دو شعر از ماندانا پیر زاده

راه رفتن و حادثه

  1. ۳ ماه،۱ هفته قبل
  2. ۰
ماندانا پیر زاده
نوآوران -

1.

کدورتی غلیظ

بر پنجره پرده می کشد

تا من

فریب هیچ بهاری را نخورم و

یادم باشد

که فصل اول دلم

همیشه پاییز است

و باید کوچید

به عمق نامبارک دیار فراموشی..

در لحظۀ زُلال دلتنگی امّا

واژهٔ پُرحرف علاقه

مشت شعرم را

باز می کند به اشتیاق ماندن

تا هیچ کفشی

سر به راه رفتنم نشود..!

2

وای که اگر تو بیایی

تازه من شاعر می شوم..!

به گیسوان هزار بید پریشان شانه می زنم

در ساغر صبح

گل سرخ می نوشانم ات

در پیش نگاهم

دریچه ای باز می شود

رو به تمام اتفاق های ناممکن

و نبض زمان آنقدر تند می زند

که زمین پُر از طلوع

پُر از غروب می شود

وای که چقدر

واژه ی بی بهانه از جانب زلال علاقه ام

سمت کنار تو بوزد..

و این کم حادثه ای نیست..!