظر را که میزش پشت به پنجره است. شب را که می‏بینم یاد مردم می‏افتم و مضطرب می‏شوم. مرد نزدیک چاله سیاه است. نزدیک حفره خالی. فقط سه کلمه با آن فاصله دارد. شب تاریک است و آن جاده خلوت چراغ ندارد. یعنی نخواسته بودم داشته باشد. مرد منتظر عصبانی است. دیر شده. همه رفته‏اند. من مانده‏ام و مرد منتظر عصبانی. مرد بلند می‏شود و چراغ اتاق را خاموش می‏کند. تاریک است. همه جا تاریک است. جاده تاریک است. صدای سوت زدن مرد می‏پیچد توی تاریکی. خش خش حضور مرد نزدیک می‏شود. همه رفته‏اند. اینجا تاریک است. می‏ترسم و صدای سوت زدن مرد ناگهان قطع می‏شود. حفره سیاه سه کلمه با مرد فاصله داشت. فقط سه کلمه: جاده تاریک است.