داستانی از مهدیس رجب بیگی

اسماعیل بی شهلا!

  1. ۲ ماه،۳ هفته قبل
  2. ۰
مهدیس رجب بیگی
نوآوران -

چهره اش را خوب به یاد می آورم ؛ گونه های برجسته ، چشم های قهوه ای ، موهای گاه شرابی ، گاه زیتونی ، گاه فندقی . عصرها که با بچه ها به محوطه ی بازیِ سَرِ شهرک می رفتم ، می دیدمش که روی نیمکتِ رو به رویِ محوطه ، با زن هایی که یک چشمشان به بچه هایشان بود ، حرف می زد و می خندید . شهلا صدایش می کردند . مادرم می گفت شهلا خوشبخت است . از شوهرش حرف می زد . قصه ی آشنایی شان در شانزده ساله گی اَش را تعریف می کرد و حکایت محبت های تمام نشدنی او را . از هر چیزی دو تا بر می داشت ، از خرمالوهای حیاط خانه ی پَری خانوم ، از گوجه سبزهای باغچه ی کوچک مادرِ علی ، از آب نبات هایی که معصوم خانوم همیشه در کیفش داشت ، جفت بر می داشت ؛ یکی برای خودش ، یکی برای اسماعیلش . ظهرها که از مدرسه بر می گشتم ، شهلا را قابلمه به دست در راهِ برگشت از کارگاه ِ آقا اسماعیل می دیدم ، خوشحال و بی خیال !

مادرم می گفت خواست خداست . می گفت خدا همه چیز را به یک نفر نمی دهد و همیشه باید یک جایِ کار بلنگَد . پایِ لَنگ زندگی شهلا و اسماعیلش هم بچه بود . بچه شان نمی شد ، اما شهلا گله ای نداشت . می گفت با اسماعیلم دنیا را دارم ، خوشبختم ، بیش تر از این چه می خواهم ؟ چشم های آقا اسماعیل آبی بود . تکه ای از موهایش جو گندمی و شکمش جلو آمده بود . شهلا می گفت اسماعیلش می گوید دستپخت زن که خوب باشد ، شکمِ مرد گُنده می شود . به یاد نمی آورم هیچ گاه صدای آقا اسماعیل را شنیده باشم ، اما بوی چوب و سیگاری را که وقتی از مقابل کارگاهش رد می شدم به مشامم می رسید ، خوب به یاد می آورم ؛ در گوشه ی تاریکی از کارگاهش روی میزی خَم می شد و در حالی که دودِ سیگاری که کنجِ لبش بود ، دورِ سَرَش را در بَر گرفته بود و عرق پیشانی اش برق می زد ، چوب ها را می بُرید و وصل می کرد ، می بُرید و وصل می کرد .

همه ی زن های آن دور و اطراف به حالِ شهلا غبطه می خوردند . کم تر روزی بود که از دربند یا سینما رفتنِ شب قبلش حرفی نزده باشد .کم تر مناسبتی بود که تکه ای طلا یا لباس نشانِ زن ها نداده و نگفته باشد اسماعیلش کادو را که می داده ، چگونه لُپش را کِشیده یا پیشانی اش را بوسیده یا ... و زن ها لب می گزیدند و به دختران مجرد جمع اشاره می کردند . مادرم می گفت خدا باید برای آدم بخواهد . می گفت پیشونی ، کجا می شونی !

آن روز که دیدمشان ، یکی از روزهای همان پاییزی بود که تازه دبیرستانی شده بودم . صبح خیلی زود سوار بر سرویس مدرسه ، در گوشه ای خلوت زن و مَردی را دیدم که در گوشه ای ایستاده بودند و در حالی که دست هایشان در هم بود و نگاه هایشان خیره به هم ، می گفتند و می خندیدند . برای لحظه ای نیم رُخ آن ها نگاهم را دزدید ؛ موهای بلند و مشکی زن از پشت روسری اَش زده بود بیرون ، تکه ای از موهای مَرد جو گندمی و شکمش جلو آمده بود . مو بَر اندامم سیخ شد ! انگارآقا اسماعیل بود ؛کسی که فکر می کردم هیچ مردی جز او نمی تواند زنی را این قدر دوست داشته باشد !

بار دوم که آن زن را دیدم در آرایشگاه مادرم بود ، آمده بود ابروهایش را بَر دارد . مشکی بود ؛ ابروهایش مشکی بود ، چشم هایش مشکی بود ، موهایش مشکی بود . مادرم می گفت تو که مثل من بچه نداری ، چرا دوباره شوهر نمی کنی ؟ می گفت جوانی هنوز ، جوان و خوش بَر و رو . پیر می شوی ، تنها می مانی ، غصه می خوری . چرا دوباره شوهر نمی کنی ؟ می گفت چه شوهر کنم چه شوهر نکنم ، پیری هست ، تنهایی هست ، غصه هست . مادرم می گفت زنِ نجیبی ست ، می گفت مهری خانوم بالاخانه اش را به هرکسی اجاره نمی دهد .

دفعه ی بعد که دیدمش شهلا هم بود ، اما شهلای همیشه گی نبود . مادرم می گفت بشین ریشه ی موهایت را رنگ کنم ، شهلا با حرص زن را نگاه می کرد . مادرم می گفت چرا صورتت را اصلاح نمی کنی ؟ شهلا با حرص زن را نگاه می کرد . مادرم می گفت ابروهایت شده اند پاچه ی بُز ! شهلا با حرص زن را نگاه می کرد . چند روزی بود عصرها نمی رفت پارک ، ظهرها نمی رفت کارگاهِ آقا اسماعیل . مادرم می گفت چشم نظر آدم ها از پا اندخته ، زندگی ها بَر باد داده ، چند روز کلافه گی که دیگر چیزی نیست ! چند روز بعد ، آن اتفاق افتاد . درِ مدرسه که باز شد ، برادرِ کوچکِ نازی ، دستِ مادرشان را رها کرد و ودوید طرفِ خواهرش: " امروز کلی ماشین پلیس اومده بود توو کوچه مون آبجی ! یکیو کُشتن ! "

مادرم می گفت لابد کسی نظر داشته به او . می گفت خدا بیامرز ، زنِ نجیبی بود .

یک هفته بعد ، شهلا را در آرایشگاهِ مادرم دیدم ، شهلایِ همیشه گی را . آمده بود ریشه ی موهایش را رنگ و صورتش را اصلاح کند ، آمده بود ابروهایش را بردارد . می گفت بچه انداخته ، سخت بوده برایش خُب ، آن هم بعد از این همه سال ... همه برایش دل سوزاندند ، شماره ی دکتر و دعانویس بهش دادند ، در آغوشش گرفتند . گفت همه ی این راه ها رفته ام ، بی فایده است . گفت با اسماعیلم دنیا را دارم ، خوشبختم ، بیش تر از این چه می خواهم ؟

امروز شهلا را دفن کردند . در تمامِ این هفت سال ، می خواستم بروم ، بروم تووی چشم هایش نگاه کنم و بپرسم : "تو کُشتی ش ؟" اما می ترسیدم ! از شنیدنِ "آری" ، از شنیدنِ "نه" ، از شنیدنِ "خطایِ چشم هایت را ننداز گردنِ اسماعیلم !" از شنیدنِ "تو بودی این کارو نمی کردی؟ "، از نگاه کردن به چشم هایش می ترسیدم !

دیروز شهلا مُرد . کسی می گفت دَمِ مرگش گفته :" اسماعیلم بی من دیوانه می شود !"