شعری از ساناز مصدق

پوست انداختن

  1. ۲ ماه،۳ هفته قبل
  2. ۰
ساناز مصدق
نوآوران -

پتو که پیله می شود و انفرادی

که می پیچد و پوستم کلفت

که تنهایی،ضخیم

. -گریه حتی تسکین هم نمی دهد .

دچار دیوار شده ام

در گیر و گرفتش پوست به پوست

و زمین هر بار می خورم

یک استخوان کم می شود از خاک

زمین

خسته نمی شود از خوردن

از خاک

از خاک خوردن

لذتی که در جبر است

در پشیمانی نیست

به بی پشیمانی برگشتن

به ضخامتِ انفرادی

به پتو

به غلتِ محدود

به محدوده ی غلت

به گیرگرفتیدن، برگشتن

چیزی از دست نمی رود

پوست

برای انداختن است