نسبت جهان امروز و جریان شعر ساده

مخاطب خودش تشخیص می دهد چه اتفاقی رخ داده است

  1. ۳ ماه،۱ هفته قبل
  2. ۰
محمد شمس لنگرودی
نوآوران -

محمد شمس لنگرودی:شعر برای من یک امر ناخودآگاه است، ناخودآگاه هم به معنای ناآگاهی نیست، بلکه پدیده ای متکی بر آگاهی است. بر مبنای کیفیت خودآگاه ست که ناخودآگاه شکل می‎گیرد، منتها مکانیزم آن برای افراد روشن و مشخص نیست. شعر محصول همین ناخودآگاه است. یعنی نوعی خواب است که در بیداری بر ما می گذرد. و این مخاطب است که باید تشخیص بدهد چه اتفاقی در حال رخ دادن است. مثلا وقتی کتاب آواز فرشته های بی بال را منتشر کردم خانم دکتر مریم اسحاقی تلفنی به من گفت که در 71 شعر مجموعه "آوازهای فرشته‎ی بی بال" 51 بار نام انواع پرنده ها به کار رفته است. واقعا این موضوع را قبل از این نمیدانستم. حالا علت این موضوع چیست، نمی دانم. بنابراین اینکه یک تقدیرگرائی در شعرم وجود داشته و اینکه آیا هنوز هم حضور دارد یا نه را نمی‎دانم. منتها یک چیز را می‏دانم و آن این است که آوازهای فرشته‏ی بی بال، محصول یک دوره‏ی نه چندان شاد زندگی من بود و شاید به همین دلیل نامش آواز فرشته‎ی بی بال شده است. به نظرم آدمی در هستی خیلی موجود درمانده و بیچاره‎ایست حتا بیچاره‎تر از سایر حیوانات! چراکه حیوان ظاهرا تصور و توهمی نسبت به زند‏گی ندارد، اما انسان خودبه‏‎خود خود را اشرف مخلوقات می‎داند. و خیلی غم انگیز است موجودی که تا این حد در ضعف به سر می‎برد که یک قطره آب می‎تواند در گلویش باعث مرگش باشد، خودش را اشرف مخلوقات تصور کند. بنابراین موضوع اسیر بودن انسان در پهنه‎ی هستی، هنوز از مشغله های من است.اما گاهی به این قضیه با رویکردی خوش‎خویانه‏تر نگاه می کنم که عموما هم اینگونه است، اما در این کتاب این خوش‏خویانه دیدن ، کمتر وجود داشت.  

شاعر محبوب و استاد من در زند‏گی، حافظ شیرازی است،به خاطر همین نگاهش به زندگی: ساقیا مهلت امروز به فردا مفکن... در شعرهای حافظ است که سعی در هماهنگ کردن تدبیر و تقدیر را می بینیم. نتیجه‎ی حرفم این است که آن اعتقادِ تقدیری در روزهای نوشتن شعرهای این دفتر هم در من وجود داشته اما با رویکردی کمتر خوشخویانه و امیدوارانه.

 ما با تزریق شادی‎های خودخواسته در این جهان زنده‎ایم،واگر به حال خودمان رها بشویم، مثل یک شیشه فرو می‎افتیم و می شکنیم. این وضع اضطراب‎آلودی که در زنده‎گی همگانی ما وجود دارد، غیرانسانی است. و غیر انسانی نه به مفهوم عاطفی و اخلاقی آن، بلکه اصلا برای انسان نیست. یعنی از قدرت تحمل انسان خارج است. این همه بیکاری، این همه اعتیاد، این همه اضطراب بیرون از تحمل آدمی است. ما به ضرب و زور و تزریق شادی و امید زنده‎ایم. و هنر نتیجه همین ناکامی و اضطراب است. به قول نیما که می گوید زاده اضطراب جهانیم...زیر ساخت شعر من هم هرگز از اندوه خالی نبوده است. به همان دلایلی که عرض کردم. گاهی سرنخ زندگی از دست ما خارج می‎شود. در کتاب "لب‎خوانی‎های قزل‎آلای من" نوشته‎ام: «تمامی روزها یک روزند/ تکه تکه میان شبی بی‎پایان». در مجموعه "آوازهای فرشته‎ی بی بال" شب‎های زند‎گی بیشتر به چشم میخورد، و این دلیلی جز رسوب مشکلات همین سالها نمی‎تواند باشد. مشکلات اجتماعی در این سالها انگار یک جورهایی طبیعی شده است و ما سعی می‎کنیم غیرطبیعی خودمان را نگه داریم و منطبق با این مشکلات نفس بکشیم.

بعد از نیما هر جریانی که در شعر ایجاد شد می باید تکلیفش را با نیما مشخص می کرد. یا به موازات نیماست یا رودر رویش. هیچ جریانی در هوا پیدا نشد. مثلا «هوشنگ ایرانی» که از شاعران بالقوه خوب ما بود در گفتمان پرخاشگرانه با نیما پیدا شد، یعنی آگاهانه نخست سعی کرد تکلیفش را با او در مقالاتش روشن کند. شاملو، فروغ، نصرت، اینها به موازات نیما حرکت کردند. چون نیما اساس شعر ایران را متحول کرد. من هم که به طریقی تحت تاثیر زیبائی شناسی هوشنگ ایرانی هم بوده ام آبشخور شعرم نظام زیبائی شناسی نیماست. من اعتقاد به دیالکتیک دارم. من هم مثل نیما اعتقاد به نوعی نظم در هستی و زندگی دارم. من به فرمی که نیما اشاره می‎کند پایبندم، حتی در شعر بلند "قصیده‎ی لبخند چاک چاک" که شعری پازلی و غیرنیمائی است تحت تاثیر افکار و تملات نیما هستم. بعدتر بود که رفتم به سمت شعری که حالا اصطلاح شده است "شعر ساده".

 سال ها پیش در یک گفتگو با یزدان سلحشور و مهرداد قاسم‎فر در روزنامه ایران اعلام کردم: «من دیگر نمی‎خواهم شاعر نخبگان باشم.» و این گویا اولین جرقه‎ئی بود که بعدها به ساده‎نویسی موسوم شد. طبیعتن منظور من از شعر ساده هرگز شعر ساده‎لوحانه نیست. همانطور که گفتم اساتید من حافظ و سعدی هستند. مگر حافظ و سعدی ساده‎لوحند؟ حالا زیاد از سوال اصلی شما فاصله نگیرم و بر‎گردم به آن. ببینید شعر نیمایی شعریست که ساختارش به قول خودش "عضویک" است و مجموعه این اعضاء پیکره‎ای می‎سازد به نام شعر نیمائی. من تا "قصیده‏ی لبخند چاک چاک" همان فرم اصلی نیمائی را تبعیت می‎کردم. در قصیده‎ی لبخند چاک چاک، آمدم منظومه‏ای پازلی نوشتم. یعنی تکه‏های پراکنده‎ای که وقتی کنار هم قرار می گیرند صورت واقعی فرمش را نشان می دهد. این کتاب با استقبال خوب منتقدین مواجه شد. اما چیزی که من می خواستم، خوشامد منتقدین نبود استقبال مخاطبانم بود.دنبال مکانیسمی گشتم که مرا بدان سو هدایت کند تا این که نمود و ساز و کارش را در شعرهای حافظ یافتم. شعری به قول حافظ ساده اما بسیار نقش. شعری که به ظاهر ساده است اما از ریزبافت های زیاد شکل یافته است.و هر چه دقایق شعری است در درون آن است.