شعری از یعقوب رستمی ثالث

در خیال بنفشه ها

  1. ۲ ماه،۴ هفته قبل
  2. ۰
یعقوب رستمی ثالث
نوآوران -

سرما به استخوان می‌زد

اما زمستان نبود

یکی از

همین دوشنبه های لعنتی بود

عصر یک روز پاییزی

من سایه‌ها را دوس می‌داشتم

گفتند دیگر

هیچ سایه‌ای

برای تو امن نخواهد بود

و من همچنان

به دنبال بنفشه‌ها بودم

کوچه بی‌هیچ برفی کولاک بود

مغازه‌های گل فروشی

هیچکدام بنفشه نداشتند

همه رزهای سیاه

و داوودی‌های سفید می‌فروختند

پیش خود گفتم

نکند پاییز شده

و من خبر ندارم

اما پاییز نبود

کولاک بود

که سر زده

امان بنفشه‌ها را می‌برید

و کسی جرات نمی‌کرد

از هیچ مغازه‌ی گلفروشی

سراغ بنفشه‌ها را بگیرد

و من ناچار

در انتهای کوچه

با دو شاخه

رز سیاه در دست

به انتظار بنفشه‌ها ‌ایستادم