عباس صفاری در گفت‌وگو با «نو آوران» انتقاد کرد:

تفنن با زبان فارسی در غرب

ادبیات مهاجرت در واقع یکی از مضامین انضمامی ادبیات به اصلیت بومی آن می تواند باشد که در ایران و خصوصا در دوره‌پهلوی این نوع از ادبیات با مهاجرت برخی از نویسندگان و شاعران شکل گرفت و تا امروز و زمان حال نیز این جریان یکی از جریانهای ادبیات ایران به شمار می آید. اما نکته ای که در این مسأله نهفته است این است که بسیاری از شاعران و نویسندگان ایران با تغییر موقعیت جغرافیایی و تغییر جهت زیستی با یک شکاف بزرگ میان متن و مخاطب مواجه شدند و کمتر شاعر و نویسنده ای را در این جریان می توان موفق دانست.

  1. ۳ ماه قبل
  2. ۰
تفنن با زبان فارسی در غرب
نوآوران -

 نمونه دور این مسأله مثلا می تواند «بزرگ علوی» یا م«محمد علی جمالزاده» باشد و یا در شاعران «ایرج جنتی عطایی» و «رضا براهنی» که دومی البته شاعر جدی و قابل اهمیتی حتی در دوران حضورش در ایران نبود و نمی توان او را در این فهرست قرار داد و با اغماض نامش را به میان می آورم. رابطه سنت و مدرنیته و تاثیر این مقوله در واقع بیشتر در نوع ادبیات مهاجرت می تواند خودش را به وضوح آشکار کند و در این رابطه یکی از موفق ترین شاعران مهاجر ایران عباس صفاری است که هرگز مرعوب تغییر جغرافیایی و مکانی نشده است و منتقدانش در خارج و داخل ایران بیشتر به یک شوخی در ادبیات شباهت دارند و در هیچ رفرم ادبی نمی توانند جایگاهی برای خودشان تصور کنند و بیشتر با گفت‌وگوی رسانه ای و به قول قدیمی ها با« آژان کشی » سعی در دست و پا زدن برای دیده شدن هستند. با عباس صفاری که هم اکنون در ایالات متحده اقامت دارد گفت‌وگوی کوتاهی داشته ایم که اینک پیش روی شماست.

   عباس صفاری یکی از مهمترین شاعران ادبیات مهاجرت شعر امروز ایران است که تبدیل به شاعری تئوری پرداز شده است و موفق شده تا مکتبی هنری در زیست شعر مهاجرت ایران ایجاد کند.با در نظر گرفتن چنین روایتی از خودتان برای ما بگویید به کدام سنت کلاسیک در شعر فارسی، خود را دلبسته می دانید و شعر متفاوت عباس صفاری از کدام آبشخور «سنت» مایه می‌گیرد؟

من بر این عقیده‌ام که آنچه یک هنرمند در طول زندگی و بیشتر در جوان‌سالی می‌خواند در شکل گیری آثاری که عرضه می‌کند نقش دارد. اما کتاب‌هایی نیز در این میان هستند که نقش سرنوشت ساز دارند. این کتاب ها به تابلوی راهنمایی می مانند که به شما آدرس درست و سر راستی به منطقه جدید و نادیده ای می دهند .من در خانه با حافظ ودر مدرسه با اشعار کتب درسی ام بزرگ شده‌ام . اما تاثیر راهگشایی را که به آن اشاره کردم و مربوط به اشعار بیشتر ایماژیستی من می‌شود تا حدودی مدیون شاعران سبک هندی و به ویژه «کلیم کاشانی» و «سلیم تهرانی» هستم. دو مجموعه اول من تا حدودی حاصل این آشنایی و تاثیر پذیری است. کلید مطالعه و لذت بردن از شعر سبک هندی را که آموزگاران شناخت درستی از آن نداشتند ( حوصله ) است. شاعران این سبک به استثنای بیدل که آمیخته‌ای از سبک هندی و عراقی است اشعار و ابیات متوسط و حتی ضعیف و صفحه پرکن زیاد دارند. در مقابلش اما تک بیت‌هایی نیز دارند که مثل الماس در تاریخ ادب ما می‌درخشد و کاملا در زمان خودش نا متعارف بوده و بسیاری از آنها هنوز هم تازگی شان را حفظ کرده‌اند.در مرحله دوم که منجر شد به استفاده از زبان محاوره احتمالا آشنایی و مطالعه شاعران نسل بیت آمریکا به ویژه براتیگان و بوکافسکی نقش داشته‌اند. اگر چه معتقدم «آلن گینز برگ» نسبت به دوشاعری که نام بردم شاعر بزرگتری است. من اما چیز زیادی از او نیاموخته‌ام . شاید به این دلیل که خیلی آمریکایی است. شعر بلند زوزه نیز در واقع حکم مانیفیستی داشت برای نسل عصیان زده دهه 60 و هیپی ها که حالا گردانندگان جهان هستند و همه مانند «کلینگتون» اعتراف می کنند که درزمان «هیپی گری» ماری جوانا کشیده‌اند اما دودش را تو نداده‌اند !از فرهنگ خودمان نیز بیش از هر کس می‌توانم از فروغ نام ببرم و تاثیرش را خلاصه کنم در یک جمله که در محاوره‌نویسی برای من در حکم یک سرمشق بوده است . فروغ در شعر کسی که مثل هیچکس نیست جمله‌ای دارد که می‌گوید « ومن چقدر از همه چیزهای خوب خوشم می‌آید / و من چقدر دلم می‌خواهد / که گیس دختر سید جواد را بکشم ». گذشته از بار معنایی این جمله و با نظر به این که او دختر جناب سرهنگ محله است و سید جواد میوه فروش محل و حسادت فروغ کودکانه و معصوم . اما این جمله که لحن و غیض دخترانه‌ای نیز درخود نهفته دارد از نظر ساختاری بی هیچ کم و کاستی همان است که در محاوره به کار می بریم با این تفاوت که فروغ آن را هارمونیزه کرده که تاثیرش را بیشتر می کند .

     در تلقی شما کلاسیک بودن چه معنایی دارد؟

 کلمه کلاسیک کاربردش از قرن گذشته به این سو عوض شده است . تا قرن نوزدهم کلاسیک را برای آثار دوره کلاسیسم به کار می‌بردند . در دوران مدرنیزم به تولیدات ماقبل مدرن نیز کلاسیک می‌گفتند . در دوره و زمانه فعلی اما شامل آثار موفقی که نیم قرن از تولیدشان گذشته باشد نیز می شود . . بوف کور هدایت . تولدی دیگر فروغ و آیدا در آینه شاملو و چندین کتاب دیگر با این تعریف کلاسیک محسوب می شوند . در این میان ترکیب ( کلاسیک فوری ) هم داریم و برای آثاری به کار می رود که در زمان انتشار آنقدر غیر منتظره و بکر هستند که طبق پیش بینی منتقدین به کلاسیک ها خواهند پیوست . با این همه تصمیم گیرنده نهائی زمان است .

   شما در خوانش هایتان از شعر غنایی که به وا کاوی اسطوره در نثر پرداخته است به نوعی نگرش زبان شناختی رسیده اید و به نظر می رسد سعی دارید تا «زبان» بدست آمده را چون «خانه هستی» بر بستر زبان فارسی تاسیس کنید و این کوشش و تلاش در شعرهایی که از شما می‌خوانم کاملا مشهود است.آیا زبان فارسی برای شما محملی هستی شناسانه/هستی مندانه است؟

 از یک منظر رابطه زبان و هستی را مانند رابطه فیلم و پروژکتور نیز می توان دیدفیلمی که بر پرده در ابعاد اغراق شده ظاهر می شود زندگی است یکی بدون دیگری بی مصرف است و بی معنی . فعل و انفعالات مغزی که یکسری مورس های ریز و کوتاه الکترونیکی هستند در صورت نیاز پشت لنز پروژکتور جمع می شوند و در خدمت نمایش دادن فعالیت آن لحظه ذهن قرار می گیرند .ما تا زمانی که در کشور خودمان و در میان همزبانان به سر می بریم از زبان به صورت نا خود آگاه استفاده می کنیم . مگر این که حرفه و کارمان رابطه مستقیم با زبان داشته باشد. اما در آن صورت نیز زبان تمام خانه هستی نیست. بلکه بخشی از آن است که به‌وسیله نیروهای خارج از خود متحول می‌شود. در خارج از ایران اگر به صورت حرفه‌ای و جدی سر و کارت با زبان فارسی باشد اول باید خودت و اطرافیانت را برای انواع کمبودها و مشقت‌ها آماده کنی و سپس آن را خانه ای در نظر بگیری که اگر دیوار مستحکمی در اطرافش کشیده نشود صدمه خواهد خود.پنجرها و آنتن‌های بلندی هم لازم دارد که هوای تحولات روزانه زبان فارسی به تو برسد . در غیر این صورت مثل اکثر دست اندر کاران زبان فارسی در مهاجرت در چهار دیواری ات خواهی پوسید . این کار را نیز به صورت تفننی نمی‌توان انجام داد . من به آنهایی که در غرب با زبان فارسی تفنن می کنند توصیه می کنم بروند ماهیگیری که در دوران بازنشستگی نوه شان سودی از آن ببرد . به این صورت است که ما از زبان خانه ای می سازیم و در نهایت پروانه ای می شویم که پیله اش را به ندرت ترک می کند .

   پاره ای از شعرهای شاعران ادبیات مهاجرت ایران(آن دسته که در کشور محل اقامت متولد شده اند)درعین سادگی به اندازه‌ای نا مفهوم و فارغ از تعهدات بومی-مادری است که بی اختیار ذهن مخاطب را به یاد «دادائیست های» اوایل قرن بیستم فرانسه می اندازد.شما تاثیر مهاجرت را بر ادبیات بومی چگونه ارزیابی می کنید؟

 پاسخ بهتری به این سئوال را شاید از دوستان داخل کشور باید گرفت . اما روی هم رفته می‌توانم بگویم آنچه در خارج از ایران تولید می‌شود و به‌ویژه وقتی کاراکتری ایرانی را در رویارویی با جامعه‌ای بیگانه نشان می دهد - برای خواننده ایرانی نوعی جذابیت ( اگزوتیک ) دارد . و طبیعی است که به سرنوشت آن کاراکتر حساسیت بیشتری نشان می‌دهد و همذات پنداری بیشتری را تجربه می‌کند.توصیه من به آنهایی که در کودکی و یا نوجوانی با خانواده به غرب مهاجرت کرده اند و نهایتا زبان فارسی را برای شعر بر گزیده و خیال حرفه ای شدن دارند این است برای یکی،دو سالی به ایران بر گردنند. هم زبانشان را تکمیل کنندو هم فرهنگی را که در شعرشان نقش بازی خواهد کرد بیشتر و بنیادی تر بشناسند . دو سال در برابر یک عمر وقت چندانی نیست .در رابطه با ضعف تعهدات بومی - مادری که در سئوالتان با آن اشاره کردید باید بگویم تعهد از هر نوعش از پس آگاهی و شناخت می‌آید. کودکان و نوجوانانی که در سنین پایین با خانواده به غرب آمده‌اند دیر یا زود کشور اجدادشان برای مدتی دغدغه ذهنشان می‌شود و دچار تب و تاب‌های نوستالژیک و شاید عذاب وجدان می‌شوند. این حالات طبیعی و معمولا گذراست. در مواردی نیز ماندگار می‌شود و نسبت به استعداد و توانایی فرد گرفتار در آن ممکن است دست مایه داستانی یا شعری بشود . اما شناخت اکثر این جوانان از کشور اجدادی و زبان آن در حدی نیست که بتوانند اثر چشم گیری عرضه کنند .

   آیا شعر صفاری در تلاش است که ارجاع ادبی را از ارجاع موقعیتی متمایز نشان بدهد؟در شعرهای شما من به این نتیجه رسیده ام که می خواهید با حذف شرح و توضیح-بیشتر بر شعریت در اجرا تاکید کنید و شعری را به‌دست بدهید که هر دو طبقه ی عام و خاص در سبد فرهنگی شان آن را مورد خوانش قرار بدهند.در این خصوص نظرتان چیست؟ 

شرح و توضیح بیش از نیاز در هنرهای کلامی و به ویژه شعر از آنجا ناشی می شود که شاعر به دانش ادبی و هوش خواننده شعر کم بها می‌دهد . واقعیت این است که بسیاری از خوانندگان شعر از شاعران با هوش ترند و«ف» را نگفته ای آنها تا فرحزاد رفته اند . بسیاری از صنایع شعری در طول تاریخ متحول شده یا کاربرد و اهمیتشان را از دست داده اند . از آن جمله است ردیف و قافیه و اوزان عروضی و تجانس و حشو و شاید یکی،دو اسباب دیگر . ایجاز اما ستون فقرات ازلی و ابدی شعر است . تا زمانی که شعری به هر زبانی سروده شود ایجاز مهم ترین بخش آن خواهد بود . من نیز طبیعتا هدفم در هر شعری رسیدن به آن ایجاز است . نا گفته نماند ساده کردن زبان در حد کلام محاوره و روز مره رسیدن به ایجاز را مشکل‌تر می‌کند . به گمانم در سنجش سره از ناسره در حوزه اشعار ساده و محاوره ای استفاده از ایجاز نقش کلیدی را به عهده خواهد داشت .

   این جمله که: «تعهد مردمی بر دوش یک هنرمند است!»سرانجامی جز انزوا و حتی مرگ هنری یک هنرمند را در اکثر مواقع به‌دنبال نداشته است.در شکل مدرنیته تعهد هنری-شاعر متعهد را چه شاعری میدانید و به اعتقاد شما در تاریخ شعر ایران کدام شاعر این خصیصه را داشته است؟

 حکم کلی در این رابطه نمی‌توان صادر کرد.این که می‌گویند دوران شعر سیاسی یا آرمانگرا به سر آمده من قبول ندارم . حتی شعار نیز کاربردش را تمام و کمال از دست نخواهد داد . شاید در آینده و با ارتقای سلیقه و فهم زیبا شناسی در مردم شعار به جایگاه واقعی‌اش که روی یک پلاکارد یا یک تکه مقواست رضایت بدهد و صدر نشین مجموعه شعر نشود. اما بی‌تردید از بین نخواهد رفت .مردم جوامع در حال توسعه همواره گوشه چشمی به نویسندگان و هنرمندانش دارد و در پیچ و خم های سر نوشت ساز تاریخ از آنها را چاره و مدد می‌طلبند . نه به این خاطر که او آگاه ترین فرد بر مسائل سیاسی - اقتصادی یا امنیتی کشورش است. بلکه بیشتر از این جهت که مردم اعتمادشان را به دولتمردان و وعده‌های آن‌ها از دست داده اند و حوصله شنیدن حرف بی‌اساس را ندارند . این است که رو می آورند به شاعر و هنرمند. آنها نیز تا مرحله همدلی پر شور و صادقانه درست و تاثیر گذار عمل می کنند ( زلزله بم بهترین نمونه آن است ) اما به مرحله نسخه پیچیدن برای مشکلات جامعه که می رسد طبیب های حاذقی نیستند. اعتراض در ابعاد گوناگونش همواره بخشی از شعر بوده است. نمونه محبوب و کلاسیک آن حافظ خودمان است. اما اعتراض مستقیم به مسائل سیاسی و اجتماعی روز از زمان مشروطه به این طرف باب شد. از ایرج میرضا که خود سابقه اشرافی داشت تا عارف و نهایتا فرخی یزدی به صورت علنی عقاید خودشان و مشکالت سیاسی و اجتمایی جامعه را وارد شعر و ترانه کردند .پس از مشروطه نیز نمونه‌های بسیاری داریم که سرانجام منجر شد به شهادت خسرو گلسرخی .

   گزاره هایی را که مخاطب در متن شعر می خواند تا چه حد مهم و اساسی است و بومی بودن این گزاره ها چقدر اهمیت دارد.آیا شاعر به آنچه می نویسد باید کاملاً اعتقاد داشته باشد؟آیا ارتباطی ماهوی میان «اعتقاد»و «التذاذ» از هنر وجود دارد؟

پاسخ به این سئوال لاجرم ما را وارد بخش روانشناسانه هنر می‌کند و لازمه اش زیر ذره بین بردن رابطه هنرمند و اثرش که دانش کارشناسانه‌ای نسبت به آن ندارم. بارها شنیده ایم که گفته اند شعر یک دروغ بزرگ است و تردیدی در این نیست که حافظ به چشم خود ندیده است که ملائک در می‌خانه را زده باشند . اما از سوی دیگر می دانیم اشعار خوب و ماندگار تاریخ بشریت در شمار صادق ترین و معصومانه ترین حرف هایی است که از قلب آدمیزاد بر آمده‌است و به همین سبب نیز اسباب التذاذ خواننده را فراهم می کند . در رابطه با اعتقاد باید بگویم شاعر نسبت به عواطف خودش و درستی و صداقت آنچه بر کاغذ می‌نویسد باید ایمان و اعتقاد داشته‌باشد . درجه بومی بودن متن نیز از جهاتی در رابطه است با صمیمیت و صداقت متن .