شعری از نیکی مرادی

من در انتها محو

  1. ۳ ماه قبل
  2. ۰
نیکی مرادی
نوآوران -

دنیا تمام شد

چشم باز کردم

روز اتاق سفیدی بود

با ملافه های زخمی

شب

اتاق زخمی

با ملافه های سفید

یک نفس هم خواب از این شهر بلند نمیشود

قدم به قدم خیابانها

خودرو های بی سرنشین

در بست سکوت کرده اند

ایستگاه پر از چمدانهای فراموش شده است

پراز دستهای رها شده

و خداحافظی های زیر لب که به مقصد نرسیدند

خط هواپیما برسقف آسمان

عجیب موازی رد ترمز کف خیابان است

و این مردم

که چای نیمه خوردشان روی پیشخوان است

و بوم نقاشیشان رو به دریا

کجایند؟

از هیاهوی این موجهاهم

چیزی دستگیر نمیشود.

دنیا تمام شد

چشم باز کردم

زمستان تمام شده بود

تو آب شده بودی

من در انتها محو...