امیرحسین بریمانی

اخوان ثالث مرثیه خوانِ تحول خواهی

  1. ۲ ماه،۳ هفته قبل
  2. ۰
امیر حسین بریمانی
نوآوران -

  جورجو آگامبن، نوعی از کنش‎مندی را تبیین می‎کند: بی‎کنشی. او یک وضعیت انفعال را باز می‎شناسد که نوعی کنشگریِ حل شده در بیکنشی‎ست. او، بی‎کنشی را وضعیت غاییِ انسان در هستی می‎داند؛ حالتی که انسان در آن، کاری برای انجام دادن ندارد. درواقع می‎توانیم منظور او را بدین‎شکل بازتبیین کنیم: فردِ بی‎کنش، فردی‎ست که پیوندهایش با واقعیت را به‎کلی نادیده می‎گیرد چراکه در جهان واقعی، اساساً چنین چیزی (کاری برای انجام نداشتن) ممکن نیست پس بی‎کنشی، وضعیتی ا‎ست ذاتاً زیباشناختی شده! حال اگر بخواهیم مصداق‎هایی برای شعرِ بی‎کنش بیابیم، باید به شعر بیژن الهی، هوشنگ چالنگی، علی باباچاهی، رضا چایچی و غیره نگاه بیندازیم. هنگامی‎که شعر این نفرات را در مقابل جهان شعریِ اخوان‎ثالث قرار می‎دهیم، پی می‎بریم که بی‎کنشیِ اینان غنیمت است! به‎شکلی عامیانه و توهین‎آمیز خواهیم پرسید: اخوان از جان جریانِ تحول‎خواهی چه می‎خواهد؟ یورش اخوان به ناخودآگاهِ تغییرخواهِ جمعی، حاصلی جز نومیدی‎یی زیباشناختی‎شده ندارد که این نومیدی، به‎هیچ‎وجه بانی نمی‎خواهد و خود همواره در مترصد وقوع است. اصطلاح عامیانه "دیدی گفتم؟"، چیزی‎ست که اخوان، مدام در انتظار گفتن آن به جریانات سیاسی بود؛ این پیروزی که گوینده (در اینجا اخوان) نقشی در آن نداشته‎ست جزاینکه آن را پیش‎بینی کرده باشد، شکستِ یک جریان مردمی‎ست و ازین‎روی، شعف اخوان ثالث در تصویرکردن شکست، چیزی عبث و به‎قول او ناجوانمردانه می‎نماید! حال حتی اگر جریان تحول‎خواهی را آنچنان که اخوان تصور کرده بود، شکست‎خورده بدانیم، دراین‎صورت آیا اخوان را باید فرزانه‎ای بدانیم که سعی داشت توده را از خطا کردن بر حذر داشته باشد؟ خیر. به این دلیلِ ساده که اخوان، اندیشه‎ای در این راستا تولید نکرده‎ست و صرفاً تصویرگرِ شوربختی‎ای است که در هر زمان دیگری هم می‎تواند مصداق یابد. بدین‎دلیل‎که نشانه‎ دقیقی از تاریخ در جهان شعری اخوان ثالث وجود ندارد. جهان او، یک وضعیت شکست را در خود مستور کرده است که قابل تطبیق‎یافتن با هر برهه‎ تاریخی‎ست؛ پس درواقع اخوان، فقط شاعر شکست نیست بلکه شاعر شکست‎هاست! دراین‎صورت، چاره‎ای نداریم جزاینکه اخوان را به‎عنوان شاعر ابدی شکست‎ها در تاریخ شعر معاصر حفظ کنیم و منکر ارزش‎های زیباشناختی شعر او نشویم. زیرکیِ اخوان ثالث در مقابل سیاوش کسرایی دراینجا مشخص می‎شود که شعر اخوان، عاری از شعارزدگی‎های ایدئولوژیک است اما کسرایی، شکست را با امر ایدئولوژیک می‎آمیزد و با پایان پذیرفتنِ عصر ایدئولوژی در ایران (شعر پس از هفتاد)، شعر او چاره‌ای ندارد جزاینکه خاموشی بگیرد. اما شکست‎های اخوان ثالث، قابل این‎همان شدن با هرنوع شکست (تاریخی، عاطفی، فردی و غیره) است و ازین‎رو، طیف وسیعی از مخاطبان نومیدِ جامعه کنونی را می‎تواند در بر بگیرد.

  همان‎طور که آگامبن در مقاله‎اش در باب بی‎کنشی، گوشه چشمی به هنر دارد، هنر همواره وظیفه‎ای جز بی‎کنشی ندارد. البته لازم به‎ذکر است که بی‎کنشیِ مورد بحث، به‎معنی انفعالی سیاسی نیست بلکه صرفاً بحث بر سر سیاست‎زدایی از ادبیات است. سیاست‎زدایی از ادبیات، فرآیندی‎ست که با شعر دهه هفتاد کلید خورد و ریشه در تجربیات فروغ فرخزاد، احمدرضا احمدی و البته شعر دیگر (خصوصاً بیژن الهی) داشت و به‎زعم نگارنده، تغییر سلایق نسل جدید، خاستگاه آن بود و نه اینکه این اتفاق، منجر به تغییر سلایق شعری شده باشد. درواقع دلیل اینکه بیژن الهی، بیشتر از اخوان یا حتی نقطه مقابلش شاملو، مورد توجه نسل جدید قرار می‎گیرد، همین بی‎کنشیِ اصیلِ شعر او باشد. اما تجربه شکست در میان نسل پیشین، تجربه‎یی‎ست که شعر اخوان را زنده نگاه می‎دارد و این تفاوت سلیقه، گویای ایجاد گسستی عمیق میان مولفه‎های زیباشناختیِ دونسل از مخاطبان شعر معاصر است. درواقع بیژن الهی، هواخواهانی در مخاطبان جدی شعر دارد اما شعر اخوان، دچار مجازی‎زدگی متوسط‎ها شده است که نمود آن را می‎توان در تکه‎تکه شدن اشعار او در اس‎ام‎اس‎ها دید!