غزلی از صالح سجادی

حلقه انگشتر

  1. ۲ ماه،۳ هفته قبل
  2. ۰
صالح سجادی
نوآوران -

از حلقه ی انگشترت بنگر در چشمهای من تزلزل را

وقتی که من از حلقه ی عینک بر چشمهایت می زنم زل را

از حلقه های دستبند تو دستان من بیرون نمی آیند

درمن گره زد مشتهای تو این کوری از ابتدا شل را

یک حلقه چاه فاضلابم که ناگاه از من چشمه جوشیده ست

یک سطل آب از من بکش بالا آنوقت حل کن این تقابل را

با حلقه هایی در کمر چرخان روی طناب نازکی در اوج

بدبختی آن بند بازم که سرگیجه اش عق زد تعادل را

فرقی ندارد شکل دروازه یک حلقه یا یک مستطیل پهن

در بازی تقدیر وقتی که شیر سماور سوت زد فول را

آن شب سر آن پیچ،یک لحظه در آینه روی تو را دیدم

دستم به روی حلقه ی فرمان لرزید و ک ک کن ت رل، رل را ...

در بستر تنگش نمی گنجید،خود را به سنگ و صخره می کوبید

سیلاب با خشم و جنون می کند،از گردن خود حلقه ی پل را

ازحلقه ی آتش که رد می شد با یال هایی شعله ور افتاد

در ناله های شیر پیر،آن شب،دیدند دلقک ها تنزل را

برحلقه ی در مشت می کوبید و بی امان فریاد می زد گرگ

ناگاه از آنسو صدایی گفت : دیرآمدی بستیم آغل را

آویخته از حلقه ی دارش، چون طعمه از قلاب ماهیگیر

تا می فریبد گوشت تلخش چشم کدامین ماهی خل را

چنبر:

از آتش ات تا باد و آب و خاک _هستی _ به چشمم حلقه در حلقه ست

کس نیست تا پایان دهد در من این دور باطل،این تسلسل را

آخر:

هی با تو ام!ارباب بی حلقه،از قدرتت چیزی به جا مانده ست؟

چیزی اگر داری اجابت کن _من_ این دعای بی توسل را

درگیر این زنجیر بی حلقه،این خلقت لامنتها ناچار

انداختم بر گردن داروین،این حلقه های بی تکامل را