محله

خاطرات باد برده در قلمرو امیریه

  1. ۲ ماه،۳ هفته قبل
  2. ۱
تصویر محله
نوآوران -

ما سه نفر بودیم. من و علی و گلی. گلی دختر خاله‌ی ما بود. علی برادر بزرگتر و رئیس قبیله! همه روزهای سال یک طرف و سیزده روز نوروز یک طرف. غایت آمال و آرزوهایمان این بود که بساط عید و خانه تکانی علم شود و روانه شویم خانه‌ی امیریه. امیریه، خیابان مختاری. خانه‌ی امیریه قلمرو قبیله بود. یک خانه‌ی دو طبقه آجر بهمنی با حیاط و حوض و تخت و یک عالمه شیپوری. یک خانه‌ پر از خاطره، پر ازعشق. خانه‎ی کودکی مادرانمان. دو خواهر. خانه‌ی «بابا جون». در این خانه بود که قبیله می‌توانست بدون جیغ و فریاد دو خواهر بتازد و حکمرانی کند و خوش بگذراند. سه نفری تا می‌توانستیم جولان می‌دادیم و مادران بخت برگشته‌مان انگشت به دهان می‌گزیدند و هیچ سخنی چه درشت و چه ریز به زبان نمی‌آوردند. اصلاً اینجوری بود که روزهای عید خیابان «وحدت اسلامی» (شاهپور) را که پایین می‌رفتیم به سر خیابان «مختاری» که می‌رسیدیم و سردر ویران شده سینما اورانوس را که هنوز چهره مرد سوار بر اسب را در گوشه خود داشت می‎دیدیم، سناریوی یک فیلم وسترن خانوادگی درمغزمان طراحی می‎شد. به اول «خیام نو» که می‎رسیدیم با دیدن چراغ‌های سبز همیشه روشن مسجد «حاجی ربابه»، سناریو در وجودمان غلیان می‎کرد و به شور و مشورت رئییس قبیله می‌رساندیم. یکی از سناریوها در اولین روز عید طراحی و انجام شد. اولین برداشت بعد از سکانس خوردن آش رشته روز اول عید، رفتن به یک خواب الکی عمیق بود تا از مهلکه رفتن به خانه حاجی منوچهر جان سالم به در ببریم و البته که بردیم. حاجی که خدایش بیامرزد مرد پولداری بود. متمول. در خانه‎اش تا چشم کار می‎کرد فرش دیده می‌شد. از بیخ کف تا کنج سقف و ما بچه‎های شیک و مرتب که کنار هم سه تایی روی کاناپه بالاآمده از فرش می‎نشستیم اصلا حواسمان به گنجینه گرانبهای هنر اصیل ایرانی که خانه حاجی را پر کرده بود، نبود و چشممان فقط به دنبال کریستال‌های پر نقش و نگار و البته پر ملاتی بود که هیچ وقت درش به رویمان باز نشد! اما آن سال عزممان را جزم کردیم و قید خانه حاجی را زدیم. بعد از اینکه دو خواهر روانه خانه حاجی شدند فی الفور بشکن زنان به حیاط پریدیم. هوای دلچسب و چهچه بلبلان و آفتاب پر نشاط بهار ما را از خود بیخود کرد. عیش نوروزی چنان در قبیله وجد آفریده بود که همه را به پریدن وا داشت. آنقدر دویدیم و پریدیم که تخت شکست و ناگهان طوفان شد. طاقت پیرمرد طاق شد و عصایش را بالا برد. دنبال ما دوید و دوید و همچنان که ما را با عنوان توله‎های یک حیوان باوفا مورد خطاب قرار می‌داد حکم اخراج قبیله را صادر کرد. چاره‎ای نبود. تخت عزیز او را شکسته بودیم و باید تاوان می‎دادیم. رفتن زود هنگام از قلمرو امیریه. با این شکست و بدتر از آن پروسه بهبود اخلاقی که از جانب دو خواهر بر ما بچه‎های بی‌نوا صورت گرفت، همچنان در انتظار بودیم تا بیانیه صلح صادر شود و پا به خانه امیریه بگذاریم... هنوز هم بعد از گذشت سال‎ها هر بار که دلم می‎گیرد به امیریه می‎روم و روبروی خانه‎ای که دیگر مال ما نیست می‌ایستم و خودم را در حیاط می‎بینم، کنار حوض نشسته‎ام و به تخت شکسته می‎خندم. به خاطراتم و به رویاهایم... و عجیب است هر بار که به این محله می‎روم آفتابش دلچسب است و نغمه‌ی بلبلانش به راه. امیریه هیچ گاه نمی‎میرد. این محله غروب ندارد. پر از عشق است و مهر و «بابا جون»های خوب.