بازی تاج و تخت

زمستان در راه است ...

اما چون عزم رفتن به جهان زیرین داری، پا نهادن به ورطه ی هول انگیز ظلمت و مرگ می خواهی و گذشتن از رود نحسِ دوزخی و پیمودن تالابِ قیرگون تاتاری: نازنین حاجی زاده-نمایشنامه نویس: پس نخست رهنمودم شنو و ایمن رو... (برگرفته از مقدمه ی کتاب شاخه ی زرین، جیمزجرج فریزر، ترجمه ی کاظم فیروزمند) فصل ششم از مجموعه تلویزیونی بازی تاج و تخت در حالی پایان می گیرد که برخی از داستان های فرعی و شخصیتهایی که طی پنج فصل گذشته به عنوان مخاطب با آنها سروکار داشته ایم تکلیفشان روشن می شود.رمزی بولتون کشته شده و استارکها حکمرانی وینترفل را بازپس گرفته اند، دنریس تارگرین به همراه ارتشی که آن را باحضوردوتراکی ها وآهن زادگان وسعت بخشیده راهی وستروس می شود و سرسی معبد را به آتش کشیده و در وستروس به عنوان ملکه ی هفت اقلیم تاجگذاری می کند. از وجود چنین پایان بندی برای فصل ششم می شود اینطور برداشت کرد که داستان در نقطه ی درستی به اوج خود رسیده و در حال طی کردن مسیری برای گره گشایی و رسیدن به سرانجام خویش است.

  1. ۵ ماه،۱ هفته قبل
  2. ۰
زمستان در راه است ...
نوآوران -

مجموعه ی تلویزیونی بازی تاج و تخت برگرفته از مجموعه داستان حماسی-فانتزی بنام نغمه ی آتش و یخ نوشته ی جورج.آر.آر مارتین می باشد. وی نوشتن این مجموعه را از سال 1991 شروع کرده  و تا بحال شش بخش از این مجموعه نوشته شده است. بازی تاج و تخت عنوان اولین بخش از این مجموعه بوده که سریال از روی آن نامگذاری شده و بخش های دیگر تحت عناوین نبرد پادشاهان، طوفان شمشیرها، ضیافتی برای کلاغ ها، رقص با اژدهایان، بادهای زمستانی و رویای بهار می باشند.هر فصل از این مجموعه شامل ده قسمت است  که به کارگردانی دیوید بنیاف و دنیل برت وسیس،از هفدهم آوریل 2011 در شبکه ی اچ.بی.او بطور سالانه پخش می شود. این سریال در فصل های اولیه بطور کامل موازی با بخش های  به چاپ رسیده پیش می رفته که این روند هنگام ساخت فصل شش مقداری با مشکل روبرو شد و جورج آر.آر مارتین در ژانویه 2016 اعلام کرد که انتشار بخش ششم از داستان تا پیش از پخش فصل ششم سریال امکان پذیر نمی باشد و در واقع سریال از روند داستان اندکی پیشی گرفته است. نویسندگی و تبدیل این مجموعه برای یک سریال تلویزیونی نتیجه ی  کار گروهی از جمله جورج آر.آر مارتین، دیوید بنیاف، دنیل برت وسیس، برایان کاگمن، جین اسپنسون، ونسا تیلور و دیو هیل  بوده است. این مجموعه دربردارنده ی یک داستان جهان شمول است و یک اشل کوچکتر از وضعیت جهان کنونی که در آن زندگی می کنیم را ارائه می دهد. وضعیت جغرافیایی متنوع، خاندان های صاحب قدرت در مکان های مربوطه، شخصیت پردازی ها و مهمترین نکته که جنگ برای رسیدن به قدرت است، همگی گویای همین بازتاب وضعیت جهان در قرن معاصر می باشد. موضوع دیگری که در انتهای فصل ششم این مجموعه توجه را به خود جلب می کند قدرت گرفتن شخصیت های زن این مجموعه می باشد، سانسا، لیدی مورمونت نوجوان و سرسی هر سه در این فصل دست به اعمال مهمی می زنند. پیش تر در مجموعه تلویزیونی به نام 24 ما شاهد یک رییس جمهور رنگین پوست در ایالات متحده آمریکا بودیم که این اتفاق دقیقن پیش از ریاست جمهوری باراک اوباما به تصویر درآمده بود و این در حالی است که همین مجموعه در فصل های بعدی خود یک رییس جمهور زن را نیز برای ایالات متحده به مخاطب معرفی کرده بود. با کنار هم گذاشتن این نشانه ها و کاندیداتوری "هیلاری کلینتون" برای ریاست جمهوری ایالات متحده چندان دور از ذهن نمی رسد که طی این سالها نویسندگان و رسانه ها در حال فراهم ساختن فضایی برای ورود بیشتر زنان به عرصه ی سیاست بوده اند.

"جیمزجرج فریزر"انسان شناس دوران مدرن در کتاب خود تحت عنوان "شاخه ی زرین" سه مرحله را برای تکامل هر فرهنگ معرفی می کند: جادو، دین و علم. وی گذار از هر کدام از این مراحل را تدریجی و و طی تاثیراتی که محیط و انسانها بر یکدیگر می گذارند تشریح می کند و وجود هرکدام از این مراحل را وابسته به مرحله ی قبل می داند. نویسنده ی این مجموعه نیز از دو عنصر دین و جادو برای پیش برد روند اتفاقات و هویت بخشی به داستان استفاده کرده است، حتی می توان این دو عنصر را به عنوان محوریت اصلی شکل گیری داستان برشمرد. در جای جای سریال ما با دیالوگهایی روبرو هستیم که یا در تایید افسانه ها و خدایان هستند و یا در باب انکار آنها و بعضی اشخاص از هر دو گروه جادوگران و دینداران با توسل به آیین های مربوط به خودشان دست به تغییراتی در روند داستان می زنند. در این مجموعه ما شاهد وجود پی رنگ و خط داستانی قدرتمندی هستیم و همچنین با انواع شخصیت پردازی ها مواجه می شویم که با توجه به این موضوع می توان به این نکته اشاره کرد که این مجموعه  شاید یکی از شرورترین و بدذات ترین شخصیت نمایشی را تا به امروز خلق کرده است، انسانشرور و دیوانه ای به نام رمزی بولتون که حتی مخاطب برای یک لحظه ی کوتاه هم برای او دل نمی سوزاند.می توان تنوع شخصیت پردازی در این مجموعه، آن هم به بهترین شکلش را برگ برنده ی این مجموعه دانست و به همین منظور در ادامه ی این مطلب به شرح و تفسیر برخی خاندان ها و شخصیتهای موثر در این مجموعه پرداخته می شود.

استارکها

بدون شک صحنه ی "عروسی سرخ" که در آن برخی از استارکها بیرحمانه کشته می شوند و یا کشته شدن ریکان، کوچکترین فرزند استارکها، از تاثیرگذارترین صحنه های این مجموعه بوده اند. تراژدی در این مجموعه با مفهوم حقیقی اش هنگام برخورد استارکها با رویدادها و انسانهای دیگر شکل می گیرد. استارکها از آن آدمهایی هستند که ذاتی خوب و صلح طلب دارند و گاهی خودشان را در مسیر اعتقادشان قربانی می کنند مانند ند استارک و جان اسنو. هنگام روبرویی با مرگ ند استارک ما در میابیم که قوانین در این مجموعه قدری پیچیده تر و متفاوت تر از داستان های دیگر است و مسیری که قرار است استارکها پیش بگیرند تا اندازه ای از همانجا برایمان روشن می شود. از میان استارکها سانسا استارک بیش از همه دست به خطای تراژیک زده است و همین خطاهای تراژیک  از او شخصیتی نیرومند ساخته  که در نهایت در نبرد حرامزاده ها (جنگ میان رمزی بولتون و جان اسنو که بدون هیچ رقیبی از بهترین و تراژیک ترین صحنه های جنگی تولید شده در سینما و تلویزیون بوده است) دست به عملی درست می زند کهبه پیروزی استارکها می انجامد.آریا استارک کوچکترین دختر استارکها نیز که در کودکی شاهد کشته شدن پدرش بوده به طی مسیری می پردازد که در طول آن مهارتهایی آمیخته از توانایی فیزیکی و ماورایی کسب می کند و سرانجام شخصیتی مانند بت من پیدا می کند که اینبار می خواهد انتقام بگیرد. جان اسنو و برن دو فرزند این خانواده هستند که بگونه ای از دیگر اعضای این خاندان متمایز می شوند. این متمایز شدن در مورد برن بعد از فلج شدن او در فصل اول و تجربه های ماورایی که با آنها مواجه می شود به مرور برای مخاطب وضوح پیدا می کند و اما در مورد جان اسنو این روند اندکی متفاوت است. در فصل ششم مشخص می شود که جان اسنو فرزند ند استارک نیست و حاصل رابطه ی لیانا استارک و ریگار تارگرین بوده که درواقع از نژاد تارگرین ها و اژدهایان می باشد. جان اسنو را می توان همان "آزورآهای" که در کتاب نغمه ی آتش و یخ از آن صحبت می شود دانست چرا که در کتاب از "آزورآهای" به عنوان شخصیتی نام برده می شود که هشت هزار سال قبل در مبارزه ای وایت واکرها (اشباح آنسوی دیوار) را شکست داده و زمانی که جهان به سمت تاریکی(زمستان طولانی و حمله ی وایت واکرها) برود، "آزورآهای" دوباره متولد شده و با آنها مبارزه خواهد کرد که این تولد دوباره با زنده شدن جان اسنو بعد از کشته شدنش همخوانی دارد. در اینجا با توجه به وجود سه اژدها که دنریس تارگرین آنها را فرزندان خود می داند و به یاری آنها می خواهد تخت آهنین را پس بگیرد و صلح را به جهان بازگرداند داستان به سه شخص اژدها سوار نیاز پیدا می کند و با توجه به روند داستان و روابط آدمها میشود اینطور پیش بینی کرد که  دو شخص دیگر که بر اژدهایان سوار می شوند شاید برن و جان اسنو باشند.

لنیسترها

لنیستر ها خاندانی هستند که قدرت را به دست دارند و آنطور که از رفتار و تصمیمات تایوین لنیستر بر می آید، این مجموعه آنها را به عنوان مظهر بدی و قطب مخالف استارکها معرفی می کند. هنگام برخورد با شخصیت تایوین لنیستر و خاندانش می توان گمان کرد که این خاندان از بک گراند و روابط خاندان مدیچی که "نیکولا ماکیاولی" در کتاب مشهور خود تحت عنوان شهریار بطور غیر مستقیم به تایید و توصیف آنها می پردازد، برخوردار است. بی رحمی، حیله گری و اخلاق نسبی (به این معنی که پادشاه بر اساس مقتضیات بوجود آمده بتواند اخلاقیات را رها کرده و یا به عکس معتقدات خود عمل کند) و عبارت "هدف وسیله را توجیه می کند" از مضامینی هستند که شهریار در کتاب ماکیاولی، خاندان مدیچی و لنیستر ها طبق آنها دست به عمل می زنند و می خواهند به یک حکومت متحد دست یابند.سرسی لنیستر بسیار قدرت طلب است و تا حدی شبیه به پدرش رفتار می کند اما از اواسط فصل شش او سیاست و روش پدر را پشت سر می گذارد، دست به کودتا می زند و مسیری جنون آمیز را طی می کند که گمان می رود در پایان به سرنوشتی همچون "مَدکینگ" یا شاه دیوانه که در این مجموعه بارها از او صحبت شده است، دچار شود. جیمی لنیستر و تیریون لنیستر با پدر و خواهرشان متفاوت هستند و این تفاوت در مورد جیمی اندک و در مورد تیریون بیشتر مشخص می شود. جیمی لنیستر یا شا ه کش (لقبی که بعد از کشتن مَدکینگ به او داده اند) مانند یکی از شخصیت های دیگر این مجموعه بنام هاند در روند داستان دچار تلنگر می شود و در حال طی مسیر و چالش درونی است که هر از گاهی این چالش قدرت میابد و گاهی فروکش می کند. تیریون لنیستر اندیشمند و فیلسوف جهان ساخته شده در مجموعه ی بازی تاج و تخت استکه به تفکر، برقراری دیالوگ ، طنز و خوشگذرانی بیش از هرچیز معتقد است. خودش اینطور عنوان می کند که چون کار دیگری از دستم برنمی آمد تصمیم گرفتم کتابهای زیادی بخوانم. مرد کوتاه قدی که بدنبال قدرت نیست و آرزوی داشتن یک مزرعه و زندگی در کنار دوستانش را دارد ، نمی تواند شمشیر بدست بگیرد و بجنگد اما با تفکرش کارامد ترین سلاح را دردست دارد و تغییرات موثری را در روند داستان ایجاد می کند.

ملیساندرا

روزنامه ی واشنگتن پست در یادداشتی که در تاریخ 24 آوریل منتشر کرده است می نویسد:جورج آر.آر مارتین در خصوص ارتباط شخصیت "آزورآهای "، یکتاپرسیتی وعبادت آتش بیان کرده است که این مفاهیم را از دین باستانی ایرانیان که پیروانش را به نام زرتشتی می خوانند، الهام گرفته است. ملیساندرا (زن سرخ پوش) که کمابیش به عنوان یک جادوگر از اهالی "آشایی"شناخته می شود بیش از دیگر شخصیت هایی از این دست در روند داستان تاثیر گذار بوده است. اوهمواره به نور آتش خیره می شود و معتقد است که خدای نور به او تصاویری نشان می دهد و پیامش را از ین طریق به او می رساند. در متون باستانی "آشایی" تولد دوباره "آزورآهای" نوید داده شده است و فرستادگان این دین در سرزمین های دیگر در جستجوی یافتن "آزورآهای" هستند. سحر و جادو در میان فرستادگان این دین عمومیت دارد و این فرستادگان از نشان دادن توانایی هایشان در برابر مردم ابایی ندارند. "آزورآهای" در واقع یک منجی است که در برابر تاریکی و شر می جنگد و در صورت شکست خوردن وی جهان در تاریکی عرق خواهد شد. در متون زرتشتی اهریمن و اهورا مزدا دو نیروی ذاتی شر و خیر هستند که با یکدیگر مبارزه می کنند که در نهایت خیر بر شر پیروز می شود. در آیین زرتشتیان آتش و نور عنصر تطهیرکننده و مقدس شمرده می شود و آنها به شخصی به نام سوشیانت معتقدند که هنگام هجوم اهریمن و تاریکی در برابر او می جنگد.در اینجا ملیساندرا که خود را فرستاده ی خدای نور می داند از شاهزاده ی برحق می گوید که تصویرش را در نور آتش دیده و این در حالی است که تا پایان فصل پنجم انرژی اش را برای شخص اشتباهی گذاشته و در این مسیر دست به قربانی کردن انسانهایی از جمله شاهزاده شیرین زده است. در فصل ششم ملیساندرا با شنیدن خبر مرگ جان اسنو اذعان می دارد که جان اسنو را دیده که برای خدای نور می جنگد و اما بخاطر اشتباهی که در موردآزور آهای بودن استنلی باراتیون کرده در مورد توانایی و باورهایش دچار شک و تردید شده است که در نهایت با زنده کردن دوباره ی جان اسنو قدرتش را بدست می آورد.

بی چهره ها

"اساسین" یا "حشاشیون"  نامی است که صلیبیون و اروپاییان قرون وسطایی  بر اسماعیلیان به رهبری "حسن صباح" در دوران الموت که حکومتشان ایران و شام را شامل می شد، گذاشته بودند. از آنجایی که افراد تحت آموزش حسن صباح در بازار به داروفروشی نیز مشغول بودند این گروه به حشاشیون معروف بودند که به معنی داروفروشان می باشد. این گروه افراد جوان را به خدمت می گرفتند، به آنها آموزشهای نظامی می دادند و از طریق آنها عملیات تروریسی انجام می دادند. فارغ از قصد و نیت آنها که آن قتل ها را برای اعتقاداتشان انجام می دادند این گروه از جایگاه قابل تاملی در تاریخ و فرهنگ برخورداند چرا که فضایی خاص ،منحصر به فرد، مرموز و رعب آوری را در ایران دوره ی سلجوقی شکل داده بودند. ایده ی خلق "بی چهره ها" در مجموعه ی تلویزیونی بازی تاج و تخت از همین گروه بوجود آمده است. گروهی مرموز و عجیب که جوانان را جذب می کنند، توانایی تغییر چهره دادن را دارند، آموزش های رزمی دیده اند و دست به ترور می زنند. بی چهره ها آنقدر در منطقه ای که حضور دارند(براووس)صاحب قدرت و نفوظ هستند که همه ی افراد آن منطقه بدون چون و چرا به آنها باور دارند و هر کاری برای آنها انجام می دهند. آریا استارک تحت آموزش همین گروه بی چهره ها قرار می گیرد و تمرین هیچکس شدن را می کند تا از منیات و وابستگی های پیشینش رها شود و بتواند از اعضای این گروه شود. هیچکس شدن یا بی چهره شدن در واقع نوعی مسیر اگزیستانسیالیستی برای این گروه محسوب می شود که پس از آن شخص به هویت جدیدی دست میابد که البته در نهایت از فداییان خدای هزار چهره محسوب می شود که باید طبق خواست او جان هایی را بگیرد.

لیتل فینگر و لرد واریس

لیتل فینگر یا لرد بیلیش شخصیتی است که می توان گفت تا کنون او مصداق دقیق و درست دست پشت پرده ی اکثر اتفاقات این مجموعه بوده است. بیلیش اقداماتش را خیلی ظریف و بدون اشتباه انجام می دهد درست شبیه گل سینه ی کوچک و ظریفی که به عنوان نشان بر سینه اش می آویزد. بیلیش سیاستمداری کارآزموده است، چیدمان مهره هایش را درست انجام می دهد، ریسک می کند و خود از بحرانی که بوجود می آورد نهایت استفاده را می برد. اینطور که از شواهد موجود در داستان پیداست غایت خواسته های بیلیش تصاحب تخت آهنین می باشد که در این راه تمام تلاش و هوش خود را نیز صرف می کند. در مورد بیلیش یک نکته ی حائز اهمیت وجود دارد و آن لزوم وجود شخصیتی همچون وی در همه ی جوامع می باشد. در اپیزود نهم از فصل ششم زمانی که بیلیش در صحنه نبرد حرامزاده ها حاضر می شود و مسیر نابودی استارکها را تغییر می دهد مخاطب از وجود او خوشحال می شود هر چند که دسیسه های او را در ماجراهای پیشین فراموش نکرده است و این راز و ویژگی یک سیاستمدار کهنه کار است که بداند چه موقع و کجا حضور پیدا کند. همتای دیگر بیلیش در این مجموعه لرد واریس است با این تفاوت که بنظر نمی رسد واریس بدنبال تخت آهنین باشد. واریس هم مهره های خود را دارد اما کمتر می بینیم که آنها را بازی دهد و بیشتر در کنار آنها بازی می کند. این دو شخصیت نمود سیاستمدارانی هستند که در جوامع کنونی بسیار دیده می شوند و چه بسا تاثیر بعضی از آنها در امور سیاسی بعد از سالها آشکار شود.