یادداشت سوسن شریعتی در باب تناقض نگاه روشنفکری به دکتر علی شریعتی

شریعتی هنوز خوانده نشده‌است

  1. ۳ ماه،۲ هفته قبل
  2. ۰
شریعتی هنوز خوانده نشده‌است
نوآوران -

 روشنفکری ما با شریعتی نزاع داشت و دارد به نظر من ربط پیدا می کند به موقعیت روشنفکرانِ ما و نه روشنفکری. از روشنفکر همچون صدای وجدان عمومی، دانای کل، دارنده نگاه کلان به جامعه وآینده اش غالباً این انتظار هست که درک مشخصی از هم اینجا و هم اکنون داشته باشد: از دوست و دشمن، از اولویت ها، صف کشی ها...هم درست است و هم غلط است. روشنفکران نیز از این پروسه «شدن ِ من» و یا «ما» جدا نیستند و نبوده اند. همچنان که جامعه در حال گذار است همچنان که این « منِ» پر تنش در حال شکل گیری است روشنفکر هم مبتلا به همین ابتلا بوده است و در نتیجه بیلان و موضع گیری یک دست و یکپارچه نداشته است؛ نه بر سر مفاهیم و ایده ها و نه بر سر اشخاص و پروژه هایشان. بر سر انقلاب ایران، در همان آغاز، از فوکو بگیرید تا دکتر شایگان و کانون نویسندگان و... اجماعی وجود دارد بر سر سر زدن آلترناتیوی جدید که قرار است نه شرقی باشد و نه غربی.

همین چند وقت پیش در بنیاد شریعتی درباره کتاب غربزدگی جلال آل احمد صحبت بود. در سال 47 و 48 شریعتی بر بالای تریبون حسینیه به نقد نوعی نگاه درباب خویشتن باستانی و تاریخی که توسط دربار هم دامن زده می شد می پردازد و در ادامه، همین نقد را به مفهوم غربزدگی می کشاند. یکی از حضار که از این سینه چاکان جلال آل احمد بوده است و گمان برده که شریعتی دارد به آل احمد نقد می‌کند و دست به قلم هم بوده مقاله ای تند علیه شریعتی به مجله فردوسی می دهد که چاپ هم می شود با این مضمون که این آخوند مکلا به خودش اجازه داده به آل احمد حمله کند و غربزدگی او را زیر سوال ببرد. ظاهراً در آن ایام بر سر مترقی بودن ایده غربزدگی اجماع عمومی روشنفکران بوده است و شائبه نقد از سوی شریعتی قابل تحمل نبوده است. شریعتی این نامه را در فردوسی می‌خواند و بعد در نامه ای به عباس پهلوان می‌خواهد که جواب او را هم چاپ کنند. مضمون نامه خیلی جالب است: پس از تعریف از مجله فردوسی و...با همان طنز همیشگی‌اش تعصب این دوستدار آل احمد را با برخی از متعصبین که شلوغ می‌کنند مقایسه می‌کند و ابراز تاسف می‌کند که پیشداوری‌اش مانع از این شده که بفهمد که اتفاقا با آل احمد هم موضع و هم جبهه است. این نامه خواندن دارد. اینها را از باب مثال آوردم. می بینیم موضوعی به نام غربزدگی که امروز از دلایل اصلی نقد آل احمد و‌ای بسا شریعتی است در سال 47 مورد اجماع اکثریت روشنفکران بوده‌است. و از اتفاق شریعتی است که تذکر می‌دهد و متلک می‌گوید که مواظب باشید بازگشت به «خویش»، بازگشت به «خیش» نشود.

برخورد روشنفکران با شریعتی البته یکپارچه نبوده است و دستخوش قبض و بسط نظری خودشان بوده است و در دو برش باید بررسی شود. برش اول به زمان خود شریعتی برمی‌گردد. در آن زمان به نظر می آید شریعتی توسط روشنفکران نادیده گرفته می شود، یا به دلیل اینکه مذهبی است، یا برای اینکه منبری است یا شاید از دایره نفوذ او در میان جوانان خبری ندارند. یا بی‌اطلاعی است یا عامدانه نادیده گرفته می‌شود. نقد علی اکبر اکبری را داریم که از منظر چپ در کتابی به نام «چند مسئله اجتماعی» شریعتی را نقد می‌کند (که البته بیشتر هتک است)و تک نمونه‌هایی از این دست. جلد دوم «طرحی از یک زندگی» به همین موضوع اختصاص دارد. حجم حملات از جبهه سنتی‌ها بسیار بیشتر است از نقد و یا تایید روشنفکران. به نظر می آید بیشتر از روشنفکران، این روحانیت سنتی است که متوجه پروژه شریعتی و عوارض آن است و البته ساواک. شریعتی دانشگاه را رها می کند و به حسینیه ارشاد می رود. این را هم می گویند که مثلاً شریعتی منبری شده است و یا آخوند منبری است و...شوخی بزرگی است البته. تقریباً تمام کسانی که در حسینیه ارشاد پای اصطلاحا منبر شریعتی می نشینند دانشجویند (اسناد ساواک این را نشان می‌دهد) چرخش شریعتی از آکادمی به منبر نیست، یک جور به قول امروزی ها آکادمی موازی است. در اسناد ساواک ثبت شده است: فقط چهار هزار دانشجو برای کلاس های تاریخ ادیان شریعتی ثبت نام کرده اند. تاریخ ادیان هم عبارت است از تاریخ ادیان غیر ابراهیمی(تائویزم، هندوئیزم و...).

برش دوم نقدهایی است که روشنفکری در حال ِ شدن پس از انقلاب به شریعتی و پروژه او می کنند. نقدی با تاخیر و به دنبال سرخوردگی از انقلاب . نقدی که به نوعی سورپریز شدگی بر می‌گردد. شریعتی ای که تا کنون نادیده گرفته می شده ناگهان می‌شود بهانه ای برای نقد تجربه انقلاب اسلامی. شریعتی در دسترس است و نقد او بی خطرتر. پروژه اجتماعی رفرم دینی از سوی شریعتی که برای شریعتی پیش شرط مدرن شدن ما بوده است و از همین رو در قبل از انقلاب موجب اختلافش با بسیاری از جمله با روحانیت سنتی بود با بنیادگرایی اسلامی و یا آنچه که غربی ها نامش را اسلام سیاسی گذاشتند همخوانی شد و طبیعتاً شریعتی را نقد کرد. باز هم با تاخیر بسیار. از یکی از روشنفکران منتقد شریعتی همین را پرسیدم: چرا زودتر نقد را شروع نکردید؟ و البته پاسخ همان بود. نفس این بی اعتنایی به اتفاقی که به لحاظ فرهنگی دارد می افتد نقطه ضعف بزرگی است برای روشنفکری، به خصوص که آن اتفاق را منفی بدانیم. شریعتی در همان زمان-نیمه اول دهه پنجاه-هم مورد استقبال وسیع و نیز هجمه وسیعی قرار گرفته بود. در هر دو برش شریعتی خوانده نشده است.