پرویز تناولی در گفت و گو با «نو آوران»

آیندگان شما را نخواهند بخشید

حال و روز هنرمندان ما و آنچه بر آنها می گذرد، بخشی از حال و روز جامعه ماست. جامعه ای که در آن هزار خرده اتفاق می افتد و شاید ما از آن بی‌خبریم. هنرمندان ما همانطور که با آثارشان از احوالات جامعه روایت می آورند، در نوع زندگی وباز تعریف خود از اتفاقاتی که بر سر آنها گذشته است، نمود عینی از جامعه و تاریخ و روزگار خود را به نمایش می گذارند.

  1. ۲ ماه،۴ هفته قبل
  2. ۰
پرویز تناولی
نوآوران -

مجسمه سازی هنر مهجور مانده ایست. این را به دلایل بسیار می توان اثبات کرد. هنری که با ابزار سخت از نرم ترین کلمات سخن می گوید. شعر را، داستان را، کلمه را، حرف را، به شکلی باور پذیر، به شکلی قابل لمس، به شکلی ملموس اندام می بخشد و بُعد می‌دهد. هر مخاطب با خواندن آنها در ذهن خود شکلی را تصور می کند ولی تبدیل این شکل ذهنی به شکل عینی کاریست که ازمجسمه ساز بر می آید. پرویز تناولی کسی است که بسیار به بیرون آمدن این هنر از سایه در جامعه ایرانی و به عینیت یافتن آن اشکال ذهنی به مجسمه های در پیش چشم، کوشیده است. این روزها بعد از اتفاقات بسیاری که از سر گذراند به سراغش رفته ایم تا در منزل زیبا و بازگشته اش، و در کارگاهی که مملو از خرده حجم های زیبا میان ابزار های گوناگون است، درباره ماجراهای اخیر وچگونگی شکل گیری موزه شخصی اش صحبت کنیم.

    جناب تناولی منزل بسیار زیبایی دارید. خیلی خوشحالم که همچنان در اختیار خودتان است و در اینجا ملاقاتتان می کنم. چطورشد که از موزه شدن اینجا توسط شهرداری پشیمان شدید و منزل را پس گرفته و به اینجا برگشتید؟

من هرگز اینجا را ترک نکردم، که اگر این کار را کرده بودم شاید دیگر نمی توانستم از اینجا برگردم. خانه طی قراردادی موزه شد،ولی کارگاه همیشه دست خودم بود و ترک نکردم. اینکه توانستم خانه را هم پس بگیرم دلیل اش این بود که در دادگاه همه مدارک و شواهد به نفع من بود و تخلفات از سمت آنها بود. سه، چهار بار دادگاه رفتیم، دیوان عدالت رفتیم تا توانستم خانه ام راپس بگیرم. ما یک قرارداد داشتیم که اینجا موزه بشود و فقط هم موزه بشود. قرار بود آثارم هم اینجا بماند. اینها همه در قراردادآمده بود. بعد که احمدی نژاد گفت من موزه نمی خواهم و اینجا را تعطیل کرد، ما به دادگاه رفتیم و همه نوشته ها و مدارک به نفع من بود، اما آن ها در دادگاه اعمال نفوذ می‌کردند.و من شش سال دوندگی کردم‌، دادگاه رفتم تا بالاخره توانستم خانه ام راپس بگیرم.

    به همراه قرارداد منزل، آثاری هم به شهرداری داده بودید که قرار است آنها نیز به شما بازگردانده شود. اکنون آن آثار چه وضعیتی دارند و آیا مقدمات باز پس گیری آنها هم در جریان است؟

در حال پیگیری هستیم و با شهرداری مذاکراتی انجام داده ایم و امیدوارم آثارم به من بازگردانده شود، البته با شرایطی که موردتأیید باشد. پیشرفت هایی هم حاصل شده است. اتفاق‌هایی بسیاری را پشت سر گذاشته ام. به هرحال، آن روزها گذشته و الان با تغییراتی که در شهرداری صورت گرفته، مذاکرات درحال انجام است هرچند هنوز به نتیجه نرسیده‌ام، اما روندی که درحال طی شدن است، نسبت به سابق بسیار امیدوارکننده تر است.در شرایط جدید اگر خدای ناکرده آثار آسیب ندیده باشند، فکر می‌کنم برگشتش با تسهیل بیشتری صورت گیرد.اگر به قانون عمل شود باید به من برگردانده شوند اما اگر با زور و اعمال نفوذ باشد کاری از دست من بر نمی‌آید. زور آنها بارها ازمن بیشتر است.

         پیگیری هایتان تا الان مثبت بوده است؟

بله، من تاکنون سه برابر قیمت آثارم، پول وکیل و دادگاه و غیره داده ام. 12 سال است که از این دادگاه به آن دادگاه و از آن محکمه به این محکمه می روم.

         آقای تناولی می خواهم به سالها پیش برگردم. اولین برخورد شما با مجسمه یا حجم همان داستان ماسک از صورت استاد صباست؟یا قبل از آن هم کاری کرده بودید؟

بله تقریبا همان بود. استاد صبا استاد ویولن من بود. من سال اول کلاس مجسمه سازی بودم و طریقه گرفتن ماسک را یاد گرفته بودم. البته برای من افتخاری بود که از صورت ایشان ماسکی بگیرم. به اتفاق رئیس مجله "موزیک ایران"، آقای هیربد خدمت استاد رسیدیم. مجله موزیک در زندگی ام خیلی موثر بود، چون آن مجله مقالات بسیار خوبی درباره نوابغ موسیقی می نوشت.وقت گرفتیم با کمک آقای هیربد، خدمت استاد رفتیم و من آن ماسک را به کمک برادرم که هم دوره من بود گرفتم.که فکر می کنم آن اثر هنوز در موزه صبا باشد .آن اولین کارم بود.

        پس پیش از آن شما کلاس مجسمه سازی می رفتید و در حال گذراندن دوره آن بودید؟

بله

        استاد چه شد که به سراغ کلماتی مثل "هیچ" رفتید که چنین بازخوردی داشته باشد وآنقدر محبوب شود؟

من که از اول نمی دانستم که محبوب می شود.

        آیا زیبایی این حروف شما را جذب خودش کرد؟ یا فلسفه و تواتر معنایی که از این حروف استنباط می شود؟

"هیچ"، مربوط به دوره ای بود که من دوست داشتم مجسمه هایی بسازم که حجم وجسم نداشته باشند. مثلا دوست داشتم باسایه کار کنم ولی سایه هم نیاز به جسم و حجمی داشت که سایه را ایجاد کند. به "هیچ" خیلی فکر می کردم ولی به آن نمی رسیدم.

        یعنی "هیچ" قرار بود در کنار خودش چیز دیگری بگوید مثل آن جسمی که قرار بوده است به سایه اشاره داشته باشد و آن رانمایان سازد؟

نمی دانم. بالاخره تصمیم گرفتم که هیچ چیزی نمی تواند جای خود "هیچ" را بگیرد،گرچه جسمی و حجم دارد ولی لااقل معنایی هم دارد.

        مجسمه های شما مثل همین هیچ و یا قفل های فرهاد، اشارات و استعاراتی با خود به همراه دارند. برداشتهای متفاوتی می توان ازآنها داشت و دست مخاطب را باز می گذارد که هر کس معنایی از آن بیرون بکشد. این کار هنرمند که این چنین دامنه وسیع پیدامی‌کند آیا حاصل یک دوره مطالعه است، یا حاصل یک نگاه ویژه به جهان است؟ از چه بر می آید؟

قطعا پشتوانه هایی دارد و خود به خود از زمین سبز نمی شود. هنرمند فیلسوف زمان خود است و متفکر است و دائما در صدد کشف حقایق و زیبایی ها‌ست. تعاریف این حقایق با تعاریف قرون وسطایی آن متفاوت است، به‌هرحال هنرمندان انسانهای متفکری هستند و من نیز به همین روال در صدد بودم افکاری را منعکس کنم که با افکار و فرهنگمان و علایقی که به این فرهنگ، به شعر،موسیقی و عرفان ایرانی دارم، منطبق باشد.

        نمایشگاهی ازمجسمه های کوچکتان چندین سال پیش در نگارخانه ماه مهر برگزار گردید و شما آنجا گفتید این مجسمه ها افکارمن هستند و مانند یک چک نویس برای من می مانند. آیا مجسمه‌ساز هم مثل یک نویسنده عبارتهایی را دارد که می نویسد وکنار می گذارد تا روزی استفاده کند؟

بله. مجسمه ساز شاید از ابتدا با بی بُعدی شروع می کند و سپس به دو بُعدی می رسد که این باید به حجم در آید و طراحی شودو بعد کم کم بُعد پیدا کند. تا آنجا که من خبر دارم اکثر مجسمه سازان دنیا، افکارشان را در ابعاد کوچک می سازند، تصحیحات آن را به عمل می آورند و بعد از اینکه مطمئن شدند در ابعادی که لازم است آن را بزرگ می سازند.

        بازگردیم به این خانه و اینکه قرار است موزه شود.؟

امیدوارم تا هستم بتوانم موزه ام را افتتاح کنم.افتتاح این یک موزه با قرار قبلی خواهد بود. چون امکان بازگشایی آن را برای عموم ندارم. کار پرهزینه ایست و کادر مفصلی می خواهد. در حدی که برای عده ای که علاقمند هستند به‌خصوص خارجی هایی که از خارج می آیند، موزه داران، منقدین، اساتید دانشگاه و شاگردانی که در این زمینه قصد تحصیل دارند قابل استفاده باشد.

        جناب تناولی در دیگر نقاط جهان نیز همینطور است که خود هنرمند منزل خود را به موزه کارهایش تبدیل می کند یا دولت‌ها به این کار مبادرت می ورزند؟

اصلا بیایید اروپا و امریکا را که ازاین نوع موزه فراوان است، رها کنیم، برویم سراغ همسایگان مثلا ایروان، پایتخت ارمنستان و ببینید چند موزه خصوصی آنجاست؟ تعداد زیادی از خانه‌های هنرمندان تبدیل به موزه شده است. خودشان می گفتند هفتادموزه در آنجاست، با وجود کوچک بودن شهر، فقیر بودن مملکت، ببینید چه فرهنگی دارند، چند کنسرواتوار دارند، چندین موزه دارند، خانه اکثر هنرمندان و موزیسین ها و فیلمسازان و نقاشان و مجسمه سازان را نگهداری کرده و تبدیل به موزه کرده اند. من خودم که چهار، پنج سال پیش آنجا بودم حداقل به ده تا ازاین خانه ها رفتم و دیدم. ولی می‌گفتند که از این تعداد خیلی بیشتراست. ما بی توجهی کردیم، یعنی آغاز را خوب کلید زدیم، از حدود چهل سال پیش قرار بود خانه مشاهیر معاصر موزه شود،همانطور که خانه استاد صبا در ظهیرالاسلام موزه شد و گویا آن ماسکی که من از ایشان ساختم و راجع به آن صحبت کردیم هنوز در آنجا ست. خانه ی برخی دیگر نیز قرار بود موزه شوند مثلا خانه جلال آل احمد ولی بعد شنیدم که خوب از آنها محافظت نمی شود و مخروبه شده اند، به اینها کاری نداریم ولی این کارها می تواند برای توریست بسیار جاذبه داشته باشد و برای شهر درآمد ایجاد کند و شهر رونق بگیرد. ونیز که یک شهر بسیار کوچک است و یک دهم شهر تهران هم نیست درآمدش از توریستها 32 میلیارد دلار است، یعنی ده میلیارد بیشتر از نفتی که ما در سال می فروشیم و این تنها درآمد یک شهر در ایتالیاست. مامکانهای پرجاذبه زیاد داریم، نه تنها خانه های هنرمندان بلکه مکانهای بسیار جذاب دیگر در نقاط مختلف شهر داریم که باید به آنها توجه شود و حفظ و نگهداری شوند اما متاسفانه تا حالا اینگونه نبوده است.

        پارسال که برای افتتاح موزه هنر های معاصر اصفهان و رونمایی از سه مجسمه خود که به آن موزه هدیه دادید، به اصفهان رفته بودید، اشاره کردید که من اگر جای اصفهانی ها بودم اجازه نمی دادم حتی یک آجر را از این شهر جابجا کنند...

من اصفهان را خوب می شناسم به خصوص بافت قدیمی اش را به خاطر علاقه زیادی که به این بافت دارم به یاد دارم. باور کنید تازگی ها وقتی به آنجا می روم و می بینم یک ساختمان قدیمی را خراب کرده و به جایش یک ساختمان نو و زشت و بی قواره ساخته اند گویی به فرهنگ و تاریخ ما توهین شده است. من به جمعیتی که آنجا نشسته بود که برخی از مقامات شهرداری و دولتی هم آنجا بودند توصیه کردم که قدر آثار اصفهان را بدانند. گفتم اینها ارثیه شماست که از نسلهای پیش برای شما به یادگار گذاشته شده است،آنها را حفظ کنید. مگر در شهر فلورانس که خواهر خوانده اصفهان است، اجازه می دهند یک خانه جدید ساخته شود؟ یا در دیگر شهرهای قدیمی ایتالیا؟ اگر کسی می خواهد خانه جدید بسازد باید برود اطراف شهر، شهرک و ساختمانهای بلند بسازد،چرا بافت را خراب می کنید؟ آیندگان شما را نخواهند بخشید، شهردار هایی که باعث تخریب باغات و خانه‌های قدیمی می شوند، نخواهند بخشید.

        من این گفته شما را خواندم و بعد از آن فهمیدم که آقای سپنتا به فرزندانشان وصیت کرده بودند بعد از مرگشان قفلهایشان را به شما بدهند. به نوعی ایشان فهمیده بودند که شما می‌توانید حافظ این آثار باشید...

بله دقیقا. من مخصوصا این نکته را به اصفهانیها گفتم. در اصفهان انسانهایی بوده‌اند و انشاالله هنوز هم هستند که قدر آثارشهرشان را می دانند. حتما هم هستند،نمی گویم نیستند.مرحوم سپنتا اولین فیلم ایرانی، کسی که فیلم دختر لر را ساخت،علایقی هم به آثار سنتی اصفهان داشتند و مجموعه ای از چند قفل جمع آوری کرده بودند.من در زمان حیاتشان به خانه ایشان رفتم و قفلها را دیدم و بسیار لذت بردم و از مصاحبت با ایشان نیز لذت بردم. بعد به شوخی به ایشان گفتم این قفلها جایش درکلکسیون من است، من خیلی قفل دارم، ایشان چیزی نگفتند. ولی بعد از فوتشان دقیق یادم نیست پسرشان یا همسرشان به من زنگ زدند و گفتند که آقای سپنتا قبل از فوتشان گفته اند این قفلها را به غریبه ندهید یا نفروشید بلکه فلانی یعنی بنده را پیدا کنید و ارتباط برقرار کنید، اگر خواستند قفلها را به ایشان بدهید. برای من دیگر خبری از این بهتر نبود که یادگاری های ایشان‌را نزد من و در جای امن و خوبی نگهداری شوند و همراه قفل های دیگرم در دهها نمایشگاه به نمایش گذاشته شوند. همیشه از ایشان یاد می‌کنم. باید هم همینطور باشد.

        پرویز تناولی چگونه پرویز تناولی شد که آدمها اینگونه به او اعتماد می کنند، آثارش در حراجیهای مطرح دیده می شود و هم به نوعی بخشی از شناسنامه مجسمه‌سازی ایران می شود؟

من وقتی به مجسمه فرهاد و قفلهاش نگاه می کنم به این فکر می‌کنم که این ایده یکدفعه به ذهن نمی آید بلکه حاصل یک تجربه است که فرهاد را در کنار این همه قفل قرار می دهد که برای من مخاطب معانی زیادی دارد.همه اینهایی که نام بردید تاثیرگذار بوده اند، مثلا همان مجموعه قفلها آنقدر برای من زیبا و اثر‌گذار بودند، که دوست داشتم قفلی که محبوب من است با فرهادی که محبوب من و مراد و استاد من است به هم نزدیک کنم، و اینگونه این افکار را پیاده کرده ام. آن قفل بندانی که در عاشوراهای زمان قاجار به تنشان قفل می زدند، را به تن فرهاد زده ام و این حالت تقدیس گونه را به فرهاد داده ام. اینها در اثر امتزاج و اختلاط افکاری است که هنرمند دارد و آنچه را برای هنرمند محبوب است می خواهد ثبت کند و به یادگار باقی بگذارد. البته این آثار ممکن است سریعا قابل فهم نباشند، چون تنها یک فکر نیست که هنرمند را به جلو می‌راند بلکه افکار متعددی در به وجود آوردن یک اثر دخیل اند که تنها برای خود هنرمند مفهوم است و برای دیگران مفهوم نیست. مثلا شما وقتی "هیچ" من را می‌بینید فکر می‌کنید که من یک روز بلند شدم و هیچ را به این شکل نوشتم و ساختم و تمام شد.نه به این شکل نیست.سالها مقدمات داشته است، مجادلات ذهنی داشته، اول می خواستم مجسمه بدون حجم و بدون بدن بسازم تا بالاخره به اینجا رسیدم. اینها افکاری هستند که با شما زندگی می کنند، با شما به خواب می روند، با شما بیدار می شوند و بعد به شکل شکل و حجم در می آیند.

        یکی از موفق ترین هنرمندان ما در حراج های خارجی شما هستید آقای تناولی. راز این استقبالی که در خارج از آثار شما می شود چیست؟ آیا می شود گفت به دلیل این است که شما به هویت ایرانی کارهایتان بهای بیشتری می دهید. یعنی رویکرد داخلی دارید و آثار شما همواره نشانه هایی از داستان ها و قصه های بومی را در خود دارد؟

این سوال شما را شاید من اصلا نتوانم جواب بدهم.

        مثلا در حراج کریستی بالاترین قیمت متعلق به یکی از آثار شماست.

بله ولی من در آن دخالتی نداشته ام و اینها همه خودجوش اند. آن اثر هم زمانی که به فروش رفت متعلق به من نبود و متعلق به‌بانک پاسارگاد بود و پولش هم به جیب آنها رفت...

        به طور کلی چه می شود که از آثار ایرانی در خارج استقبال می شود؟

به طور کلی مجموعه داران و دست‌اندرکاران هنر، حرف و اثر تازه می خواهند، چیزی که نظیرش دیده نشده باشد. اگر کار من مشابه اش در کشورها یا شهرهای دیگر بود هرگز به آن قیمتها فروش نمی رفت چون مشابهی نداشت طرفداران زیادی پیدا کرد. رئیس حراجی به من گفت هفده نفر برای خرید آن اثر روی دست هم بلند می شدند و در نهایت وقتی قیمتها خیلی بالا رفته بود به چهار، پنج نفر رسیده بودند. خیلی ها فکر می‌کنند این هفده نفر همه شان عرب بوده اند در صورتی که از اروپا و آمریکا و جاهای دیگر نیز بودند، ولی نهایتا نصیب موزه قطر شد.