یادداشتی از سیامک سیامک گلشیری درباره ادبیات کلاسیک

سفر و ادبیات

  1. ۱ ماه،۴ هفته قبل
  2. ۰
سفر و ادبیات
نوآوران -

سیامک گلشیری- چند سال پیش، زمانی که داشتم روی نسخه‌ای از هزار و یک شب به ترجمة «عبداللطیف تسوجی» کار می‌کردم،‌ به داستان جالب و در عین حال عجیبی برخوردم. داستان شاهزاده‌ای در سرزمین خراسان که مادرش ملکه‌ای از ملکه‌های هفت‌دریاست. شاهزاده‌بدرباسم پس از آن که روزی حکمرانی بر زمین را رها می‌کند،‌ به اعماق دریا می‌رود تا همراه دایی‌اش، ملکه‌ای را که با تمام وجود دوست دارد، از پدرش خواستگاری کند، اما پدر دختر، شاه‌سمندل، نه‌تنها نمی‌پذیرد، بلکه تصمیم به قتل دایی شاهزاده می‌گیرد. آنگاه شاهزاده دریا را ترک می‌کند و در پی یافتن ملکه‌جوهره، که از  قصر گریخته، پا به جزیره‌ای می‌گذارد که در آن ملکه‌ای به اسم لاب حکمفرمایی می‌کند. ملکة ظالم، که قصری از عاج دارد، شاهزادگان بسیاری را در باغ بزرگش به پرنده تبدیل کرده. شاهزاده‌بدرباسم هر طور شده از چنگال او می‌گریزد، اما خیلی زود با او که تبدیل به اژدهای بزرگی شده روبه‌رو می‌شود. ملکه‌لاب او را به اسارت درمی‌آورد تا اینکه سرانجام مادر شاهزاده، ملکه‌جلنار، او را از بند نجات می‌دهد.

این داستان بلند که شهرزاد آن را در شب هفتصد و سی و هشتم تعریف می‌کند، آن‌چنان باقدرت روایت شده، که خواننده با خواندن آن، همچون روایتگرش، ناخودآگاه پا به دنیای آن می‌گذارد، دنیایی که هرچند خیالی است، اما تک‌تک صحنه‌های آن به‌وضوح در مقابل چشمان‌ ما نقش می‌بندند. گویی نویسنده خود در آن جهان زیسته و حالا آمده تا تمامی اتفاقاتی را که با چشم دیده، برای ما بازگوید.

به‌گمانم نزدیک به یک سال بعد از خواندن همین داستان بود که یک روز فکر کردم ناگزیرم به جهان آن سفر کنم، جهانی که احساس می‌کردم آن را با پوست و گوشتم لمس کرده‌ام. دلم می‌خواست همچون بدرباسم پا به سرزمین ناشناخته‌ای بگذارم که تا مدت‌ها در خواب‌هایم در آن قدم گذاشته بودم. سخت مشتاق بودم با شخصیت‌های آن روبه‌رو شوم، کنارشان بنشینم و با آنها از  قصرها و پادشاهان و ملکه‌های زیر آب حرف بزنم. و نیز قصر مخوف ملکه را با باغ بزرگش ببینم. این بود که سرانجام دست به کار شدم. باید مصالح لازم را فراهم می‌کردم. باید خودم را آمادة سفر می‌کردم. و به این ترتیب یک شب آن را آغاز کردم؛ شخصیت داستانم به کمک دوستش پا به آن جهان گذاشتند. ملکه‌لاب در همان‌ لحظه‌ که ما وارد سرزمینش شدیم، غافلگیرمان کرد، اما توانستیم به کمک بعضی از ساکنان آن جزیره، از چنگش بگریزیم و به شهری برویم که پادشاه عادلی در آن حکومت می‌کرد. هرچند شخصیت‌های من در طول سفرشان با بسیاری از شخصیت‌های داستان بدرباسم و ملکه‌جوهره، ملاقات کردند، اما داستان آن‌طور که شهرزاد تعریف کرده بود، پیش نرفت. شاید دلیل آن این بود که آدم‌هایی از جهان واقعیت پا به آن گذاشته بودند و همین مسیر داستان را تغییر داده بود. با همة اینها در حدود یک سالی که با نوشتن این رمان مشغول بودم،‌ تمام مدت این حس با من بود که در جای دیگری از این جهان در سفرم، سفری که با برگشتن شخصیت‌هایم، به اتمام رسید. اما هرگز خاطرات این سفر از ذهنم کنار نرفت و می‌دانم که برای همیشه فضای آن، شخصیت‌هایش و بسیاری از رخدادهای آن بارها و بارها در من اتفاق می‌افتد و همة اینها را مرهون داستانی هستم که شهزاد در شب هفتصد و سی و هشتم برای شهریار روایت می‌کند.

باری، چندین قرن پس از نوشتن قصه‌های هزار و یک شب است که تالکین بر اساس همین داستان‌ها ما را به جهانی می‌کشاند که زیاد از این فضا دور نیست و طعمی را به ما می‌چشاند که در آن افسانه‌ها احساس کرده‌ایم. او لشکری از هیولاها را به تصویر می‌کشد که بر فراز شهری در حال سقوط به پرواز درمی‌آیند، سربازانی را که روی برج و باروها قرار دارند، در چنگال‌ خود می‌گیرند و آنها را به پایین پرت می‌کنند.  

اما حقیقت این است که نه در این داستان‌ها و نه در هیچ داستان خیالی دیگری، نویسنده در داستانش نزیسته. او تنها و تنها به کمک قدرت تخیل وارد چنین جهانی شده، قدرتی که رفته‌رفته به نویسنده می‌قبولاند به جایی پا گذاشته که تمام ذهنش را مشغول کرده. نویسنده خود پیش از هر کسی جهانش را باور می‌کند، با شخصیت‌هایش زندگی می‌کند و مشغولیات آنها، تبدیل به دغدغه‌های خودش می‌شود. و کم‌کم تک‌تک این صحنه‌ها نه‌تنها برای او، که برای ما هم که با جهان او شریک شده‌ایم، جزوی از ذهنیت‌مان می‌شود و تا ابد با ما می‌ماند، گویی همة آنها در واقعیت اتفاق افتاده‌اند و حتی گاهی واقعی‌تر از هر واقعیتی در ما به حیات‌شان ادامه می‌دهند، طوری که گاهی جزو خواب‌های‌مان می‌شوند.

بعید می‌دانم کسی که ارباب حلقه‌ها را خوانده باشد و به لحاظ عاطفی با آن درگیر شده باشد، شخصیت «فرودو» یا «گاندالف» را فراموش کند. روزافزون و «سمک عیار» در رمانس  بزرگ سمک عیار همین‌طور؛ و یا شخصیت «ژان‌وال‌ژان» و «کوزت» را. و بسیاری از شخصیت‌های دیگر که بدون شک تا ابد در ما به زندگی  خود ادامه خواهند داد و ما گاهی آنها را واقعی‌تر از هر شخصیت واقعی در اطراف خود خواهیم دید.

اما به‌راستی چه چیز باعث می‌شود همة اینها را تا این اندازه واقعی‌ بپینداریم؟ «دن‌کیشوت »جهان را تنها از راه کتاب‌های بی‌شماری که تک‌تک آنها را با پوست و گوشتش لمس کرده، می‌شناسد. او سرانجام روزی تصمیم می‌گیرد تمام پلیدی‌ها را از میان ببرد. این است که سوار بر اسب بارکشش،‌ همراه «سانچوپانزا»، سفرش را آغاز می‌کند. همه وقتی او را در جنگ با آسیاب‌های بادی می‌بینند و یا می‌بینند که دختران روستایی را با شاهزادگان زیبارو، و یا کاروانسراها را با قلعه‌های افسون‌‌شده، اشتباه می‌گیرد، دیوانه‌اش می‌پندارند، اما حقیقت این است که او راز نجات از این جهان را یافته. او جهان را بسیار زیباتر از کسانی می‌بیند که آسیاب‌ها و کاروان‌سراها را هیچ‌چیزی جز آنچه هستند، نمی‌بینند. او در پی اصلاح جهان است، اما هیچ‌کدام از افرادی که در پیرامونش قرار دارند و او را به تمسخر می‌گیرند، درنمی‌یابند که می‌توان جهان را با تخیل از  نو ساخت.

اما در رمان‌هایی که مثال زدم و یا رمان‌های بی‌شمار دیگری که در آنها شخصیت‌ها سفری را آغاز می‌کنند، آنچه بیش از هر چیزی اهمیت دارد،‌ نقش مکان و یا به‌طور کلی ستینگ است. بی‌تردید مکان در هر داستانی به خودی خود نقش مهمی ایفا می‌کند و شخصیت‌ها با قرار گرفتن درون آن و یا تقابل با آن است که ساخته و پرداخته می‌شوند. با این حال همان‌طور که گفتم در بعضی از رمان‌ها نقشی مضاعف پیدا می‌کنند، حال چه به لحاظ جغرافیایی و چه به لحاظ تاریخی، که البته اینها شامل رمان‌های فانتزی نظیر ارباب حلقه‌ها نیز خواهد شد. نویسنده‌ای که تصمیم می‌گیرد شخصیت‌هایش را به سفرهای دور و نزدیک ببرد، می‌داند عاملی که در سفر بیش از هر چیزی اهمیت دارد، تأثیر مکان بر شخصیت‌هاست، و نیز تأثیری که شخصیت‌ها متقابلاً بر جای‌ـ‌گاه خواهند داشت. مطمئناً چنانچه هری، که پایش زخمی شده و قانقاریا گرفته، و همسرش، هلن، در داستان بلند برف‌های کلیمانجارو پا به جنگل‌های افریقا نگذاشته بودند، هرگز چنین موقعیت درخشانی به‌وجود نیامده بود، موقعیتی که در آن هری با آن حال وخیمش، مدام به گذاشته برمی‌گردد و گاه و بی‌گاه سایة لاشخورانی را می‌بینیم که تمام مدت در حال پرواز بر فراز چادر هستند. همینگوی شخصیت‌هایش را از پاریس به آن مکان دورافتاده می‌آورد، زیرا بدون قرار گرفتن در آن مکان، آدم‌ها هرگز نمی‌توانستند بخشی عمیق از شخصیت‌شان را به نمایش بگذارند. در حقیقت باید گفت چیزی که در این داستان بلند بیش از همه اهمیت دارد، مکانی است که شخصیت‌ها در آن نفس می‌کشند و زندگی می‌کنند و همین قضیه این مکان را به یکی از شخصیت‌های اصلی داستان تبدیل کرده است. در اصل آدم‌ها و مکان آن‌چنان در هم تنیده می‌شوند که محال است بتوان آنها را جدا از هم درنظر گرفت.

اما چیزی که بعد از خواندن این داستان، صرف‌نظر از موقعیت به یادماندنی‌اش، تا مدت‌ها ذهن مرا به خودش مشغول کرده بود،‌ این بود که آیا نویسنده خود در این مکان حضور داشته. هرچند هرگز منبع موثقی از حضور او در آن مکان جغرافیایی پیدا نکردم، اما بعدها در دل اطمنیان خاطر یافتم که آنجا بوده. حتی شاید کرکس‌هایی را که سایه‌های‌شان بر زمین می‌افتاده، در آنجا دیده بوده. و احتمالاً همین منبع الهام داستانی شده که شخصیت‌های اصلی‌اش هری و هلن هستند. در اصل گاهی این مکان است که از نویسنده می‌خواهد مصالحش را بر اساس آن تأمین کند. بدون تردید قرار گرفتن در چنین فضایی، هر ذهن خلاقی را، هر ذهنی را که آماده است تا از هر چیزی الهام بگیرد، به تفکر وامی‌دارد. رفته‌رفته نیز شخصیت‌ها و تمامی اتفاقت پیرامون‌شان، هرچند کم‌رنگ، در ذهن نویسنده نقش می‌بندد و آنگاه خود را ناگزیر از شروع اثری تازه می‌بیند.

پاییز چند سال پیش که برای چند روزی به اصفهان رفته بود،‌ تصمیم گرفتم سری به کاخ هشت‌بهشت بزنم، مکانی که احساس می‌کردم تا آن‌وقت هنوز آن را آن‌طور که باید ندیده‌ام و احتمالاً دلیلش آن بود که همیشه فکر می‌کردم دسترسی به آن راحت‌تر از هر چیزی‌است. باری، زنی که همه‌چیز را برای بازدیدکنندگان توضیح می‌داد، از تاریخ بنای کاخ و پادشاهان صفوی حرف زد و حتی مطالبی از زنانی گفت که در این کاخ زندگی می‌کردند. اما هیچ‌چیزی از طبقة بالای کاخ نگفت. وقتی از او خواستم ما را به بالا ببرد، گفت که در دست تعمیر است و فعلاً هیچ‌کس حق ورود به آن را ندارد. با این همه من سعی کردم راهی برای رفتن به طبقة بالای قصر پیدا کنم. تا اینکه در اتاقی به دری بسته برخوردم که پشت آن راهرویی پیدا بود که به بالا منتهی می‌شد. دریافتم که این تنها راه رفتن به طبقة بالای قصر است. درست لحظه‌ای که از پشت شیشه‌های رنگی در قدیمی، به آن راهرو چشم دوخته بودم، یک آن احساس کردم صدایی از بالا می‌شنوم، چیزی شبیه صدای گریة یک دختربچه. به‌گمانم مدتی همان‌جا ایستادم و به آن صدای گریه که می‌دانستم جایی در اعماق ذهنم است، گوش دادم. همان لحظه بود که احساس کردم برگشته‌ام به سیصد سال قبل، به عصر شاه‌سلیمان صفوی. احساس کردم برای دختری که آن بالاست،‌ اتفاقی افتاده و این وظیفة من بود که از آن اتفاق سردربیاورم. این فکر و صدای گریة دختربچه دیگر یک لحظه رهایم نکرد تا اینکه سرانجام چیزی به سراغم آمد، پسری به نام آرش که در شبی اتفاقی پا به کاخ هشت‌بهشت می‌گذارد و سپس در لحظه‌ای که تمهید آن در رمان فراهم می‌شود، خودش را به بالای قصر می‌رساند و آنجا از راز دختر سردرمی‌آورد. با همة اینها پیش از شروع رمانم نیاز داشتم تا مکان را به‌طور دقیق ببینم. این بود که سرانجام موفق شدم به قسمت بالای قصر راه پیدا کنم و حدود سه ماه بعد نوشتن رمان آرش و تهمینه را شروع کردم که مطمئناً آن را مرهون قرار گرفتن در فضایی هستم که ناخودآگاه مصالح آن داستان را در اختیارم گذاشته بود.

با وجود این آیا همین مصالح کافی است تا نویسنده اثرش را با آنها آغاز کند؟ آیا تنها الهام است که به نویسنده آن قدرتی را می‌بخشد که رمانش را تا انتها با انرژی دنبال کند؟ هرچند همة اینها لازمة کار نویسندگی است، اما هیچ چیزی جای قدرت تخیل را نخواهد گرفت. تنها و تنها با این ویژگی است که می‌توان به سفرهای طولانی و یا ناممکن رفت، سرزمین‌های دور و نزدیک، خیالی و واقعی را درنوردید و جهانی ساخت که واقعی‌تر از هر واقعیتی است.