داستانی از نسترن مروجی

«عالیه خانم»

  1. ۳ ماه،۲ هفته قبل
  2. ۰
نسترن مروجی
نوآوران -

همین که صبح شنبه زنگ بزنی به محل کارت و با سر هم کردن چهار پنج تا دروغ و راست به سرپرستت و مدیرِ سرپرستت و رییسِ مدیرِ سرپرستت کل روز را مرخصی بخواهی چنان اضطراب و هیجانی را زیر پوستت تزریق می کند که با سرعتی باورنکردنی دل از رختخواب بکنی و خودت را به عمه عالیه برسانی . از روزی که مرتضی خان مادرِ هشتاد و چند ساله اش را به آسایشگاه کهریزک سپرد و به همراه همسرش برای همیشه راهی کانادا شد حدود پنج سال و نیم می گذشت و در این مدت من بیشتر جمعه ها سری به عمه عالیه می زدم . عمه پدرم بود و یک جورهایی مثل مادربزرگم . تا یکی دو ماه پیش از آن شنبه، دیدارها به مرور خاطرات و عکس ها می گذشت و همه چیز طبق روال عادیِ گذر زمان و تحلیل رفتن جسم عمه بود . حواسش اما به قول پدرم مثل ساعت دقیق بود و مو لای درزش نمی رفت . عکس های قدیمی را روی تبلت نشانش می دادم و او فوری نام تک تک زنده ها و مرده ها را به انضمام دو سه تا خاطره و داستان هیجان انگیز از هر کدام می گفت و می خندید و می گریست . کم کم داشتم از خاطرات و داستان هایش یادداشت بر می داشتم . جان می داد برای یک داستان بلندِ پر ماجرا و بلبشو . حسابی جذب ایده داستان شده بودم که یک روز هنگام تماشای عکس ها گفت : " حیف که اون روزا امکانات فوتوگرافی خیلی کم بود . تو همه عکسا کنتراست افتضاحه . رزولوشنِ این ماسماسک تو هم که خیلی پایینه "

بعد عینک را از روی چشمش برداشت و چندتا فوت روی شیشه اش کرد و صورت من را که با چشمان از حدقه درآمده زل زل نگاهش می کردم نوازشی کرد و گفت : " به جای این اسمارت واچی که خدا تومن دادی بستی به مچت یه تبلت ده اینچیِ با کیفیت بخر که نه من کور شم نه خودت . حالا پاشو برو که از خستگی چشات مثل وزغ شده "

چبزهایی که شنیده بودم را به هیچ کس نگفتم و جمعه بعد با تبلت و لپ تاب رفتم کهریزک . سر راه دو کیلو بستنی سنتی هم برای عمه عالیه و دوستان نزدیکش خریدم . زانو درد داشت و چند شب خوب نخوابیده بود . پیاله بستنی را که به دستش دادم پشت چشمی نازک کرد و گفت : " خیر ببینی عمه . غر نمی زنما ولی به سن و سالم نگاه نکن . بجای این اگه چنتا اسکوپ میوه ایشو می آوردی بیشتر دوست داشتم " و بعد زیر نگاه خیره من دندان های مصنوعی اش را در دهان گذاشت و تا آخر بستنی را خورد .آن روز یکی دو ساعت بیشتر از همیشه ماندم تا چندتا از عکس های قدیمی را با فتوشاپ هزارجور تغییر دهد و به قول خودش پروفایل پیکچر درست کند در حد لالیگا. انصافا هم کارش تمیز و قابل قبول بود . یکی هم برای من درست کرد بسی زیباتر و دل فریب تر از خود واقعی ام .

این دیگر چه کوفتی بود ؟ شاخه پیشرفته ای از آلزایمر ؟ تا جایی که من می دانستم آلزایمر آدم را می برد به سال های دور از زندگی خودش . مثلا به سال های کودکی یا جوانی . حالا من با موردی مواجه بودم که انگار رفته بود به آینده ای که در واقع هرگز تجربه نکرده بود . یا من این طور فکر می کردم . همان شب که برگشتم انباری را زیر و رو کردم و لوله چوبی قلیان قدیمی عمه را که در سال های کودکی ام همراه همیشگی اش بود پیدا کردم . شاید با دیدن این لوله چوبی کنده کاری شده دچار شوک مثبتی می شد و همه چیز در جهت یک آلزایمر معمولی و قابل درک پیش می رفت . شنبه را با همان مصیبتی که گفتم مرخصی گرفتم و خودم را به آسایشگاه رساندم . دردِ زانو چنان امانش را بریده بود که پزشکان مجبور به تزریق مسکن های قوی شده بودند . خواب عمیقی بود و ماندن فایده نداشت . لوله قدیمی را به مدیر بخش، خانم صفایی دادم و از خیر مرخصی گذشتم و رفتم سر کار . عصر در راه خانه بودم که خانم صفایی تماس گرفت و با صدایی گرفته خبرداد که عمه عالیه یک ساعتی را بیدار بوده و دوباره خوابیده اما متاسفانه به رحمت خدا رفته . جسمش این اواخر بسیار تحلیل رفته و احتمالا حمله قلبی هم داشته . در آخر هم اضافه کرد که عمه خانم لوله قلیان را که دیده اند فرموده اند به آزی جانم بگویید این دودوک* رو از ارمنستان خریدم . هفته دیگه دفترچه نت خودمو بیاره چندتا آهنگِ باحال براش بزنم .

*دودوک : نوعی ساز بادی ارمنی