شعری از آرش نصرت اللهی

بیل و کلنگ

  1. ۳ ماه،۲ هفته قبل
  2. ۰
آرش نصرت اللهی
نوآوران -

ساعت¬ها از آخرین کلمه، گذشته بود

ساعت¬ها از آخرین ضربه

کلنگش رابرداشت و

به گذشته برگشت:

- در من لخته¬لخته خیال بود

در توتاریکی رنگ¬ها را سرمی¬کشید

در تاریکی...

حرفش را برید، آن که بیل¬اش را در تاریکی فرو برده بود:

- در تاریکی، کلمه¬های¬مان را مخفی کردیم

مخفی کردیم و نشستیم

در تاریکی، تاس¬های¬مان بر هوابود سال¬ها

نشستیم جفت شش بیاید!

سال¬ها

گذشته¬ها از برابر کلنگ¬به¬دست گذشتند:

- سال¬ها

همان سال¬ها که پرچم، پیراهن سرزمین بود

پاره¬پاره بر میله¬های تنها

همان سال¬ها که لبخند در بند بود

همان سال¬ها کهایستاده ایستاده با زره و کلاه¬خود آهنی

در دو سوی هر دری

بیلش را از تاریکی درآورد:

- برگشتیم، از برابر هر دری

دریچه¬ی درد در توآواز پنهان در من

همراه کلنگش،از گذشته برگشت:

- آواز پنهانت رابیرون بیاورگاهیدر تاریکی هرچند

صدا از تو برخیزد

کلمه از کتیبه

بیلش را روی تاریکی کشید:

- «هه»، در تاریکی هرچند

در ترس

در دیر

در بن¬بستِ کوچه¬ی دررفته از بگیر و ببند

یادت هست؟ در پی پس گرفتن پرچم...

کلنگ¬به¬دست، دستش را گرفت:

- یادم هست، در پی تهِ تاریکی در تاریکی

بلند شو

بلند شو، حرف بس است

دوباره بیل دوباره کلنگ دوباره تاریکی سفت است

- دوباره؟!... دوباره سرزمین... دوباره «می¬کَنیم»؟!

کار دیگری نیست؟

جای دیگری؟

- چه جایی؟! که هر جا پر از گذشته است

چه کاری؟!که چیزی نمانده تا کلمه¬های مخفی

که چیزی نمانده تا خیال¬های من جاری

که چیزی نمانده تا رنگ¬های تو پیدا

که چیزی نمانده

بلند شو

بلند شو دوباره بیل دوباره کلنگ.