یادداشت امیر حسین بریمانی

نامه ای به هوشنگ چالنگی

  1. ۲ ماه،۲ هفته قبل
  2. ۰
هوشنگ چالنگی
نوآوران -

  آقای چالنگی من شعر شما را خیلی دوست دارم؛ شما واقعا یک روستایی هستید. بگذارید در همین ابتدا، سوتفاهم را رفع کنم و بگویم که روستایی بودن، اصلا صفتی منفی نیست آن‎هم زمانی‎که موصوف‎مان شما باشید. وقتی فکر می‎کنیم، می‎بینیم ما آنقدرها شاعر روستایی نداشته‎ایم بااینکه همه‎مان نهایتا به‎نوعی دهاتی محسوب می‎شویم بخصوص نسل شماکه واقعا همه دهاتی بودند و تهران، هنوز خرابه‎یی بیش نبود. پس چه اتفاقی افتاده‎ست که وقتی می‎خواهیم شاعرانِ دهاتی‎ جز نیما و اخوان را نام ببریم، احساس می‎کنیم دست‎وبال‎مان خالی‎ست؟ البته اخوان هم آنقدرها دهاتی نبود، بیشتر شهرستانی بود و نیمچه تمدن (پارسی‎) برای خودش دست‎وپا کرده بود. نمی‎دانم ما چه اصراری داریم از طبیعت‎های غیر متمدنانه (و البته اصیل‎مان) پرهیز کنیم و بگوییم ما بسیار مدرن، آپارتمانی و پشت پنجره‎یی هستیم. من فکر می‎کنم سنجه‎ی اصلی نوبل را نیز بر این پایه بنا نهاده‎اند که به‎افرادی جایزه بدهند که نماینده‎ی جامعه‎شان (از بُعدی اقلیمی، جغرافیایی، عاطفی، تاریخی و البته یادمان نرود: ادبی) هستند. من هرطوری که به‎اسامی برندگان نوبل ادبی نگاه می‎کنم، می‎بینم همگی، آثارشان بر بنیان‎های جهان‎واقعی نهاده شده‎ست؛ گرچه من شخصن طرفدار ادبیات فانتاستیک هستم! به‎هرحال قضیه‎ی نوبل این است: به نویسندگانی اعتبار بدهیم که سهمی در نوشتنِ تاریخ داشته‎اند یا خواند داشت یا دست‎کم داعیه‎ی سهم‎خواهی از تاریخ را دارند. فقط یک‎بار محمود دولت آبادی کاندید نوبل شد و آن هم سالی بودکه صدای رمان کلنل (که رمانی تاریخی‎ست) درآمده بود. آقای چالنگی شما چقدر به روحیه‎ی ایرانِ پیشاسرمایه‎داری نزدیکید. البته چندوقت‎پیش اشعار اخیرتان (از سال‎های هفتاد به‎بعد) را می‎خواندم و راستش را بخواهید اصلا خوشم نیامد؛ فکر کنم شما هم در پاردایمِ شهرنشینی گیرافتادید که خب ما هم افتاده‎ایم؛ اینکه طبیعی‎ست!

  آقای چالنگی از طرفی دیگر می‎خواهم بگویم دهه‎ی چهل، برای آمدن شما دیر بود. کاش شما هم‎نسلِ نیما می‎بودید و کار ما را برای دسته‎بندی شعر دو دهه اول قرن چهارده راحت می‎کردید و می‎گذاشتید ما به‎راحتی این اصطلاح را برای شما و نیما به‎کار ببریم: روستایی‎های رمانتیک. اما به‎هرحال کاری‎ست که شده و انگاری شعرِ پیش از دهه‎ی شصت را هیچ‎جوره نمی‎توانیم دسته‎بندی کنیم چون یک‎دفعه آزادراهی به‎نام شعر منثور احداث شد و پتانسیل‎های شعر فارسی، به‎یک‎باره وارد دوران نوینی شد. بعد اصلا نفهمیدیم چه‎شد که نیمایی‎ها هم شروع کردند به‎کوبیدنِ نیما و بعد هم که‎کار و بار خودشان گرفت، یادشان افتاد که "پیرمرد چشم ما بود"! ما ایرانی‎ها (که‎قطعا بنده هم جزوشان هستم)، آن‎قدر عجله داریم که نمی‎فهمیم چه‎کار داریم می‎کنیم و از هرچیزی می‎خواهیم سریعن گذار (این واژه‎ی پرکاربرد!) کنیم. شاگردان نیما احتمالن پس از دو سه جلسه، از او گذار کردند. جامعه، مدرنیته را از راه نرسیده به‎عنوان تجربه‎یی که‎پتانسیل‎هایش را از دست داده‎ست، کنار گذاشتند! اما خب چاره‎یی هم نیست؛ ما انقدر عقب افتادگی داریم که حالا حالاها باید بدویم اما حضور شما در دهه‎ی چهل (درست زمانی که‎دودهه برای آمدن‎تان دیر شده بود)، نمادی‎ست از طی کردنِ معقول فرآیندهای تاریخی.

در پایان باید بگویم: آقای چالنگی همه‎ی ما شما را دوست داریم و شما برای ما نماد پیرمردی هستید که در گوشه نشسته‎ست. این را هم بگویم که من وقتی اشعار شما در دهه‎ی چهل را هم میبینم، بازهم سیمای یک پیرمردِ خوش‎قلب روبرویم ظاهر می‎شود درصورتی‎که آن‎موقع، شما برای خودتان جوان بودید. من یکی که نمی‎توانم عکس‎های جوانی شما را ببینم! خواهش می‎کنم خودتان را جای ما بگذارید و بگویید آیا این شعر را جز یک کهن‎سال خوش‎قلب می‎تواند نوشته باشد: "بگذار بنشینم/و فکر رفتن را/در جیب‎های خود پنهان کنم."

  جناب چالنگی بر من ببخشایید که با شما با این لحن حرف زده‎ام؛ آخر عده‎یی قرار است این نامه را بخوانند.

با ارادت؛ دوستدار نادیدهی شما؛ امیرحسین بریمانی