داستانی از سیامک گلشیری

شب آخر

  1. ۲ ماه،۲ هفته قبل
  2. ۰
شب آخر
نوآوران -

چند بار تا آخر کوچه رفته و برگشته بودم و هر بار که می‌رسیدم مقابل ویلای‌شان، تلفن می‌زدم، اما جواب نمی‌داد. بالاخره با خودم گفتم این بار آخر است. نبود،برمی‌گردم‌ توی‌ آن‌ اتاق‌ که‌ بوی‌ نمش‌ حالم‌ را به‌ هم‌ می‌زند و می‌روم‌توی‌ رختخواب‌ و تا فرداصبح‌ که‌ می‌خواهم‌ برگردم‌، از آنجا تکان‌نمی‌خورم‌. ایستادم گوشه‌ای و وقتی داشتم شماره می‌گرفتم، چشمم به زن و مردی افتاد که لباس اسپرت پوشیده بودند و داشتند از کنار پیاده‌روِ مقابل ویلاها می‌دویدند. آن‌قدر تلفن را روی گوشم نگه داشتم تا اینکه خودش قطع شد. زل زده بودم به نرده‌های سیاه و کوتاه ویلای‌شان که دیدم درِ ویلای کناری باز شد و بنز سیاه‌رنگی از آن بیرون آمد. بعد زنی‌ درِ نرده‌ای‌ ویلا را بست‌ و سوارشد. ماشین‌ از جایش‌ تکان‌ نخورد. چند لحظه‌ بعد چراغ‌ توی‌ ماشین‌روشن‌ شد. زن‌ و مردی‌ سرشان‌ را خم‌ کرده‌ بودندطرف‌ داشبرد. نمی‌دیدم‌ چه‌کار می‌کنند. بعد مرد برگشت‌ عقب‌. دستش‌ را برد طرف‌ صندلی و چیزی از آنجا برداشت. چراغ‌ توی‌ ماشین‌ خاموش‌ شد. چند ثانیه‌ بعد ماشین‌ حرکت‌کرد. سر کوچه پیچید توی بلوار و گاز داد. باز بی‌اختیار شماره‌اش را گرفتم و گوشی را گذاشتم روی گوشم. درست لحظه‌ای که خواستم تلفن را قطع کنم، احساس کردم کسی گوشی را برداشته، اما چیزی نگفت. همان‌طور گوشی دستش بود. خواستم حرفی بزنم، اسمش را صدا بزنم، اما ترسیدم. گفتم شاید شوهرخواهرش باشد یا، چه می‌دانم، کس دیگری. خواستم گوشی را قطع کنم که شنیدم گفت: «الو!»

حرفی نزدم. هنوز مطمئن نبودم خودش باشد. وقتی دوباره گفت الو، اسمش را صدا زدم. گفت: «چرا حرف نمی‌زنی؟»

«تو حرف نمی‌زنی.» گفتم: «خوبه چند بار بهت تلفن زده باشم؟»

«خواب بودم. حالم خوب نبود.»

حرفی نزدم. گفت: «شنیدی چی گفتم؟»

«الان بهتری؟»

آهسته گفت: «آره، الان خوبم. بهترم.»

گفتم: «ببین، من نمی‌خوام... .»

«نه، می‌آم. تو کجایی؟»

«روبه‌رو ویلاتون.»

«واقعاً؟»

«پرده رو بزنی کنار، منو می‌بینی. خیلی وقته دارم اینجاها قدم می‌زنم.»

حرفی نزد. فکر کردم تماس قطع شده. گفتم: «رعنا!»

«می‌تونی یه چند دقیقه دیگه صبر کنی؟»

«ببین، اگه حالت خوب نیست، می‌ذاریم یه وقت دیگه. وقتی برگشتی تهران.»

«یه چند دقیقه صبر کن آماده بشم!»

و تماس قطع شد. گوشی را انداختم توی جیبم و تا سر کوچه قدم زدم. تمام مدت نگاهم به پنجره‌هایی بود که بیشترشان تاریک بودند. به‌نظر می‌آمد هیچ‌کس توی آن ویلاها نیست. سر کوچه، زیرِ تیرِ چراغ برقی که نزدیک خیابان بود، ایستادم و به سایة آدم‌هایی را نگاه کردم که داشتند وسط بلوار قدم می‌زدند. هنوز زمین از باران ،یکی دو ساعت پیش خیس بود. چند دقیقه‌ای آنجا ایستادم. همان‌وقت که تصمیم گرفتم برگردم توی کوچه و باز بروم تا مقابل ویلای‌شان، تلفنم زنگ زد. رعنا پرسید کجا هستم. گفتم: «سر کوچه.»

«دارم می‌آم.»

برگشتم. چند لحظه‌ای طول کشید تا سایة بلند و کشیده‌ای را دیدم که داشت به سمت من می‌آمد. احساس کردم جایی ایستاد. داشت دور و برش را نگاه می‌کرد. بعد راه افتاد طرفم. چند قدمی‌ام که رسید، گفت: «تا حالا شده‌احساس‌ کنی‌ یه‌ صحنه‌ رو قبلاً هم‌ دیده‌ی؟»

«نمی‌دونم‌، شاید.»

«من‌ الان‌ همون‌طور شدم‌. یه لحظه احساس کردم قبلاً هم‌ این‌ صحنه‌ رو دید‌م‌. همون‌وقت که رسیدم اونجا.» برگشت و جایی وسط کوچه را نشان داد. «تووایستاده‌ بودی‌ درست‌ همین‌جا، زیر همین تیر چراغ برق. اون‌ کارتن‌ها هم‌ افتاده‌ بود اونجا.» به‌کارتن‌های خالی اشاره کرد که چند قدمی‌مان، نزدیک درخت بلندی قرار داشتند. «دقیقاً همین‌صحنه‌.»

گفتم‌: «من‌ هم‌ این حسو داشته ‌‌ام.»

«یه‌جوری‌یه‌، یه‌جور عجیبی. آدم‌ حس‌ می‌کنه‌ قبلاً هم‌ یه‌ بار دیگه‌ زندگی‌ کرده‌.» هنوز داشت به کارتن‌های خالی نگاه می‌کرد. گفت: «نکنه‌ ما مدام‌ به‌دنیامی‌آیم‌ و هر دفعه‌ درست‌ همین‌ شکل‌ زندگی‌ می‌کنیم‌!»

«شاید.»

دسته‌کلیدی را که توی مشتش بود، انداخت‌ توی‌ کیفِ چرمی‌ قهوه‌ای‌رنگ‌ کوچکش. گفت‌: «میترا و عرفان می‌خوان شام برن بیرون. از من هم خواهش کرد‌ن باهاشون برم.»

«پس باید زود برگردی.»

سر تکان داد. راه‌ افتادیم‌ به سمت ساحل. گفتم: «موافقی از وسط بلوار بریم؟»سر تکان داد. وقتی از خیابان رد شدیم، گفت: «فکر کن‌ ما تاحالا هزار دفعه عاشق‌ هم‌ شد‌یم‌! تو تا حالا هزار دفعه‌ اومده‌‌پشت‌ در اون‌ ویلا دنبال‌ من‌.»

«تا حالا هزار دفعه‌ هم‌ از وسط این خیابون رد شد‌یم و اومد‌یم وسط بلوار.»

از کیفش‌ یک‌ جفت‌ دستکش‌ درآورد. گفتم‌: «بد نبود آدم از بعدش هم خبر داشت.»

بند کیف‌ را انداخت‌ روی‌ شانه‌اش‌ و دستکش‌ها رادستش‌ کرد. گفت: «من‌ ترجیح‌ می‌دم‌ آدم هیچی‌ از آینده‌ ندونه‌.»

همین‌که رسیدیم به ساختمانِ سفید و بزرگ انتهای بلوار، به راهی سمت چپ اشاره کرد. وقتی در آن مسیر، در امتداد جنگلی که سمت راست‌مان قرار داشت، قدم می‌زدیم، رعنا گفت: «من عاشق این مسیرم.»

گفتم: «خیلی قشنگه.»

«یه‌وقت‌هایی تهران که هستم، خیلی دلم براش تنگ می‌شه.»

نگاهش به جنگل بود. احساس کردم صدای دریا را از پشت درختان بلندی که در تاریکی فرو رفته بودند، می‌شنوم. بی‌آنکه نگاهم کند، گفت: «چند سال‌ پیش‌ وسط این جنگل‌ گم‌ شدم‌.»

«واقعاً؟»

رو کرد به من. «آره‌، با بابا اینها اومده‌ بودیم‌. شب‌ اول‌ من‌ با آرمین بگومگوم‌ شد.»یک‌ طرف‌ شال‌ یشمی‌رنگ را انداخت‌ روی‌ شانه‌اش‌. «دویدم‌ رفتم‌وسط این‌ درخت‌ها. می‌خواستم‌ برم‌ کنار ساحل‌. ولی‌ نمی‌دونم‌ چیشد. هر چی‌ می‌دویدم‌، نمی‌رسیدم‌.»

«فکر نکنم از اینجا تا ساحل‌ راهی‌ باشه‌.»

«آره، ولی‌ گفتم‌ که‌. نمی‌دونم‌ چی‌ شده‌ بود. انگار داشتم‌ دورخودم‌ می‌چرخیدم‌. یهو یه‌ جا وایستادم‌. نگاه‌ کردم‌ دیدم‌ دور وبرم‌ فقط درخته‌. هیچی‌ پیدا نبود. داشتم‌ از ترس‌ زهره‌ترک‌ می‌شدم‌.»

«خوب‌!»

«دوباره‌ شروع‌ کردم‌ به‌ دویدن‌. حسابی ترسیده بودم. حتی جرأت‌ نمی‌کردم‌ گریه‌ کنم‌.» به‌ صورتش‌ دست‌ کشید و سرش‌ را بلند کرد. گفت‌: «فکر کنم‌ داره‌ بارون‌ می‌گیره‌.»

«بعد چی‌ شد؟»

«بالاخره‌ رسیدم‌ به‌ یه‌ کلبه‌.»

«کلبه!»

«آره، یه کلبه.»

«لابد یه جادوگر بدجنس هم اونجا منتظرت بود.»

«دارم جدی می‌گم.»

«اینجاها کلبه نیست.»

«چرا، اون موقع بود.» ایستاد و با دست‌ به‌ جایی‌ سمت جنگل اشاره کرد. «مال‌ یه‌ زن‌ و شوهر محلی‌ بود. وقتی‌ منو آوردن‌ دم‌ِ درِ ویلا، همه‌ وایستاده‌ بودن‌ بیرون‌.بابااینها پلیس‌ خبر کرده‌ بودن‌.»

هنوز نگاهش‌ به‌ جنگل‌ بود. کمی‌ که‌ جلوتر رفتیم‌، باران‌ گرفت‌.گفت‌: «می‌خواستم‌ چتر بیارم‌.»

«الان‌ تموم‌ می‌شه‌.»

اما یکدفعه‌ آن‌قدر شدت‌ گرفت‌ که‌ هر دو کاپشن‌های‌مان‌ راکشیدیم‌ روی‌ سرمان‌. رعنا شروع‌ کرد به‌ دویدن‌. پشت‌ سرش‌ دویدم‌.داشت‌ می‌رفت‌ سمت‌ ایستگاه‌ اتوبوسی‌ که‌ جلوتر از ما بود. زیرسقفش‌ ایستادیم‌. به‌ رعنا نگاه‌ کردم‌ که‌ تمام‌ لباس‌هایش‌ خیس‌ شده‌بود. لباس‌های‌ من‌ هم‌ خیس‌ شده‌ بود. نشستیم‌. رعنا شالش‌ را بازکرد. گفت‌: «معلوم نیست باید تا کی این زیر باشیم‌.»

«الان‌ تموم‌ می‌شه‌.»

«دیشب‌ تا صبح‌ باران‌ می‌اومد.»

کیفش‌ را باز کرد. دستمالی‌ بیرون‌ آورد و صورتش‌ را پاک‌ کرد.دستمالی‌ هم‌ به‌ من‌ داد. گفت‌: «می‌خوای‌ یه‌ کاری‌ بکنیم؟»

«چه‌ کاری؟»

«یه‌ذره‌ صبر می‌کنیم‌. اگه‌ تموم‌ نشد، بلند می‌شیم‌ با هم‌ می‌دویم‌تا دم‌ ویلای‌ ما. موافقی؟»

سر تکان‌ دادم‌. اما توی دلم‌ آرزو کردم‌ باران‌ تمام‌ شود.فردا که‌ برمی‌گشتم‌، دیگر تا چند روز نمی‌دیدمش‌، شاید هم‌بیشتر. به‌خاطر همین هم فکر کردم این‌ آخرین‌ دقایقی‌ است که‌ با همیم‌ و حالا این‌ باران داشت‌ خرابش می‌کرد‌. یکهو‌ چشمم‌ افتاد به‌ خیابان که‌ آب‌ تقریباً نصف‌ آن‌ را گرفته‌ بود. اصلاً سر درنمی‌آوردم. با خودم گفتم چطور ممکن است توی همین مدت کوتاه این‌طور همه‌جا را آب گرفته باشد. گفتم‌: «نیم‌ ساعت‌ دیگه همین‌طور بارون‌ بیاد، اینجاهام‌ جزو دریا می‌شه‌.»

مَزدای نقره‌ای‌رنگی‌ داشت‌ آهسته‌ از جلومان‌ رد می‌شد.دختری‌ که‌ نشسته‌ بود کنار صندلی راننده، برگشته‌ بود و داشت‌ با مردی‌ که‌عقب‌ نشسته‌ بود، حرف‌ می‌زد. بعد دیدم هر سه‌نفرشان‌ برگشتند سمت‌ ما. پسری‌ که‌ پشت‌ فرمان‌ بود، چیزی‌ گفت‌. همه‌شان‌ زل‌ زده‌بودند به‌ ما. وقتی‌ رد می‌شد، گفتم‌: «کی‌ برمی‌گردین‌ تهران؟»

نگاهش‌ به‌ مَزدا بود. حرفم را تکرار کردم. گفت: «نمی‌دونم‌. میترا می‌خواد تا هفتة‌ دیگه‌ بمونه‌. تازه‌ قراره هفتة‌ دیگه‌بهناز با شوهرش‌ بیاد.»

«تو هم‌ می‌مونی؟»

حرفی نزد. گفتم: «تو هم می‌مونی؟»

سر تکان‌ داد. گفت‌: «موافقی‌ برگردیم‌؟ الان‌ همه‌جا رو آب می‌گیره‌.»

حرفی نزدم. داشتم‌ به‌ صدای‌ قطره‌های‌ باران‌ گوش‌ می‌دادم‌ که‌به‌ سقف‌ ایستگاه‌ می‌خورد. بعد یکدفعه‌ احساس‌ کردم‌ صداها کمترشده‌. گوش‌هایم‌ را تیز کردم‌. خیره‌ شده‌ بودم‌ به‌ خیابان‌. باران‌ داشت قطع‌ می‌شد. حالا فقط تک و توک‌ قطره‌ای‌ روی‌ آب‌های کنار خیابان می‌افتاد. گفتم‌: «می‌خوای یه کاری بکنیم؟»

«چه کاری؟»

«بریم اون کلبه رو پیدا کنیم. همون که تو بهش برخورده بودی.»

داشت فکر می‌کرد. گفتم: «می‌ریم بهشون می‌گیم تو همونی که چند سال پیش گم شده بودی و اونها تو رو برده بودن پیش پدر مادرت.»

«از کجا معلوم هنوز اونجا باشن؟»

«اگه اون‌وقت بودن، هنوز هم هستن.»

دست‌هایش را فرو کرده بود توی جیب‌هایش و زل زده بود به جلواَش. گفتم: «بریم؟»

با دستمال‌ پیشانی‌اش‌ را پاک‌ کرد. طره‌موهای‌ سیاه‌ و کوتاه‌ روی‌پیشانی‌اش‌ خیس‌ شده‌ بود. گفتم: «بریم، رعنا؟»

خیره شده بود به خیابان. انگار اصلاً حواسش به من نبود. گفتم: «رعنا!»

بالاخره رو کرد به من. گفت: «دوباره‌ بارون‌ می‌گیره‌.»

«دیگه بارون نمی‌آد.»

از جایش‌ بلند شد. من‌ هم‌ بلند شدم‌. شالش‌ راانداخت‌ دور گردنش‌. فکر کردم‌ هنوز می‌خواهد برگردیم‌، اما گفت‌: «بریم.»

از پشت همان ایستگاه رفتیم طرف درخت‌ها. وقتی تقریباً به وسط آن درخت‌ها، که تنه‌های قطور داشتند، رسیدیم، به‌وضوح صدای موج‌ها را می‌شنیدیم. بعد رعنا به جایی سمت چپ اشاره کرد. گفت: «از اون‌طرف.»

درست به همان سمت حرکت کردیم. هیچ خبری از کلبه‌ای که می‌گفت، نبود. وقتی نزدیک ساحل، از میان درخت‌ها بیرون آمدیم، چشم‌مان به ماشینی‌ افتاد که‌ کمی‌ جلوتر از ما پارک‌ بود‌. یکی از درهای عقب باز بود و زنی پاهایش را از ماشین بیرون گذاشته بود. گفتم‌: «تو مطمئنی به یه کلبه برخورده بودی؟ شاید چادری چیزی بوده.»

«کلبه بود، یه کلبة کوچولو.»

دور و بر را نگاه کرد. گفت: «مطمئنم. حالا هم شاید اگه بگردیم، پیداش کنیم.»

رفت سمت جایی که صخره‌های بزرگ دیده می‌شد. ساحل آن‌سوی صخره‌ها پیدا نبود. یکهو گفت: «بدو!»

آمدم‌ بگویم‌ کفش‌هایم‌ به‌ درد دویدن‌ نمی‌خورند که‌ دیدم‌ شروعکرد به‌ دویدن‌. کمی‌ جلوتر ایستاد و برگشت‌. داد زد‌: «چرا وایستادی، تنبل؟»

و دوباره دوید. پشت‌ سرش‌ دویدم‌. مسافتی را دنبالش دویدم تا اینکه جایی پایم‌ گیر کرد به‌ سنگی بزرگی و نزدیک‌ بود بخورم‌ زمین‌. تلوتلوخوران، هر طور بودخودم‌ را سر پا نگه‌ داشتم‌، اما مچ‌ پای‌ راستم‌ به‌ داخل‌ پیچ‌ خورده‌بود. فکر کردم‌ چیزی‌ نیست‌. چند قدم‌ هم‌ جلوتر رفتم‌، اما پایم‌حسابی‌ درد گرفته‌ بود. به‌ رعنا نگاه‌ کردم‌، به‌ سایة‌ محوی‌ که‌ داشت خیلی‌ جلوتر از من‌ می‌دوید. متوجه‌ نبود ایستاده‌ام‌ و دارم‌ نگاهش‌می‌کنم‌. نشستم‌ و مچ‌ پایم‌ را محکم‌ دست‌ کشیدم‌. هنوز نگاهم‌ به‌رعنا بود. صدای‌ قدم‌هایش‌ را روی‌ سنگ‌ریزه‌ها می‌شنیدم‌. تا اینکه شنیدم صدایم می‌کند. بعد سوت‌ کشید. بلند صدایش زدم و بعد کفشم را درآوردم. انگشت‌های‌ پایم‌ را با دست‌این‌طرف‌ و آن‌طرف‌ چرخاندم‌ و روی قوزکم را محکم دست کشیدم. شنیدم‌ گفت‌: «کجایی؟»

«اینجام. پام پیچ خورده.»

کمی بعد سایه‌اش را دیدم که داشت به من نزدیک می‌شد. گفت: «چی شد؟»

کنارم روی پنجه‌های پا نشست. داشتم نوک پایم را به این‌طرف و آن‌طرف تکان می‌دادم. گفتم: «کفش‌هام به‌درد دویدن نمی‌خوره.»

«می‌تونی راه بیای؟»

«آره.»

«کاش نگفته بودم بدویم.»

«چیزی نیست. می‌تونم راه بیام.»

کفشم را پوشیدم و بلند شدم. گفت: «تقصیر من شد.»

«گفتم که، چیزی نشده.»

«می‌خوای‌ زیر بغل‌تو بگیرم؟»

«می‌تونم راه بیام.»

با این‌ همه‌ وقتی راه‌ افتادیم‌، مچ‌ پایم‌ تیر کشید. دستم را گذاشتم روی شانه‌اش. لنگان‌لنگان رفتم تا کنار آب. رعنا تخته‌سنگی را نشان داد. گفت: «بشین اونجا.»

خودش کنار تخته‌سنگ کوچکی، کنار آب، ایستاد. قایق‌ سفیدرنگی‌ کمی‌ آن‌طرف‌تر، روی‌ شن‌ها، قرار داشت. موج‌ها تازیر قایق‌ می‌آمدند. به‌ رعنا نگاه‌ کردم‌ که‌ زل‌ زده‌ بود به‌ دریا. کفشم را در آوردم و باز محکم روی قوزکم را دست کشیدم. رعنا شالش را پایین کشید. گفت: «می‌بینی وقتی هوا تاریکه، چقدر وحشتناکه؟»

گفتم: «آره.»

دریا پیدا نبود. فقط آب را می‌دیدم که تا نزدیک‌مان می‌آمد و برمی‌گشت. صدای موج‌ها را هم می‌شنیدیم. گفت: «احساس‌ می‌کنی‌ یه‌ چیز خیلی‌ بزرگ‌ جلوته‌ که‌ نمی‌تونی‌ببینیش‌. یه‌ چیزی‌ که‌ اگه‌ بری‌ توش‌، می‌کشتت‌.»

داشتم‌ فکر می‌کردم‌. خیره‌ شده‌ بودم‌ به‌ جلواَم‌. گفت‌: «دوست‌ندارم‌ شب‌هایی‌ که‌ ابری‌یه‌ یا مهتاب‌ نیست‌، بیام‌ کنار دریا.»

«می‌خوای‌ برگردیم؟»

«حالا نه.»

نوک‌ کفشش‌ را کشید روی‌ شن‌ها. گفت‌: «می‌خوام یه چیزی بهت بگم؟»

«چی؟»

زل زده بود به من. گفت: «اون شبو یادته، همون شب که برای اولین بار همدیگه رو تو دربند دیدیم‌؟»

شالش‌ را باز کرد و گذاشت‌ توی‌ کیفش‌. گفتم‌: «آره، یادمه.»

«این‌قدر بهم‌ پیله‌ کرده‌ بودی‌ که نزدیک‌ بود دمِ‌ اون‌ آلوفروشه‌ بزنم‌ تو گوشت‌.»

داشتم به لحظه‌ای که می‌گفت فکر می‌کردم. به‌نظرم نیامد آن‌قدر عصبانی‌اش کرده باشم که بخواهد بزند توی گوشم.با این همه انگار فحشی چیزی داد. گفتم‌: «یه چیزی بهم گفتی، یه بد و بیراهی چیزی. شاید اگه فکر کنم، یادم بیاد.»

سر تکان داد. گفتم: «حالا یهو چرا یاد اون شب افتاده‌ی؟»

انگار چیزی شنیده باشد، برگشت‌ و به جنگل نگاه کرد. چند ثانیه‌ای طول کشید تا دوباره چرخید طرف دریا. گفت: «اون شب دلم می‌خواست بری. دلم نمی‌خواست اونجا باشی. دلم نمی‌خواست دنبالم بیای.»

داشت انگار همة‌ این حرف‌ها را برای خودش می‌زد. انگار اصلاً من آنجا نبود. گفتم: «برای چی؟»

آن‌قدر این دو کلمه را آهسته به زبان آورده بودم که فکر کردم در صدای موج‌ها گم شده. برگشت طرفم. گفت: «برای اینکه با یه نفر اونجا قرار داشتم.»

«با کی؟»

«با یه نفر، یه نفر که یک سال بود باهاش آشنا شده بودم.»

نشست روی تخته‌سنگ کوچکی و پایش را دراز کرد. من همان‌طور محکم انگشت‌های پایم را گرفته بودم. انگار دیگر قوزک پایم درد نمی‌کرد. گفت: «قرارگذاشته‌ بودیم‌ با هم‌ ازدواج‌ کنیم‌.»

به آب نگاه کردم که تا نزدیک پاهایش می‌آمد و برمی‌گشت. گفتم: «پس خیلی بدموقع سر رسیده بودم.»

پاشنه‌های پایش را کشید روی شن‌ها. بعد پاهایش را جمع کردن توی شکمش. دست هایش را گذاشت روی زانوهایش. بی‌آنکه به من نگاه کند، گفت: «می‌دونی می‌خوام چی بگم؟ می‌خوام بگم به‌خاطر تو نبود.»

خیره شده بود به تاریکی. گفتم: «چی به خاطر من نبود؟»

«به‌خاطر تو نبود که باهاش به هم زدم.»

گفتم: «پس چی؟ به‌خاطر چی باهاش به هم زدی؟»

احساس کردم قطره آبی به صورتم خورد. گفتم: «به‌خاطر چی بود؟»

«مریض بود، یه مریضی خیلی بد. خودش دیگه نمی‌خواست ادامه بده.» یکهو، انگار تازه یادش آمده باشد من آنجا نشسته‌ام،‌ برگشت طرفم. گفت: «من نباید این چیزها رو به تو بگم.»

از جایش بلند شد و رفت جلو، آن‌قدر که آب تا روی کفش‌هایش می‌آمد. کفشم را پوشیدم و از جایم بلند شدم. قوزکم برای یک لحظه تیر کشید. رفتم جلو. وقتی تقریباً نزدیکش ایستاده بودم، گفتم: «بالاخره اون شب دیدیش؟»

رو کرد به من. «کدوم شب؟»

«همون شب اول،‌ همون شب که گفتی باهاش قرار داشتی؟»

«ولش‌ کن‌. دیگه‌ نمی‌خوام‌ درموردش‌ حرف‌ بزنم‌.»

دوباره باران گرفته بود و انگار داشت شدت هم می‌گرفت. خواست برگردد که گفتم: «بهم بگو. دیدیش یا ندیدیش؟»

«الان خیس می‌شیم. بیا برگردیم.»

«واقعاً می‌خوام بدونم، رعنا؟ اون شب اومد؟»

برای چند ثانیه خیره شدیم به هم.‌ باران داشت صورت‌مان را خیسِ خیس می‌کرد. گفت: «نه، نیومد.»

برگشت و شروع کرد به دویدن به سمت درخت‌ها. من پشت سرش راه افتادم. داشتم لنگان‌لنگان با آن قوزک پایم، که دردش بیشتر هم شده بود، پشت سرش حرکت می‌کردم و تمام مدت نگاهم به سایه‌اش بود.

وقتی از میان درخت‌ها بیرون آمدیم، لباس‌های‌مان کاملاً خیس شده بود و آب از سر و صورت‌مان می‌چکید. رعنا گفت‌ برویم‌ زیر سقف همان‌ ایستگاه‌. راه‌ افتادیم‌. اما انگار هیچ‌کدام‌ عجله‌ نداشتیم‌. داشتیم‌آهسته‌، توی‌ آن‌ هوای‌ سرد، با بدن‌های‌ خیس‌، حرکت‌ می‌کردیم‌.چند لحظه‌ بعد نشسته‌ بودیم‌ روی‌ صندلی‌‌ قهوه‌ای‌رنگ‌‌.خیره‌ شده‌ بودیم‌ به‌ خیابان که آب به‌کلی آن را گرفته بود. بعد یک‌آن‌ چشمم‌ به‌ رعنا افتاد که‌ خودش را، دست‌به‌سینه، روی صندلی جمع کرده بود و داشت می‌لرزید. دندان‌هایش‌ داشتند‌ محکم‌ به‌ هم‌ می‌خوردند. از جایم بلند شدم. گفتم: «پاشو! الان‌ سرما می‌خوری‌.»

همان‌طور فقط خیره شده بود به من. دوباره گفتم: «پاشو!»

بلند شد. از ایستگاه‌ بیرون‌ آمدیم‌ و بعد شانه‌به‌شانة‌ هم‌ باعجله رفتیم‌ سمت بلوار و بعد انداختیم توی کوچه‌شان. کنار درِ ویلای‌شان‌ که رسیدیم، دسته‌کلیدش را درآورد. هنوز دندان‌هایش داشتند به‌هم می‌خوردند. گفت: «خیسِ خیس شد‌ی؟»

«تو هم همین‌طور.»

درِ نرده‌ای را با کلید باز کرد. اما تو نرفت. همان‌جا ایستاده بود. یکهو برگشت طرفم. گفت: «ظهر بهم زنگ زدن. امروز صبح مرده، همین امروز صبح تو بیمارستان.»

چشم‌هایش خیس بودند و من مطمئن بودم از باران نیست. گفتم: «برو لباس‌هاتو عوض کن. الانه که سینه‌پهلو کنی.»

سر تکان داد. گفت: «تو چی؟ بذار برم برات یه چتر بیارم.»

«نه، زود برم بهتره. باید لباس‌هامو عوض کنم.»

«پس صبر کن یه چیزی برات بیارم، یه پالتویی چیزی.»

«نه، گفتم که. هر چی زودتر برم، بهتره.»

منتظر نشدم حرفی بزند. خداحافظی کردم. گفت: «بهم تلفن کن! تا رسیدی خونه، بهم تلفن کن!»

سر تکان دادم. بعد باعجله کاپشنم‌ را کشیدم‌ روی سرم‌ و راه‌ افتادم‌. داشتم‌ با عجله‌ از کنار نردة ویلاها حرکت‌ می‌کردم‌. مطمئن بودم‌ هنوز ایستاده‌ آنجا و دارد نگاهم می‌کند، شاید تا وقتی‌ ‌ می‌پیچیدم توی بلوار.