شعری از فرناز بنی شفیع

خدای چلچله ها

  1. ۲ ماه،۳ هفته قبل
  2. ۰
فرناز بنی شفیع
نوآوران -

آنها دوتا فرشته ی بر روی شانه هام، بی آنکه روح هیچ کسی باخبر شود

با کاسه های آب و غزل ایستاده اند تا رفتنت به یمن خوش شعر تر شود

من با الهه ها به تو لبخند می زنم آنها تمام غربت من را شنیده اند

شاید که عقده های دلم با مرور تو از خاطرات کهنه مان مختصر شود

این گردوخاک نیست که برکوله بار توست یک جفت چشم خیره به دیروز مانده است

دیروزها تو را به کسی پس نمی دهند بگذار با تو چشم کسی همسفر شود

توی تمام آینه ها چشم دوختم چون فالگیرهای پریشان شهرمان

آنها دوباره جاده نشان داده اند و بعد یک مرد را که راهی خط سفر شود

در طالعم هنوز کسی داد می زند سهم من از حضور تو هجرت نبود، بود؟

دست خدای چلچله ها می سپارمت خیر است هرچه هست، سفر بی خطر شود

□□□

آوار سایه ای نفس کوچه را گرفت، تکرار می شود و تو در شهر نیستی

می خواهد از غروب کمی دورتر رود شاید سکوت عقربه ها بیشتر شود