نقدی به نقد مطبوعاتی

دست و دلی که نمی رود

  1. ۳ ماه،۱ هفته قبل
  2. ۰
دست و دلی که نمی رود
نوآوران -

مدتی است که نمی توانم به صورت جدی بنویسم. مدتی است که دستم می لرزد، دلم پا پس می کشد. از طرفی دلیل‌اش را متاسفانه می دانم و از طرفی هم با خودم رو راست نیستم و دلیل اش را نمی‌دانم. به حالتی برزخی دچار شده ام که بیرون آمدن از آن برایم سخت و نفس گیر شده است. از سویی می دانم که مشغله های بسیار، مرا به خود کشیده و وقت خوش و آسوده ای برایم باقی نگذاشته است. و از سوی دیگر، می دانم؛ از فضای هنر دلخورم وقتی جماعت به اصطلاح هنرمند نون کپک زده تعریف های بی جهت به هم قرض می دهند و سر فرصت از هم پس می‌گیرند.

می دانم؛ از فضای نوشتن و نقد هنری دلخورم وقتی می شنوم و می بینم که کلمه جایی قرار می‌گیرد که پیش از آن پولش پرداخته شده باشد و اثری، اثر می شود و هنرمندی، هنرمند که پیش از آن حساب و کتاب اش را با نویسنده سطور نقد روشن کرده باشد.

می دانم؛ مخاطب سطحی شده است و هنرمند برای آنکه دلش را به دست بیاورد آنقدر خود را خمیده کرده است که کاملا در اثر شکسته و از دست رفته است.

می دانم؛ سنگ های کوچک که در ارتفاعی محدود پرتاب می شوند جلوه و سر و صدای بیشتری دارند و بیشتر دیده و شنیده و تبلیغ می شوند و حرف ها و کارهایی که عمق دارند و چون عمق دارند، جنجال کمتری به پا می کنند، دیده و شنیده نمی‌شوند یا به سرعت به دلیل دامنه تغییرات دور از دیدشان، فهمیده نشده، دلسرد گونه رها می شوند.

می دانم؛ خلاقیت نیازمند به دانستن و خواندن و دیدن و درست دیدن دارد و چون زحمت دارد، کنار گذاشته شده و کپی کردن که آزمون خود را پس داده و جامعه‌ای که خود افتد و دانی و آن را بهتر می‌پسندد، دستور العمل فراگیر تولید اثر هنری می شود.

و یک می دانمی؛ که دوستی که سابقه طولانی در مطبوعات دارد چند ماه پیش مرا نسبت بدان آگاه کرد و بعد به وضوح خود شاهد اش بودم. او گفت: همه مثل تو ببو گلابی نیستن که هر هفته نمایشگاه های مختلف را بروند و برای هر کس و ناکسی که دوست داشتند و برایشان حرفی داشت، بنویسند. هر کس دست اش جیب اش رفت، یا خدمتی متقابل برای اش انجام داد، ان وقت لطف کرده به نمایشگاه‌اش می روند و در مدح و سنایش چیزکی می‌نویسند.

همین گفته و می دانم ساده، مثل سمی به درون خون ام نفوذ کرده و شش ماه است دست و دلم را از کار انداخته است. منی که روزی می نوشتم؛ بیماری کاتالپسی دارد جامعه را زمین گیر می کند، خودم نمونه بارز یک مبتلای جدی این بیماری شده ام و بیش از آنکه به نوشتن جریح تر بشوم، باعث شده است مطلقا چیزی ننویسم.

بخش تراژیک ماجرا اینجاست که دقیقا نمی دانم از چه چیز ناراحتم. مشغله کاری است که نمی گذارد، یا چون مثل آنها نیستم، یا اینکه چرا جامعه نگاه و نقد و نظر‌اش را می فروشد. یا شاید از این ناراحتم که خلاقیت به واسطه این سم مهلک، اول شهید عرصه هنر و جامعه شده است و دور تسلسل بیهودگی و تکرار و کپی، هنر و در قواره بزرگ تر فرهنگ ما را مثل علفی هرز در اختیار گرفته است.

میان این می دانم ها و نمی دانم ها مدتی است کودک وار و آونگ گونه می روم و می آیم و به تک تک اتفاقات این روزها فکر می‌کنم که چقدر همه چیز ما به همه چیزمان می آید و این هارمونی خود می تواند به مثابه یک اثر هنری تلقی گردد که تمامی یک جامعه دست به دست یکدیگر داده‌اند و آن را به وجود آورده اند و به سمت پرتگاه می کشانند. که قطعا من نیز در این اثر هنری نامیمون یه نقاب نشسته، سهمی دارم.