یادداشت داریوش شایگان درباره ژان بودریار

عصیان دیگری

  1. ۲ ماه،۱ هفته قبل
  2. ۰
عصیان دیگری
نوآوران -

داریوش شایگان/ فیلسوف

«بیان ظرافت¬های خاص تفکر بودریار چندان سهل نیست. وجه تمام¬عیاری از برّندگی و گزندگی و قاطعیت گفتار مورالیست¬های قرن هفدهم فرانسه در کلام بودریار نیز هویداست. در بیان او بیشتر با ادراکات شهودی مواجه می¬شویم تا با مباحث تحلیلیِ صرف. من در اغلب کارها و فعالیت¬هایی که در خصوص تصویر، وانمودسازی و مجازی¬سازی، در دست داشته¬ام، سروکارم به تأملات این اندیشمند برجسته افتاده و کوشیده¬ام از ورای فرمول¬هایش، که گاه بسیار تکان¬دهنده¬اند، مفاهیم بی¬پروایی را دریابم که اغلب گشایندۀ افق¬های ناشناخته¬اند.

    در دو مورد، آثار بودریار را مرجع قرار داده¬ام: یکی از این دو، به سال¬های 1980 و 1990 بازمی¬گردد که مدام بین پاریس و امریکا در رفت¬وآمد بودم و مسئلۀ مقایسۀ دو قارۀ اروپا و امریکا ذهنم را مشغول کرده بود. چه تفاوتی بین امریکای نوظهور و اروپای کهن وجود دارد؟ کلیشه¬های تکراری بسیاری در این باره وجود داشت و امریکاستیزی داستانی قدیمی بود؛ کتاب صحنه¬هایی از زندگی آینده اثر ژرژ دوآمل (Georges Duhamel) نمونۀ کلاسیک همین مضمون است. در این گیرودار بود که کتاب بودریار در مورد امریکا را بارها خواندم. نگاه نویسنده به مسئله، بسیار برایم حیرت¬انگیز بود که این مقوله را نه از رهگذر کلیشه¬های فرسوده، بلکه از منشور ادراک تصاویر نظاره می¬کرد. بودریار در این کتاب بر موضوعی اساسی انگشت می¬گذارد: دید متفاوت اروپائیان و امریکاییان از واقعیت، تصویر، و وانمودسازی (simulation). «آنها [امریکایی¬ها] از ایده، واقعیت می¬سازند، ما [اروپایی¬ها] واقعیت را به ایده و ایدئولوژی تبدیل می کنیم». چرا؟ بودریار در پاسخ می-گوید: «آنچه در امریکا جدید است عبارت است از وجودِ شوک سطح اول (بدوی و وحشی) و شوک سطح سوم (وانمودسازی مطلق)، سطح دومی در این میانه وجود ندارد. موقعیتی که درک آن برای ما اروپائیانی که توجهمان همواره معطوفِ سطح دوم بوده، دشوار است؛ سطح دوم عبارت است از آگاهی بازتابنده و آگاهی شوربخت.»

    پس امریکا کاملاً سطح دوم را مغفول گذاشته است. توصیفات بودریار همگی مبتنی بر این دیدگاه است: «امریکا ’هولوگرامی‘ غول¬آساست که اطلاعات کلی در یک¬یک عناصر آن مستور است.» امریکا نوعی وانمودسازی است که مطابق آن جهان صرفاً در قالب تبلیغات موجودیت پیدا می¬کند. این ملاحظات می¬کوشد جنبۀ خاص فرهنگ امریکا را برجسته سازد: قدرت تولید دنیای وانمودسازی که در آن، همانند فیلم ’وودی آلن‘ با نام گل سرخ قاهره، تصویر از پردۀ سینما بیرون می¬زند و زندگی خودمختار و مستقلی را آغاز می¬کند تا بالاخره به واقعیت حاد (hyper-réalité) تبدیل می¬شود. به¬این¬ترتیب، زندگی امریکایی «فراگذشتن از تخیل در واقعیت است.» در چنین دنیایی تصویر دیگر مَحمِلی ندارد. ویدئو جانشین آینه شده است. تصویر فقط بر خود متکی است و بدین¬نحو وانمودسازی به خود-تبلیغی بدل می¬شود و زندگی به سینما. بودریار در جایی می¬گوید این تصور صحت ندارد که سینما تحت سیطرۀ امریکاست، بلکه خودِ امریکا صحنه¬ای سینمایی است. در مقابل این دنیایی که در آن از طریق وانمودسازی ناب، آرمانشهر قرن هجدهم تحقق پذیرفته، اروپا به¬عکس در زمان متحجرِ آگاهی شوربخت زندگی می¬کند، یعنی در زمان تعارضات تحقق¬ناپذیر قرن نوزدهم.

شیفتگی من به مباحث مزبور از این واقعیت برمی¬خاست که خود به جهانی تعلق داشتم که تصویر را صورت معقول روح می¬پنداشت. دنیایی که در آن تخیل خلاق، تصویر عالم مثال را رقم می¬زد، دنیایی که در آن ارواح اجساد بودند و اجساد ارواح. حکایات سهروردی و منطق¬الطیر و حی¬بن¬یغظانِ ابن¬سینا، و معنایافتن عالم سیروسلوک معنوی از همین موقعیت برزخی تصویر برمی¬خاست. با خود می¬گفتم انسانی بابصیرت که نگاهش به واسطۀ جادوی جهان مستحیل شده، دنیا را همانند انسانی بصری نمی¬بیند که در کهکشان افسون-زدودۀ گوتنبرگ زندگی می¬کند. آیا تنزل تصویر، چنانکه والتر بنیامین می¬گوید، به زوال هاله منجر نمی¬شود؟ اگر قائل به ارتباط کیفیت نگاه با تصویر باشیم، آنگاه وجود محملی برای آن تصویر الزامی است، و آن محمل همان آینه است. ولی از سوی دیگر با مطالعۀ بودریار با خود می¬گفتم رابطۀ تصویر-آینه می¬تواند بر حسب کیفیت نگاه تغییر کند؛ برای مثال نگاه می¬تواند به آن سوی آینه گشوده باشد، یعنی به ابهام چیزی که در عین کشف مستور است؛ نگاه می¬تواند به تضاد دیالکتیک تصویر-آینه محدود شود؛ و تصویر هم می¬تواند از کادر خود خارج شود و در انبوه تصاویر خودمختار در قالب بسط بی¬نهایت رسانه¬ها منفجر شود. در صورت نخست، با هستی¬شناسی تصاویر سروکار داریم؛ در مورد دوم با روابط دیالکتیک آگاهی شوربخت؛ و در مورد سوم با وانمودسازی. پس به¬عبارت دیگر سروکارمان یا با فوق¬واقعیت است، یا با واقعیت دیالکتیک، یا با واقعیت حاد. فرهنگ سنّتی ما به مقولۀ نخست تعلق داشت، اروپا به دومی، و امریکا به سومی. ولی آن دنیایی که ما به آن تعلق داشتیم، اکنون از سویی دچار تنزل ناآگاهانۀ تصاویر بود و از سوی دیگر مواجه با انواع¬واقسام موتاسیون¬هایی که تحت مهارش نبودند چون نه فقط نمی¬توانست از ایده واقعیت بسازد، بلکه به علاوه از واقعیت مدرن هم تصویر چندان روشنی در ذهن نداشت. به¬بیان دیگر، مسئلۀ او نه واقعیت حاد بود نه آگاهی شوربخت، حتی از عالم مثال عرفا هم محروم مانده بود و حالا در واقع، به¬قول سهراب سپهری، در هیچستانی بسر می¬برد. راهی که برای چنین تمدنی می¬توان متصور شد یا غرب¬آگاهی هشیارانه به سیاق آسیای جنوب شرقی است، یا عصیان و سرکشی، همان مفهومی که بودریار هوشمندانه آن را «انفجار ناگهانیِ آن دیگری» می¬خواند.

    برخورد دوم من با بودریار متأخرتر است. این تجدید میثاق به زمانی بازمی¬گردد که مشغول نوشتن کتاب افسون¬زدگی جدید و هویت چهل¬تکه بودم، و مسئلۀ مجازی¬سازی بخشی از این پژوهش بود. مجازی-سازی از زمره مقولاتی است که هر پژوهشی دربارۀ آن، بدون مطالعۀ پل ویریلیو (Paul Virilio) و بالاخص ژان بودریار که وجوه فاجعه¬بار مسئله را مطالعه کرده، کاستی¬هایی خواهد داشت.

برای ختم مبحث مایلم به جنبۀ دیگری از تفکر بودریار بپردازم که پس از حوادث یازدهم سپتامبر امریکا تازگی¬اش آشکار شد. بورّادوری (Giovanna Borradori) ایتالیایی در کتاب فلسفه در زمان ترور، با دو فیلسوف پرآوازۀ زمانه مصاحبه کرده است: یورگن هابرماس آلمانی و ژاک دریدای فرانسوی. درست است که این دو فیلسوف در مورد حوادث اوایل قرن بیست¬ویکم نظریات مشابهی ندارند، ولی هر دوی آنها به ناخرسندی عمیق فرهنگ امروز دنیا معترف¬اند. هابرماس، نوعی صورت بیمارگونۀ ارتباطی را نشانۀ تروریسم می¬داند، زیرا به¬اعتقاد او حرکت حلزونی خشونت که به¬واسطۀ نوعی اعوجاج در ارتباط آغاز می¬شود، به علت هراس متقابل به فروپاشی هر نوع ارتباطی منتهی می¬گردد. نزد دریدا، این مسئله به فرایندی اوتو-ایمیون (auto-immune) منجر می¬شود که در آن موجود زنده وجهی انتحاری می¬یابد و مصونیت خود را به مخاطره می¬اندازد، فرایندی که سرانجام به خودویرانگری می¬انجامد. تمامی این توضیحات البته جالب¬توجه و در خور تأمل¬اند، ولی موضع بودریار در این باره متفاوت است و او این پدیدار را از منظر متافیزیک تصویر می-بیند، تصویری که دیگر فاقد هرگونه محمل و پایۀ هستی¬شناختی است. بودریار نیز مانند دریدا معتقد است مصائبی که ما بدان گرفتاریم همگی زاییدۀ خود مدرنیته¬اند، ولی آنچه این مدرنیته را برجسته می¬سازد «انهدام تمامی توهم¬ها»ست. به¬عبارت¬دیگر چون تصاویر امروز نگاتیو ندارند، «دیگری» به نفع صورت موجود کاملاً حذف می¬شود. «تصویر-عکس یا تصویر-سینما، نگاتیو داشتند درحالی¬که تصویر-تله و تصویر-ویدئو و تصویر-دیجیتال، تصاویری بی¬نگاتیو و بی¬مرجع¬اند. این تصاویر مجازی¬اند، حالتی که پایان هر نفی است .... تسری تصاویری که اکنون خود مولدِ خود شده¬اند بدون ارجاع به توهم، مجازاً بی¬حدوحصر می¬شود و این تولید بی¬حدوحصر پدیدآورندۀ اطلاعات به¬مثابۀ فاجعه است.»

    بودریار برای ترسیم این موضوع از رمان خورخه بورخس (Jorge Borges) با نام ساکنان آینه یا تلافی ساکنان آینه بهره می¬گیرد، که کنایه¬ای است از منکوبِ «دیگری» که اکنون درصدد انتقامجویی برآمده است. بورخس می¬گوید: «روزی اهالی آینه سکون سِحرآمیزشان را پایان خواهند داد. صور از نو احیا خواهند شد. بیش¬ازپیش با ما ناهمگون خواهند شد و هر چه کمتر از ما تقلید خواهند کرد. تمامی سنگرهای شیشه و فلز را درهم خواهند شکست و این بار مغلوب نخواهند شد». «عصیان دیگری» که اکنون تلافی¬جویانه به ضدحمله روی آورده و به ما می¬فهماند دیگر آینۀ ما نخواهد بود. این مطلب که پیش از واقعۀ یازدهم سپتامبر نوشته شده بود، با لحن پیامبرگونه¬اش آدم را به حیرت می¬اندازد. یورش دیگری در تاریخ (منظورم حمله به برج¬های نیویورک است) با نمایش سترگ رویدادی جهانی در برابر چشمان میلیون¬ها تماشاگر تلویزیونی بر صحنه ظاهر شد، رویدادی که بندبند تنم را به¬لرزه انداخت و نشان داد که اگر به موقعیت خطیرمان آگاه نباشیم دیگر چنانکه نیچه می¬گفت در فراسوی نیک و بد نخواهیم بود بلکه به فروسوی نیک و بد سقوط خواهیم کرد.

    از پذیرش این حقیقت گریزی نمی¬توان داشت که عصیان دیگری که علت وجودی تمدن سیارۀ ما را به پرسش می¬گیرد، یا تز اوتو-ایمیون دریدا، اکنون فراگیر شده و اگر درمانی هم برایش وجود داشته باشد باید همگان در تمامی سطوح بدان آگاه شوند، هم غرب و هم آنانی که بر پایۀ توهمات هذیانی و مالیخولیایی می-خواهند دنیا را از بین ببرند.»