شعری از نازنین زینب خواجه قلی

ترس

  1. ۲ ماه،۳ هفته قبل
  2. ۲
نازنین زینب خواجه قلی
نوآوران -

مرا "نازی" صدا کردی، از این ترفند میترسم

که من خو کرده ام با اخم، از لبخند میترسم

چرا بیدار میخواهی، جنون خفته در من را؟!

من از آزادی این وحشی در بند میترسم!!

نمیخواهم جنون هر شب مرا مجنون کند، اصلا..

من از مجنون، جنون، هر چیز جن مانند میترسم

....

 منم آن بوته که توفان شبی از بیخ برکندش!

به خود حالا مرا هرگز نزن پیوند، میترسم....

گل از گل بشکفد در من، و در تو جان بگیرم باز

و ناگه بادها من را بترسانند، میترسم!

هم از تو میگریزم هم تو را بسیار میخواهم

از این احساس زجر آور به تو سوگند میترسم

برو تا پا نگیرد عشق، لطفا دور شو از من

برو آری.. برو! از رفتنت هرچند میترسم.